تبلیغات
تبریز ویکی لینکلر - بزرگترین وبلاگ تبریز و آذربایجان - داستان عاشقانه سارای
 

تبریز ویکی لینکلر

 
داستان عاشقانه سارای
نظرات |

سارای ، داستان فولکلور دختر پاکدامن

saray

عشق هم عشق های قدیم...!
در مورد افسانه سارای چند روایت وجود دارد که البته در همه آنها به عشق یک دختر زیبای مو زرد اشاره میشود و نسل به نسل منتقل شده که البته اکثر منابع هم این داستان را واقعیت میدانند و حالا یکی از معروفترین داستانها و فولکلورهای جهان میباشد.
اگر دقت کنیم داستانهای معروف عاشقانه و حماسی زیادی در آذربایجان و ترکان به جهان عرضه شده است که از جمله کوراوغلی، شیرین و فرهاد ، اصلی و کرم، آرزی و قنبر و .. میشود اشاره کرد که نشانگر غنی بودن فرهنگ و جایگاه بالای عشقهای واقعی در بین مردم آن است.

بو سارای دیر...
بو سارای دیر آدی دیللرده راز اولموش
قانی آخمیش آراز اولموش
ایریلرده تاراز اولموش
سئوگی اولدورمه گه گویا دار آز اولموش
بئله لیکله سارای آدلی اوره گیزده یاراز اولموش
سارایین عیصمتی هر گون اوجالاندیر
اوجالیب گؤیده قالان دیر
ائله بیل کی ساوالان دیر
سؤزو اوستونده قالان دیر
ائلیم آغلا ، بو گئدن نازلی بالان دیر
بو سارای دیر بنیزی بیر بوتؤ آی دیر
قیشلر ایچره اولو یای دیر
اؤلومو بیر اوجا های دیر
بیر دئیل دوز باخسان میللته تای دیر
بو سارای ائل قیزیدیر خان چوبانین نازلی نیگاری
شؤهرتی، شانی، ویقاری
اریده ن گون کیمی قاری
سوزولر چایدا گئده ر عیزته ساری
غئیرتین تکجه باهاری بو سارای دیر کی بگنمز دوشه بنده
توکه نر غئیرتی قول قویسا کمنده
دیریلر کؤرپودن آرخا دوشنده
اؤلومه طعنه ائدنده
ابدیت گؤلونه دوغرو گئدنده
ابوالفضل بئجانیش


در میان تپه زارهای مخملین آذربایجان در خاک فرش زردار مغان اردبیل ، افسانه پرشوری بوقوع پیوست که سالیان درازی به شکل فولکوریک سینه به سینه آذربایجانیان نقل گشته است. سارا (سارای) دختر پرشور و شرری بود با مژه هایی بلند و شوخ و نگاههایی نافذ و جذاب. وی با تکیه بر نیروی بزرگ عشق خویش تدبیر شجاعانه ای اندیشید که همین اراده اش، او را در میان افسانه های حیرت آمیز تاریخ آذربایجان قرار داد.

آنگاه که کوزه به دوش از راه باریکه ای به سوی چشمه دهکده پای می گذاشت از بزرگ و کوچک دل هر بیننده ای را به تپش رعد وار می انداخت. با همه این شور و زیبایی او در صبحگاهی عطر آمیز به عصیان دل چوپانی صمیمی از همان اهالی جوابی بس صمیمانه داده بود و از آن پس در قصر آرزوهایش با لباس سپید عروسی خود ، همای سعادت ” خان چوبان ” شده بود.
عشق عریان آنها همچون اسبی سرکش در کناره های رود آرپا در جلگه مغان ، تپه های علف پوش ، باغها و گلها را در می نوردید و به پیش می تاخت. این عشق آتشین و صادق زبانزد همه مردمان روستاهای مغان شده بود.

سارای

خان چوبان جوان تنومندی بود با سبیل های با مزه که یک لحظه نیز نی لبکش را زمین نمی گذاشت. وقتی در سایه درختی یا پای چشمه ای می نشست با نی خود سوزناکترین آهنگ ها را می نواخت و در هجران و درد اشتیاق سارا آشکارا می سوخت.

