تبریز ویکی لینکلر

 
سونای
نظرات |

روز عاشقان آذربایجان مبارک
31 شهریور Son Ay


سئوگی

گنه آغلاتدی منی خان چوبانین اغلاماسی

سارانین سللره بل باغلاماسی

واردی هر بیر یارانین مرحمی تاپسان طبیبین

نجه درمان اولاجاخ اولسا طبیبین یاراسی

ترجمه:

باز هم گریه خان چوبان بخاطر از دست دادن سارا مرا به گریه انداخت

هر دردی درمان میشود بشرطی که طبیبش باشد چطور درمان خواهد شد زخم طبیب؟

31 شهریور

عاشق آدین شیرین دی

فرهاد دوستو شیرین دی

دوست دان دوستا گلن پای

بئچه بالدان شیرین دی

ترجمه:

ای عاشق اسمت شیرین است

دوست فرهاد شیرین است

هدیه ای که از دوست می رسد

از عسل تازه شیرین است

عاشق

ایستیرم گوزلریوین نقشینی تصویره چکم

نینیم سنسیز عزیزیم ینه دنیا تکم

سن منیم نازلی گولوم سن گوزلیم دردین آلیم

اوزون انصاف ایله سنسیز نجه دنیاده قالیم؟!

ترجمه:

  میخواهم نقش چشمان تو را به تصویر بشکم

چه کنم عزیزم که بی تو یک دنیا تنهام

تو گل ناز منی،دردت به جونم

خودت انصافی بکن، بی تو چگونه در دنیا بمانم؟!

سونای

در ادامه مطلب به داستان بزرگ عاشقانه فولکولر آشیقی آذربایجان و جهان یعنی آسلی و کرم که خاستگاه این اتفاقات در قراملک تبریز است میپردازیم که سونای را شیرین تر میکند. این داستان ثبت ملی و در فهرست میراث ناملموس آثار ملی قرار دارد.

اصلی و کرم دو معشوقه ی اسطوره ای آذربایجان در غفلت مسئولین امر هنوز هم در سینه ی اوزانها (آشیق ها) غریب و مظلوم مانده است.
اصلی

با توجه به اینکه افسانه لیلی و مجنون متعلق به اعراب میباشد در کشورمان شهره آفاق گشته اند اما متاسفانه، اصلی و کرم دو معشوقه ملی با اینکه داستانی تاریخی و مریوط به دوران حکومت صفویه میباشد و متعلق به آذربایجان و ایران میباشد مظلوم و غریب مانده اند. به هر حال قراملک تبریز خاستگاه این دو معشوقه اسطوره ای میباشند و «گوللو باغ»، باغ منتسب به قاراملیک پدر اصلی (باغی که کرم اولین بار اصلی را در آنجا دید و عاشقش شد) حال حاضر در قراملک پابرجا میباشد.

آیا بهتر نیست شهرداری تبریز و سازمان میراث فرهنگی بمانند «شمس تبریزی» قبل از اینکه دیگران این میراث گرانبها را صاحب شوند با احداث یادمانی به دنیای فرهنگ و ادبیات معرفی نماید و افتخار این دو اسطوره اجدادی را خود صاحب شویم؟!؟

چارداق پیر حسن در قراملک تبریز

قراملک تبریز

همانطور که میدانید خیابان وحدت در قراملک در قدیم همان به گذر جاده ابریشم معروف بوده است و  گوللو باغ نیز در کنار این جاده قدیمی واقع شده است و میتوان با احداث پارک اصلی-کرم و یا با توجه به نیاز امروز جوانان این مرز و بوم، پارک ازدواج آسان!!!  و یا خانه فرهنگ، یادمانی  هر چند ناچیز؛ این میراث گرانبها را ارج نهاد.


بروید به ادامه داستان عاشقانه آذربایجانی و سون آی ...



داستان عاشقانه اصلی و کرم

تاریخ و گذشته هر مردمی بیانگر اصالت فرهنگ و ادبیات آن ملت میباشد.
بنابر برخی مستندات، قراملک تبریز خاستگاه این دو معشوقه اسطوره ای بوده و ˈگوللو باغˈ، باغی که کرم نخستین بار اصلی را در آنجا دید و عاشقش شد، در زمان حاضر در این منطقه پابرجا است.