در دیدارهای گه گاه آنها رویاهای شیرین حیاتشان ترسیم می شد و این مسایل هر بار شکل و شمایل زیباتر و بزرگتری به خود می گرفت. اما از شوربختی این دوجوان دلداده همه چیز گویا تصمیم داشت به گونه ای دیگر اتفاق بیافتد. بعد از مدتی کوتاه حکایت عشق آتشین سارا و خان چوبان با دخالت ها و دست درازی یکی از بیگ های منطقه رنگ و بوی تراژدی به خود گرفت و وارد مرحله تازه ای شد. بیگ با دارو دسته خود به روستای محل سکونت سارا آمده و پدر او را مرعوب کرده بود که اگر سارا را با خود نبرد روزگارشان سیاه خواهد شد.
آن زمان دوره خان و خانی بود و هرکس که زر و زور بیشتری داشت در چپاول و غارت مال و ناموس مردم صاحب دست گشاده تری بود. از این رو طبعاً آتش هوس و میل وحشیانه ” بیگ ” به سارا می توانست سرنوشت عشق و حیات آنها را به زیر هاله ای از تاریکی و بدبختی بکشاند.


قسمتی از فیلم سارای ( آپاردی سئللر سارانی )
 به کارگردانی یدالله صمدی است که در سال ۱۳۷۶ ساخته شده‌است. تنظیم و اجرای موسیقی متن این فیلم را چنگیز مهدی‌پور بر عهده داشته است
[http://www.aparat.com/v/xF9Ky]


در این ایام خان چوبان به اقتضای کارش از سارا دور بود. بیگ و اطرافیانش با فرصت طلبی برای بردن سارا به روستا بر آمدند. فضای حزن آلود این اقدام همه را در فکری عمیق فروبرده بود. مسلماً در مقابل تصمیم بیگ هیچ کس را مخصوصاً سارای نحیف و ظریف را یارای مقاومتی نبود. سارا که خود را در مقابل ستمی آشکار می دید نمی توانست خاموش و ساکت بنشیند و خود را به دستان آلوده بیگ بسپارد. به همین خاطر وی با تکیه بر نیروی بزرگ عشق خویش تدبیر شجاعانه ای اندیشید که همین اراده اش، او را در میان افسانه های حیرت آمیز تاریخ آذربایجان قرار داد.

سارا در یک غروب غم انگیز مغان برای رهایی از آن فتنه ستمبار، جسم و قلب بزرگوار و پرشور خود را برای همیشه به ” آرپاچایی ” یا همان رود ناآرام ” آرپا ” سپرد تا دنیا شاهد شهامت و بزرگی انسانهای پاک و با شرافت باشد.

امواج آرپا چایی، سارای زیبا را همانند دسته گلی روی دستهای خود برد و بدین ترتیب دفتر عشق ناکام دیگری بسته شد و از میان رفت. بعدها شاعری از دیار ارسباران آذربایجان، ابوالقاسم نباتی در میان چندین بند شعر تراژیک ، گوشه ای از این حکایت را چنین بیان نمود :
آرپا چایی آشدی داشدی * سئل سارانی آلدی قاشدی
رود آرپــــــــــا طغیان کــــــــــــرد و ســـــــیل سارا را با خود بـــرد

جوت باجی نین گؤزو یاشدی * آپاردی سئللر سارانـــی
چشم های خواهر دوقلویش پر از اشک است، سیل سارا را برد

بیـــــــــــر آلا گوزلی بالانی
یک دختر با چشمهان شهلا را

گئدین دئیین خان چوبانا * گلمه سین بــو ایـــــل موغانا
بروید و به “خـــــــان چوپان” بگویید امســـــــــال به مغان نیاید

گلــــــــسه باتار ناحـــــق قانا * آپاردی سئللر ســــارانی
اگر بیاید به خون نا حق آغشته میشود، سیل سارا را برد

بیـــــــــــر آلا گوزلی بالانی
یک دختر با چشمهان شهلا را

آرپا چایی درین اولماز* آخار ســـــــــولار ســـرین اولماز
رود آرپا عمیق نیست، آبهایی که از آن جاری میشود سرد نیست