اصلی عاشیقی

داستان اصلی و کرم را دارای جایگاهی ویژه در ادبیات شفاهی ترکی آذربایجانی دانست و گفت: اصلی همان ˈمریمˈ، دختری مسیحی آلبانی تبار، معشوقه کرم عاشق مسلمان داستان است که قاراملیک پدر مریم مانع این عشق می‌شود.
به غیر از داستان اصلی و کرم، می توان به داستان های عاشیق غریب، عباس و گولگز، شاه اسماعیل و علی خان و پری خانم نیز اشاره کرد.

لینک ویکی منبع آذربایجانی داستان اصلی و کرم 


son ay


اصلی و کرم، داستان خان گنجه ˈزیاد خانˈ و وزیر خزانه داری وی ˈقارا کشیشˈ است که مدتهاست در آرزوی فرزند هستند و عهد می کنند اگر صاحب فرزندی شوند، آن دو را به عقد و ازدواج هم درآورند. 
زیاد خان صاحب پسری به اسم ˈمحمودˈ و قارا کشیش نیز صاحب دختری به نام مریم می شود. این دو دور از هم تربیت شده و در ۱۶سالگی روزی در باغچه به صورت تصادفی با یکدیگر روبرو می شوند. محمود که مریم را می بیند سخت شیدای او می شود. پس از این مذاکره آنها همدیگر را اصلی و کرم می خوانند و از هم جدا می شوند.

داستان ترکی


زیاد خان پس از دانستن ماجرای عشق پسرش، کشیش را به حضور می طلبد و موضوع را با او در میان می گذارد. 
قارا کشیش در ظاهر امتنان و رضایت خود را آشکار می کند و برای تهیه مقدمات عروسی سه ماه مهلت می خواهد، اما شب هنگام زن و دخترش را برداشته و از گنجه خارج شده است.

کرم دچار وضع نابسامانی می شود و به همراه صوفی الله به دنبال اصلی به راه می افتد. 
کرم به هر جاکه وارد می شود می شنود که کشیش از آن خارج شده است. او در طول راه شعرهای زیبایی می سراید و در دوجا موفق به پیدا کردن اصلی می شود.

داستان عاشقانه آذری

سرانجام اصلی و کرم در شهر ارزروم همدیگر را می بینند. کشیش به وسیله اصرار پاشای ارزروم و اشخاص دیگر مجبور به پذیرفتن وصلت آن دو جوان می شود. اما این بار نیز در صدد برمی آید که از کرم انتقام بگیرد.
او دکمه های لباس عروسی اصلی را طلسم بند می کند. اصلی و کرم قادر به باز کردن دکمه ها نمی شوند. 

کرم شعر غم انگیزی می خواند. دکمه ها شروع به باز شدن می کنند. اما وقتی که به دکمه آخری می رسند دکمه اولی از نو بسته می شود.  کرم که دچار چنین وضع نا هنجاری شده آه عمیقی می کشد. آتشی که از دهان او خارج می شود تمام اندام او را احاطه می کند و او در اندک مدتی سوخته و خاکستر می شود. اصلی نیز به علت طلسم بند شدن نمی تواند کاری انجام دهد و خود نیز گر گرفته و می سوزد.

والنتاین

ای گؤزل قیز، سد آفرین اصلینه،
الا گؤزلوم، ترلانیمی گتیر وئر!
منم او ترلانین اووچو صیادی،
الا گؤزلوم، ترلانیمی گتیر وئر!

ماحمود بئله دئینده قیز بیلدی کی، ترلان بونون کودو. قارا ساچلاریندان اوچ
تئل آییریب، سینه ساز عوضینده سینه سینه باسدی، گؤرک اونا نه جاواب وئردی.

الدی مریم:

من بیلیرم بو ترلانین ایشینی،
کرم ائیله، ترلانینی گل آپار!
ترلان گرک یئسین اووون دؤشونو،
کرم ائیله، ترلانینی گل آپار!

الدی ماحمود:
اینینه گئییرسن گؤزل دارایی،
شانا آلیب تئللرینی دارایی؛
صیاد اولان ترلانینی آرایی،
الا گؤزلوم، ترلانیمی گتیر وئر!