سارا کیمی گلین اولماز * آپاردی سئللـــــر ســــــارانی
هیچ عروسی مانند سارا نیست، سیل ها ســـــــــــارا را بردند

بیـــــــــــر آلا گوزلی بالانی
یک دختر با چشمهان شهلا را


فولکلور آذربایجان


بیراهه نمیرود اگر اینجا به فولکلور ساری گلین ( افسانه، موسیقی، آهنگ، رقص ) نیز اشاره ای کنیم.
ساری گلین یعنی عروس زرد یا عروس موطلایی که در افسانه‌های آذربایجان اشاره به خورشید است، یکی از تصنیف‌های فولکلور آذربایجان است. براساس این افسانه،خورشید در سه هزارمین سال خلقت دزدیده می شود. تلاش برای آزادی خورشید و حسرت آن در موسیقی آذربایجانی ماتریالیزه شده است. برای ساری گلین در آذربایجان رقص زیبایی وجود دارد که حرکات آن حس تمنا و خواستن را در انسان زنده می کند. دستها به سمت آسمان باز می شود و با ملودی نرم ۴/۳ حرکات پا و دست انجام می شود.
یافته های باستان شناختی در سال ۱۳۷۶ از منطقه سؤنگؤن در شهرستان ورزقان آذربایجان شرقی، قدمت این رقص باستانی را به هزاره های قبل از میلاد می برد. بنا به تفسیر محقق برجسته اساطیر و هنر آذربایجان، میرعلی سیدسلامت، این رقص مراسم آزاد کردن خورشید از اسارت است (سیدسلامت ۱۳۸۲). همچنانکه در تصویر سنگ نگاره دیده می شود، انسانی در سمت چپ دستی بر شانه به نشانه ایثار و اهریمنی در سمت راست خورشید اسیر را در دست دارد. رقص ساری گلین، رقص مبارزه برای رهایی خورشیدی است که اهریمن آن را به اسارت برده است. انسانی که برای رهایی آن آمده، چنان شیفته خورشید است که حاضر به فدای جان خویش در راه رهایی آن است.

ساری گلین

هنر آذربایجان در انواع خود این اندیشه رهایی بخشی به دیگری را بازنمود می سازد: هنر صخره ای با نگاره رقص ساری گلین، هنر موسیقی با آهنگ ساری گلین، هنر رقص با رقص ساری گلین، هنر گلیم بافی با طرح های خورشید اسیر.
بنابراین می توان گفت هنر آذربایجان، هنر رهایی بخش است. آزادی نتیجه این هنر رهایی بخش است. آزادیی که خود مبنای کنش هنری است. ترانه ای مردمی که بر ساکنین منطقه آذربایجان تداعی گر هنر رهایی بخشی است که از ایثار به رهایی می انجامد.
آهنگ و موسیقی ساری گلین سالهای سال سینه به سینه به ما رسیده و ساری گلین از تصنیف های فولکولور آذربایجان محسوب می شود. خواننده های بسیاری این آهنگ و شعر را خوانده اند و به آن افتخار می کنند، از آن جمله می توان به قدیر رستمف اشاره کرد.


[http://www.aparat.com/v/Mcw4C]

[http://www.aparat.com/v/5Qb6T]

[http://www.aparat.com/v/8eZA3]


متن ترکی ترانه ساری گلین :
ساچین اوجون هؤرمزلر؛
گولو سولو (قونچا) درمزلر
ساری گلین
بوسئودا نه سئودادیر ؟
سنی منه وئرمزلر
نئیلیم آمان ، آمان
ساری گلین
بو دره نین اوزونو،
چوبان قایتار قوزونو،
نة اوْلا بیر گون گؤرم
نازلی یاریمین اوزونو
نئیلیم آمان ، آمان
ساری گلین
عاشیق ائللر آیریسی،
شانا تئللر آیریسی،
آیریسی بیر گونونه دؤزمزدیم؛
اوْلدوم ایللر آیریسی
نئیلیم آمان ، آمان
ساری گلین

***********
ترجمه فارسی ترانه :
سر گیسوها را نمی بافند
غنچه گل را نمی چینند
این چه حکمتی است
که تورا به من نمی دهند
*ای چوپان گوسفندها را در طول دره
باز گردان ای خورشید من
چه می شود روزی من صورت یارم را ببینم
چه کار کنم ساری گلین *
عاشقی را که از معشوقش جدا کنند
مثل این است که با شانه موها را از فرق باز کنند
من که نمی توانستم یک روز دوری یارم را تحمل کنم
سال ها از او دور ماندم
چه کار کنم ساری گلین


لینک پست اصلی و کرم
لینک پست کوراوغلی
لینک پست دو خط موازی
لینک پست عاشقانه ترکی
لینک مجموعه پست های اصالت و رسوم آذربایجان


خان چوبان:
آی نیسگیللی دلی چوبان
قارا قاش گؤزونه قربان
تئزدی هله گئتمه یوبان
هارا گئتدین ؟ دایان سارا

گؤزلرینده گؤزوم قالدی
اؤزوم یاندیم ، کؤزوم قالدی
اوره ک دولو سؤزوم قالدی
کیمه دئییم سارا – سارا

یای یاز اؤتدی ، خزان یئتدی
سولوب گلزار، چمن ، بیتدی
فلک اؤز بیلدیین ائتدی
منی سالدی درده سارا

قاش بلشمیشدی آل قانا
چوخ قالیردی صبحه بانا
هر بیر سمته ، هر بیر یانا
انتظارلا ، باخدیم سارا

هئچ بیلمه دیم نئجه اولدی
اوره ک چاناق کیمی دولدی
آن چکمه دن رنگیم سولدی
آندیم وای خبرین سارا

آرپا چایی قورویه یدی
مغانی چن بورویه یدی
سرنوشتی چورویه یدی
سنی مندن آلدی سارا

آند ایچه رم گونه آیا
یولوم اولا داغ ، داش،قایا
آتی ووررام دلی چایا
قصاصینی آللام سارا...


سارا

«یكی بود یكی نبود، زیر گنبد كبود، در دشت پهناور مغان، ایلی زندگی می كردند كه روزگارشان با كشاورزی و دامداری می گذشت. عصر، عصر ظلم بود و دوره، دوره خان خاناتی... اهالی ده مجبور بودند كه بیشتر محصولات كشاورزی شونو به خان بدن، آخه زمینها همه مال خان بود و كشاورزها فقط مقداری از درآمدشون رو به عنوان حق الزحمه كارشون برمی داشتن.
در این ده، كشاورزی زندگی می كرد به اسم سلطان كه دختری زیبا و مهربون داشت؛ دختری كه هركس اونو می دید با خود می گفت كاش می دونستم كه خداوند این دختر زیبا رو قسمت كدوم مرد خوشبختی می كنه؟»

یئریشی دوروشو غمزه لی گؤزه ل
هانسی بخته وره پای یارائیبسان
یئره برابرون وار؟ دیینمه ره م
گؤیده ملك لرده تای یارائیبسان

«ای دختر زیبا كه راه رفتنت و ایستادنت زیباست
برای كدام مرد خوشبخت آفریده شده ای؟
تو روی زمین همتایی نداری
تو برابر با فرشته های آسمان آفریده شده ای»


آپاردی سئل لر سارانی
[http://www.aparat.com/v/cVgNE]


سارای چشم و چراغ ایل مغان بود؛ دختری زیبا، مهربون و عاقل... و البته توی همون ده جوان بسیار برومند و شایسته ای بود به اسم آیدین كه سردسته چوپانهای ده بود.
اون زمانها كه زندگی مردم به دامداری و كشاورزی بسته بود،حفاظت از دامهای مردم كار بسیار سخت و مهمی بود وچون آیدین سردسته گله دارها بود بهش می گفتن خان چوپان ... ازنظر اهالی ده خان چوپان شایسته ترین جوان برای ازدواج با سارای بود وخان چوپان و سارای، هم عاشق همدیگر بودند.