آشیق حسین ساراجلی-اصلی و کرم داستانی نین سون بولوملری

[http://www.aparat.com/v/uJYPb]


خلاصه داستان
در زمان‌های خیلی قدیم، حاکمی در سرزمینی حکم می‌راند به نام زیادخان و وزیری داشت به نام قاراملیک. سرزمینی که اینها حکم می راندند بیکران و بی‌حدومرز بود . هیچ غم و غصّه‌ای در آن دیار نبود جز اینکه هر دو صاحب فرزند نمی‌شدند.

آذری


روزی زنان آن دو با هم بودند که صدای دوره گردی را شنیدند که تخم سیب طلایی می‌فروشد. همسر شاه تخم‌ها را خرید و آن‌ها را در باغچه کاشت. تخم‌ها سبز شدند و سر از خاک در آوردند و بزرگ شدند. روزی همسر زیادخان در باغ نشسته بود که خوابش برد و در خواب دید که در گرگ و میش سحرگاهی ، درختی سیبی طلایی در آورده است . از خواب بیدار شد و ماجرا را به همسر قاراملیک گفت. قرار گذاشتند صبح روزبعد به باغ بروند. طبق قرار به باغ رفتند و در کمال تعجّب دیدند که درختی سیبی طلایی در آورده.سیب را چیدند و دو نصف کردند هر کدام نصفی را خورد. همسر زیادخان گفت: اگر صاحب دختری شدی مال پسر من. بعد از مدّتی زیادخان صاحب پسری شد و قاراملیک صاحب دختری. قاراملیک با خود فکر کرد چرا باید تنها دخترش را به آن پسر بدهد؟ این فکرهمیشه با او بود به همین جهت کینه‌ آن پسر را به دل گرفت و از او بدش آمد.

او به دنبال بهانه‌ای می‌گشت که از پیش شاه به جایی دیگر برود. به همین سبب روزی غمگین و آشفته پیش زیادخان رفت و گفت :‌ یگانه دخترم از دستم رفت، دیگر من هم طاقت ماندن ندارم. اگر اجازه بدهی ، من هم به دیاری دیگر بروم تا شاید این غم را فراموش کنم. شاه اجازه داد و او خانواده‌اش را برداشته، به دیاری دیگر رفت.


داستان عاشقی

پسر زیادخان بزرگ شد. قصد شکار کرد. برای شکار به صحرا رفت. هنگام برگشت گذرش به باغی افتاد. در باغ دختری را دید. یادش افتاد که این دختر بسیار زیبا را دیشب در خواب دیده. عاشق او شد و با دختر مشاعره کرد و قرار شد نام دختر« اصلی» و نام پسر «کرم» باشد.

عشق« اصلی» روز به روز در دل «کرم» بیشتر شد و بی‌تابی کرد.پدر بی‌تابی فرزند را دید و علّت را پرسید و پسر همه‌ی ماجرا را به پدر گفت: زیادخان وزیر سابقش را فرا خواند و به او گفت: آیا دخترت زنده است؟ قاراملیک گفت: نه، امّا این دختر را از پیرزنی گرفته‌ام .شاه گفت: پس نامزد پسر من.قاراملیک ظاهراً اطاعت کرد و مهلت خواست. امّا خانواده‌اش را برداشت و به مکانی نامعلوم سفر کرد.

سون آی

خبر به «کرم» رسید. زار زار گریست. تاب نیاورد .سوار اسب شد و به طرف باغی رفت که اوّل بار معشوقش را در آنجا دیده بود. باغ را مورد خطاب قرار داد. و اشعار سوزناکی سرود. سرو را مخاطب قرار داد و شعر گفت و …. بعد از آن از هر کسی سراغ «اصلی» را گرفت و به دنبال اوبه سرزمین‌های دور و نزدیک سفرکرد. اما به او نرسید. با کوه هم سخن شد. با درناها در دل کرد. با طبیعت سخن گفت. طبیعت هم گاه گاهی با او مهربان شده، راه‌های سخت هموار شد. اما او به محبوبه‌اش نرسید. او باز سفر کرد .هر جا رفت سراغ «اصلی» را گرفت. از سیاه و سپید نشانی او راپرسید. هر کس که نشانی‌ای داد ،فوراً به آن نشانی رفت.رفت ورفت، تا به دنبال قاراملیک و خانواده‌اش به سرزمین حلب رسید. پاشای حلب از اوحمایت کرد و قول داد او را به معشوقش برساند. پاشای حلب قاراملیک را احضار کرد و از دخترش برای «کرم» خواستگاری کرد و به« کرم» هم پیام داد که برای جشن عروسی آماده شود.