و عاقبت هم یك روز سارای زیبا را عقد بسته و نامزد خان چوپان كردند؛ فصل، فصل سرما بود و زمان مناسبی برای عروسی سارای و خان چوپان نبود چرا كه خان چوپان می بایست همراه چوپانهای دیگه ده، گله رو به قشلاق می برد و این كار شش ماه تمام وقت لازم داشت. خان چوپان سارای را برای خداحافظی دید و به او قول داد كه وقتی از قشلاق برگردد، مراسم عروسی را راه بیاندازد و سارای نیز كه دلش با خان چوپان بود باچشمانی گریان او را بدرقه كرد...
اما بعد از رفتن خان چوپان اتفاق دیگری افتاد...
خان بی شرم و حیای ده كه برای گشت وگذار از خونه اش بیرون اومده بود، چشم ناپاكش به سارای افتاد و هر دو پاشو كرد توی یك كفش كه الاو بالله باید به هر قیمتی شده سارای بانوی خانه من بشه... هرچه اهالی ده نصیحتش كردند كه از خیرسارای بگذره، خان گفت من نه چشمم چیزی می بینه و نه گوشم چیزی می شنوه... بی خودی منو نصیحت نكنید؛ من به هر قیمتی كه شده سارای رو تصاحب می كنم.

ریش سفیدان ده رفتند پیش خان و با التماس و خواهش ازش خواستند كه از خیر این سودا بگذره؛ گفتند كه سارای، نامزد خان چوپانه و او حق نداره كه در كسی طمع كنه كه روح و دلش متعلق به دیگریه و بهش گفتند كه سارای و خان چوپان سالهاست عاشق همند و خان هرگز نمی تونه روح و دل سارای رو به دست بیاره.

ساری قیز

اما خان كه شهوت و خودخواهی چشمش رو كور كرده بود گفت حتی اگه دلشو هم نتونم بدست بیارم حتماً باید جسم زیباشو تصاحب كنم.
كار به جایی كشید كه خان خواست از همه زور و قدرتش استفاده كنه و قسم خورد كه اگه اهالی ده كاری نكنند كه اون سارای رو به دست بیاره همه خونه های ده رو به آتیش می كشه...»

كار به اینجا كشید اهالی ده دیگه نمی دونستن چه كار باید بكنن، بعضی ها خودشونو كنار كشیدن... بعضی ها فقط تو دلشون، خان رو نفرین كردن و بعضی ها با اینكه می دونستن بیهوده است ولی سعی كردن كه به نوعی سرصحبت رو با سارای و پدرش سلطان باز بكنند و ببینند آیا راهی وجود داره كه سارای به خاطر نجات زندگی ایل هم كه شده تن به ازدواج با خان بده یا نه؟

و دراین میون سارای بود كه در دریای غم و غصه داشت غرق می شد به خان چوپان فكر می كرد، به خودش، به عشقی كه براش مقدس بود و به خوشبختی مادرش كه مرده بود و اون روز رو ندیده بود سارای آه می كشید و فكر می كرد و آه می كشید به بدبختی مردم ده كه باید اضطراب می كشیدند و تاوان هوسبازی یك خان بی مغز و بی شعور رو می دادند...

فكر سارای به هیچ جا قد نمی داد بعضی از حرفهای مردم مثل یك خنجر به مغز و دل سارای فرو می رفت و زخمی اش می كرد. می شنید كه بعضی ها می گفتن:

كاش سارای قبول می كرد و این مردم بدبخت رو قربانی لج بازی نمی كرد...

sari gelin

بعضی ها می گفتن: پس عشق چی می شه؟ پس حلال و حرام چه می شه؟ بهتره كه همه خونه هامون به آتش كشیده بشه اما دامن ایلمون لكه دار نشه...

اما بعضی ها می ترسیدند، از خونه و زندگیشون، از سرنوشت بچه های معصوم ده، چون كه اونها با خان و لجبازی و یكدندگی او كه میراث پدرانش بود خوب آشنا بودند...

و سارای درمانده و نگران از خدا كمك می خواست اما امید چندانی در دلش نبود... بیش از یك ماه بود كه این مسئله در همه ایل مغان، آشـــوب ایجاد كرده بود و بیش از چهارماه تا برگشتن خان چوپان می ماند. سارای احساس می كرد هیچ راهی برایش باقی نمانده است...

چند روز بعد خبر عجیبی در ده پیچید...»


«خبری كه همه را انگشت به دهان گذاشت. سارای تصمیم گرفته بود كه به خانه خان برود. خبر در ده پیچید، بعضی ها رو خوشحال كرد، بعضی ها داشتند از غصه و غم، دق مرگ می شدند؛ بعضی ها به خاطر لكه دارشدن دامن ایل مغان، طوری عصبانی و ناراحت بودند كه اگر چاقو می زدی خونشون بیرون نمی اومد. خبر در كل ده پیچید، از روی پل رودخانه ای كه خانه مجلل خان رو از ده جدا می كرد گذشت؛ رودخانه خروشان و پرآبی كه بهش می گفت آرپاچایی... از مزرعه خان عبور كرد و به گوش ناپاك او رسید و لبخند رضایت رو به لبهاش نشوند.


بخشی از موسیقی فیلم سارای
[http://www.aparat.com/v/Bc6f4]


سارای پیام داده بود كه همین فردا می خواهد به خانه خان برود. خان با اینكه از این خبر تعجب كرده بود ولی لبخندی زد و گفت:

-شنیده بودم كه سارای نه تنها بسیار زیباست بلكه بسیار هم عاقل است. همین فردا مراسم عروسی رو ترتیب می دهیم.

فردای آن روز، از صبح زود مردم جلوی در خونه سلطان جمع شده بودند؛ پیرمردها، پیرزنها، مردها و زنها، جوونها و حتی بچه ها جمع شده بودند تا این عروسی عجیب و غریب را با چشم ببینند. همه دنبال عاشیق حبیب می گشتند؛ عاشیق حبیب كسی بود كه ساز می زد و می خوند. مردم ده علاقه عجیبی به او داشتند. وقتی عاشیق حبیب سازشو به سینه اش می فشرد و می نواخت و می خوند مردم رود رود گریه می كردند و سبدسبد می خندیدند. عاشیق حبیب در همه برنامه های ده شركت داشت. اگر عروسی كسی بود عاشیق حبیب آنجا می خوند و مردم رو شاد می كرد و به اونا امید زندگی می بخشید. اما در عروسی سارای خبری از عاشیق حبیب نبود. مردم در یك سكوت بهت آور منتظر عروس شدن سارای بودند و هیچ كسی جز گماشته گان خان كه برای بردن عروس اومده بودند شادی نمی كرد.

آرایشگرها، سارای را آرایش كردند هر چند كه چهره زیبای سارای نیازی به آرایش نداشت. خیلی طول كشید تا سارای از خونه بیرون بیاد...

آرپا درسی

اما سرانجام سارای از خونه بیرون اومد. مردم بهت زده به سارای نگاه می كردند. سكوت سنگین و تلخی همه ده رو فراگرفته بود. غیر از صدای امواج خروشان رود «آرپاچایی»، هیچ صدایی به گوش نمی رسید. سارای در میان این سكوت سنگین و مبهم چند قدم جلو رفت. صدای پیرمردی سكوت رو شكست:

-تف بر تو ای روزگار.
-غیرت ایلمون لكه دار شد...
-خوشبخت باشی سارای، ما می دونیم كه تو به خاطر ما این كار رو می كنی.
-بیچاره خان چوپان...

هر كسی چیزی می گفت. اما سارای همچنان با قدمهای استوار پیش می رفت. اون بدون این كه منتظر همراهانش باشه به طرف خانه خان پیش می رفت. خانه ای كه با رودخانه پرآب و خروشان آرپاچایی از ده جدا می شد. انگار هیچ كدوم از حرفهای مردم رو نمی شنید. از میان انبوه جماعت گذشت و با قامهای تند جلو رفت. سارای بر خلاف رسم ایل، سوار بر اسبی كه برای بردنش بزك كرده بودند نشد. انگار قصد داشت با پای پیاده به خانه بخت برد. كوچه طولانی خودشون رو پشت سرگذاشت. همراهان عروس با همه اهالی ده، سارای رو همراهی می كردند اما حرفهای مختلف همچنان به گوش می رسید. دعاها، نفرین ها و حسرت ها و زخم زبانها به گوش سارای می رسیدو سارای همچنان پیش می رفت.
سارای به روی پل آرپاچایی رسید...