مرغ عشق


قاراملیک وقتی دید که همه‌ی زحمت‌هایش بر باد رفته، گفت: کاری کنم که تا قیامت از یادشان نرود. پیش پاشا رفت و گفت: در دنیا فقط همین یک دختر را دارم . آرزو دارم لباسش را خودم تهیه کنم .چند روزی مهلت می‌خواهم. پاشا مهلت داد. پس از اتمام مهلت، مجلس جشن بر پا شد. «کرم» که وارد مجلس شد. دید «اصلی» لباسی قرمز بر تن کرده. وقتی با دقت به لباس نگاه کرد. دید طلسم شده است و باید طلسم را باز کند. سازش را بر گرفت و شعرهایی خواند. اما دید دگمه‌های لباس از بالا که باز می شود دوباره از پایین بسته می‌شود.دراین حین «کرم» آتش گرفت.در میان شعله‌های آتش شعرو آواز خواند. خواندو سوخت .تا اینکه به خاکستر تبدیل شد.
«اصلی» هم از خاکستر« کرم» آتش گرفت و درمیان آ‌تش شعر خواند. تا اینکه سرتاپایش شعله‌ور شد. اما فکر «کرم» لحظه‌ای از ذهنش دور نشد. او درمیان آتش پیوسته« کرم» رادید. سرانجام خودنیز به خاکستر تبدیل شد. خاکستر این دو جمع‌شد و سازی از میان بر خاست. ساز نیز شعله‌ور ‌شد . از خاکسترها دوباره شعله بالا رفت. در این لحظه شعله‌ی ساز دنیا را ‌گرفت. بدین ترتیب کرم واصلی و ساز، در خاکستر جاودانه شدند.

وصال

بو گون بیزیم ائللر کؤچر، ایاغی بو یولدان کئچر، چوخ گؤزل بو سودان ایچر، گؤللر، خان اصلیم گؤردوزمو؟

اصلی حورئیدی بیلَنه، قوینو جننتدی گیرنه؛ گؤزلری بنزر جئیرانا، چؤللر، خان اصلیم گؤردوزمو؟

اوبالاری اویماق-اویماق، اولماز ایمیش یاردان دویماق، اغیز سوددو، دوداق قایماق، دیللر، خان اصلیم گؤردوزمو؟

زولفودوهازار، سد هازار، نه گؤزل داراییب دوزر، قوربت ائله دوشموش، گزر، یوللار، خان اصلیم گؤردوزمو؟

گلدیم، گؤردوم اصلی کؤچوب، اتین سوروب بوردان کئچیب، اییلیب سویوندان ایچیب، سولار، خان اصلیم گؤردوزمو؟

کرم دئیر؛ سانیم کیمی، اتلاس گئیر خانیم کیمی، من سئویرم سانیم کیمی، ائللر، خان اصلیم گؤردوزمو؟


عشق آذربایجانی

آرامگاه پیرحسن در قاراملک تبریز

«اسکی – آسلی یا اصلی، کند» نام یکی از اراضی کشاورزی محله قراملک تبریز می‌باشد که در چند کیلومتری قراملک، کنار کنارگذر غرب تبریز واقع شده است؛ «اصلی کند»  در گذشته دور نام یکی از روستاهای خیلی قدیمی آذربایجان، کنار آجی چای (تلخه رود) بود که بر اثر زلزله ویران گشت، و اهالی اجداد خود را منتسب به این روستای قدیمی میدانند؛ که بعد از زلزله قراملک کنونی را محل سکنای خود انتخاب کردند.

در حال حاضر این روستا در داخل اراضی قراملک میباشد و تنها نام این روستای بسیار قدیمی بهمراه مقبره «یاجی - قارداش» بجا مانده است. همانطور که ذکر شد در داخل این اراضی دو چارداق (آلاچیق های منحصر بفرد مزارع قراملک( مقدس وجود دارد که در داخل یکی از این چارداق‌ها شخصی به نام «پیرحسن» آرمیده است.چند متری به طرف غرب این مقبره، مقبره دیگری منتسب به خواهر «پیر حسن» به نام «باجی چارداغی» خود نمایی میکنند، این چارداقها از دیرباز در نظر اهالی مکانهای مقدسی بشمار میآمدند و اهالی در این چارداق‌ها شمع روشن میکردند و یا نذر میگفتند در حال حاضر نیز این عقیده نیز پابرجا می‌باشد.