موسیقی اخر و اصلی و نتیجه گیری فیلم ارزشمند سارای
[http://www.aparat.com/v/ZJAuf]


  گماشتگان خان، پیشاپیش عروس از پل گذشتند تا خبر خوش اومدن سارای رو به گوش خان كه بی صبرانه منتظر رسیدن عروس بود برسونن. سارای روی پل ایستاد. مردم دیگر جلوتر نرفتند مثل آنكه قصد داشتند نه با سارای بلكه با حیثیت و غیرتشان خداحافظی كنند ولی بعضی ها هم با نگاه كردن به چهره زیبا و مهربون سارای و با فكر كردن به گذشته ای كه با سارای داشتند اشك در چشمهاشون جمع شده بود. سارای، سرش رو بالاگرفت و برای آخرین بار به مردم ایلش نگاه كرد. در میان انبوه جمعیت، چشمش به عاشیق حبیب افتاد كه مثل همیشه ساز در دستش بود؛ اما از چهره اش پیدا بود كه اگه كل دنیارو بهش می دادند حاضر نبود صدای سازش رو در این عروسی نامبارك دربیاره. یك لحظه چشم سارای به چشم عاشیق حبیب افتاد و عاشیق حبیب با سرعت سرش را به پایین انداخت و خواست از اونجا دور بشه اما صدای وحشتناكی كه از مردم بلند شد اونو سرجاش میخكوب كرد...

عاشیق سر برگرداند؛ دید سارای، خودش رو از بالای پل به رودخانه آرپاچاپی انداخته و خودش رو به دست امواج خروشان اون سپرده و مردم با دیدن این صحنه از ته دل فریاد زدند:
«سارای...»

داستان سارای

و عاشیق حبیب كه فهمید سارای برخلاف تصور همه مردم، تصمیم دیگری داشته است با سرعت خودش رو به بالای پل رسوند و وقتی كه دید سارای با غیرت و با عفت، سوار امواج خروشان آرپاچایی شده تا به حجله دریاهای آبی بره، سازش رو به سینه اش فشرد و با تمام وجودش خوند:

سارا بیر آیدی بیزیم اللره آیسز گجه لر  / یر اوجا سسدی قولاق وئر اونا هایسز گجه لر
سارا بیر باغدی طبیعتدن آلیب قول بوداقی / بیر شیرین ماهنیدی یانلیزاوخیار ائل دوداقی
سارا بیر قیزدی سودان سورمه چکبپ گوزلرینه / جان دییب بیرده اورکدن آرازین سوزلرینه
سارا سئودا ایله دونیانی آنان بیر قیزدی / او قارانلیق گئجه نی آیدین ائدن اولدوزدی
سارا سودا ایله دونیانی آنان بیر قیزدی / سارا غملر اوجاقیندا آلیشان بیر کوزدی
بیر نجابتلی گلین دیر ائله آسلان سایاغی / قویمادی قار ائده دنیاسنی چاقال ایاقی
اوزونی آتدی سئله اوزگنی حیران ائلدی / اویانان شمعینی پروانیه قربان ائله دی
قوشولوب سللره گتدی آنا یوردون ساراسی / قالدی شیرین اورگینده یئنه فرهاد یاراسی
باغلادی ساچلارینی قویمادی بیگانه گوره / آنا یوردون قیزی وئرمز ساچین هر کیمسه هوره
گلین اولدی آرازا اوردا تویون توتدی سارا /  سوئله دی اوردا اورک سوزلرینی نازلی یارا
آراز آغلار گوز ایله آلدی سارای اللرینی /  دارادی ائل قیزینین بیرده قارا تللرینی
گتدی گوزلردن اوزاق دوشدی ائلین بیردنه سی / گورمدی خان چوبانین آیریلیقین سون نفسی
سارا گوز لر دن اوزاق دوشسده ایتمز اثری /  بیر یاراق تک سوزونون واردی هله چوخ کسری