چارداق خواهر پیر حسن

پیر حسن


بعضی اهالی این مقبره‌ها را از امام زادگان یا اولیا الله میدانند با وجود این بعضی اهالی نیز این مقبره‌ها (چارداقها) را قبرهای اسلی و کرم  (معشوقه‌های مشهور دنیای ترک( میدانند؛ چرا که قراملک از دیرباز به سرزمین و خواستگاه اصلی، اسلی-کرم معروف است وحتی باغ منتسب به «قاراملیک» پدر اصلی با نام «گوللو باغ» که کرم در این باغ عاشق اصلی شد، در این محله هنوز پابرجا است.
از مشخصه‌های عجیب این مقبره‌ها به گفته اهالی قدیمی پنجشنبه شب‌ها از طرف کوه عون بن علی) ائینالی) واقع در مشرق شهر روی مقبره خواهر پیرحسن چراغی آمده بعد از دور زدن این مقبره به مقبره «پیرحسن» رفته و در داخل این چارداق یا مقبره محو میشد.این منظره را اکثر اهالی قدیمی با چشم خود دیده و به آن ایمان دارند. در حال حاضر هم بعضی پیر زن‌ها پنجشنبه‌ها چشم به آن قسمت از اراضی میدوزند تاشاید بار دیگر آن را ببینند.

مقبره پیر حسن در قراملک

پیرحسن


در کنار این مقبره‌ها سنگ بزرگی هم موجود یوده که هر چه قدر سنگ را دور میساختند باز بین این دو مقبره قرار میگرفت اما به گفته اهالی این سنگ به همراه سنگ‌های قبر دو معشوقه هر دو در اوایل انقلاب دزدیده شده است .

چارداق یا مقبرهٔ خواهر را هر چه قدر درست میکنند تا اول صبح فردا باز ویران شده داخل چارداق فرو میریزد، بعضی اهالی این پدیده را چنین تفسیر میکنند که قاراملیک پدر اصلی از بودن این دو کنار هم ناراضی است و هنوز هم که هنوز است مانع کنار هم بودن این دو معشوقه میشود.اما مقبرهٔ پیرحسن بنای قدیمی خود را حفظ کرده است. به هر حال این مقبره‌ها منتسب به امامزاده‌ها یا اولیا الله و یا آسلی و کرم باشد نزد مردم منطقه مقدس شمرده شده و دارای احترام خاصی میباشد

کوتلو اولسونلار هامی سئوگیلیلر
love


مرتبط با : آذربایجان * تورک سئسه لینک * میراث،تاریخ،صنایع دستی آذربایجان
برچسب ها : son ay-ولنتاین آذربایجان-اصلی و کرم-داستان عاشقانه ترکی-سوئگی-قراملک-سون آی-
نویسنده : تبریز قارتال
تاریخ : دوشنبه 31 شهریور 1393
زمان : 01:15 ق.ظ
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
زیبایی های آذربایجان سه شنبه 1 مهر 1393 07:10 ب.ظ
سلااااااااااااااااااام....

با یک روز تاخیر...

سون آی مبارک اولسون

تبریز قارتال پاسخ داد:
سلامممممم
عیب نداره ماهی هر وقت از آب بگیرین تازه هست! خخخ
تشکورلر تبریکلر...
شیرزاد سه شنبه 1 مهر 1393 09:23 ق.ظ
salam
bu gözəl gün sizədə kutlu olsun
تبریز قارتال پاسخ داد:
سلام
تشکور سیزدن و تبریکلر...
شهریمیز اورمو سه شنبه 1 مهر 1393 01:38 ق.ظ
سلام قارداش تبریز نبود آذربایجانی باقی نبود.
تبریز قارتال پاسخ داد:
سلام قارداش
آذربایجان همه باهم ساختن تبریز هم جز مهمی از آن هست.. یاشا...
میلاد دوشنبه 31 شهریور 1393 11:23 ب.ظ
سلام قارداش نجه سن؟؟؟
قارداش چووخ یاشا منده سنه سوگلی گونین تبریک دییرم

یاشاسیـــــــــــــــــن تبریز قارتال
تبریز قارتال پاسخ داد:
سلام یاشا قارداش...
ساغول منده تبریک دییرم ...
شادی دوشنبه 31 شهریور 1393 08:56 ب.ظ
سئوگیلیلر گونو، بو گؤزل گون کوتلو اؤلسون.
تبریز قارتال پاسخ داد:
تبریکلر ...
گئلک بو گؤنی چوخلی تانیدیراق...
azam دوشنبه 31 شهریور 1393 08:05 ب.ظ
دونیا دا همیشه سئویب و سئویلن لردن اولاسیز
سئوگی سیز عالم بوتون افسانه دیر ......مبارک اولسون
تبریز قارتال پاسخ داد:
تانری سئوگیللری همشه قورییجاق...
تبریکلر و تشکور سیزدن...
تورک دوشنبه 31 شهریور 1393 04:59 ب.ظ
سلام قارداش آزربایجانی عاشقانللری گونی تبریک الیرم سنه و باجیللر و قارداشللر

منده اپم زود گلین گوزله ییرم قارداش
تبریز قارتال پاسخ داد:
سلام تبریکلر...
ساغول...
sana دوشنبه 31 شهریور 1393 02:18 ب.ظ
همیشه می خواستم با وبلاگ هایی مثل وبلاگ تو تبادل لینک کنم تا وبلاگ هامون پیشرفت کنه. موافقی عزیزم؟
تبریز قارتال پاسخ داد:
پس بیا بغلم!
دنیز دوشنبه 31 شهریور 1393 10:31 ق.ظ
سلام
سئوگیلی آزربایجانیمین سئوگیلیلر گونی کوتلو اؤلسون

من یه بار نمایش تئاتر اصلی و کرم رفتم اونجا بود که زیبایی این داستان بزرگ عاشقانه آزربایجانی رو حس کردم ...
تبریز قارتال پاسخ داد:
سلام
دُروچی سؤگیلیللره تبریک دییرم....
من ندیدم از نزدیک و ایکاش مسئولان بیشتر به این موارد اصیل بپردازند حالاکه هی میگن جوانان ازدواج کنند ..!
باید در قراملک نمادی از اینها بسازند و تئاترهایی اجرا کنند حیفه...
یاشا..
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
:: سلام به شهریار
:: فولکلور ترانه های آذربایجان
:: دوربین تبریز لینک 73 (شهرک زعفرانیه تبریز)
:: حكیم ملا محمد فضولی
:: عکس با لباس اصیل آذربایجان
:: دوربین تبریز لینک 72 ( سفر به زنوز و زیبایی های آن )
:: درباره تبریز و آذربایجان و اخبار About and News
:: روستاهای تاریخی حماملو و اویلق و کرینگان ورزقان
:: افتتاح مرکز همایشهای بین المللی خاوران تبریز
:: پرفسور لطفی زاده ریاضیدان و دانشمند بزرگ آذربایجان
:: تبریز 2018 را مثل خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی باشیم
:: کویر قوم تپه آذربایجان
:: شهروند لینک آذربایجانی 69 (عکاس آقایان انصارین و عزیزی )
:: زیر پوست شهر تبریز ، "ژن" نامرغوب یا بی پولی
:: توریسم و اهمیت آن برای اقتصاد شهر
:: Richard I'Anson and trip to Tabriz
:: جشنواره قیزیل گول یا گل محمدی آذربایجان
:: اردبیل و تماشای تاریخ و طبیعت
:: رقص های آذربایجان آمیخته با هنر و فرهنگ غنی
:: پیاده محوری لازمه شهر تاریخی توریستی تبریز
:: شهروند لینک آذربایجانی 68 ( غذاهای کدبانوی آذربایجان )
:: گردشگری با چادرهای اوبا عشایری در آذربایجان شرقی
:: شب قدر و شعر علی
:: جوانان خیر تبریزی بجای حج به گلریزان اهدا کردند
:: هتلهای ارزان قیمت برای مسافران تبریز
:: سوغات آذربایجان غربی و اورمیه
:: جلیل مثنی سماور ساز با مس تبریز
:: دوربین تبریز لینک 71 ( گلجار و دویجان مرند )
:: قدرتمندی زبان ترکی
:: شهروند لینک آذربایجانی 67 (عکاس آقای ایرج خانی)


 

شارژ ایرانسل

فال حافظ