داستان عاشقانه

«دوگونو توكدوم قازانا
قاینادی قالدی آزانا
علاج یوخ آللاه یازانا
آپاردی سئللر سارانی
بیر قارا گوزلو بالانی
آرپا چای درین اولماز
آخار سولار سرین اولماز
سارا كیمی گلین اولماز
آپادی سئللر سارائی
بیر قارا گوزلو بالانی
ترجمه
«برنج رو توی دیگ ریختم
بجو شد و تا اذان حاضر شود
علاجی نیست به آنچه خدا نوشته است
سیل خروشان سارای را برد
آن فرزند زیبا مشكین چشم را
آرپاچایی عمیق نیست
آبهایی كه جاری اند معمولاسرد نیستند
و عروسی مثل سارای پیدا نخواهد شد
سیل خروشان سارای را برد
آن فرزند زیبای مشكین چشم را»



مرتبط با : آذربایجان * تورک سئسه لینک
برچسب ها : سارای-داستان عاشقانه-ساری گلین-فولکلور آذربایجان-خان چوبان-saray-sari gelin-
نویسنده : تبریز قارتال
تاریخ : سه شنبه 15 اردیبهشت 1394
زمان : 11:54 ب.ظ
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 04:29 ب.ظ
بو سئودا نه سئودا دیر


ساری گلین
قربانی_اسپیران یکشنبه 20 اردیبهشت 1394 05:02 ب.ظ
سلام

ممنون که یاد وخاطره ی این فیلم رو زنده کردین سپاس
تقریبا 14 سال پیش این فیلم رو نگاه کرده بودم فیلم دراماتیک و زیبایی بود
یاشا ...
تبریز قارتال پاسخ داد:
سلام
بلی واقعا عشق هم عشقهای قدیم...
باید این داستانهای فولکلور عاشقانه گفت تا همه آشنا بشوند در عصر حاضر با این فرهنگ و تاریخ غنی...

ممنونم از شما...
زیبایی های آذربایجان پنجشنبه 17 اردیبهشت 1394 05:47 ب.ظ
سلام...خیلی عالی بود.فیلمش خیلی خووووبه...البته خیلی وقت پیش دیدم.
تشکر
تبریز قارتال پاسخ داد:
سلام
ممنون بلی دراماتیک و عاشقانه هست...
یاشا
شادی چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394 11:39 ب.ظ
سلاملار.
پست خیلی جالبی گذاشتین قارتال بی. ممنون
میشه گفت :
فرهنگ آذربایجان از هر جنبه قوی وپرمحتوی هست چه بلحاظ اجتماعی وعاطفی وچه از بابت سیاسی اقتصادی .حرف اول رو میزنه.
تبریز قارتال پاسخ داد:
سلام
پر محتوا و غنی هست اما غریب مانده هست باید بیشتر آشنا شد با این دریای فرهنگ و هنر آذربایجان...
ساغولون...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
:: دوربین تبریز لینک 71 ( گلجار و دویجان مرند )
:: قدرتمندی زبان ترکی
:: شهروند لینک آذربایجانی 67 (عکاس آقای ایرج خانی)
:: افتتاح مرکز تجارت جهانی WTC تبریز
:: دوربین تبریز لینک 70 ( ضیافت لاله ها در تبریز )
:: موزه فوتبال در تبریز
:: دوربین تبریز لینک 69 ( گجیل و یادمان شمس )
:: یوسف رفیعی بیرامی مخترع و آیناز حاجی سهل‌آباد ورزشکار از تبریز
:: سیل بی انصاف
:: درباره تبریز و آذربایجان و اخبار About and News
:: شهرک خاوران تبریز
:: هرگلان طبیعتی بکر و زیبا در دل عجب شیر
:: دوربین تبریز لینک 68 ( شهناز و والمان تبریز )
:: دیدن معشوقه شهریار در سیزده بدر
:: مسافران نوروزی در تبریز پایتخت گردشگری
:: شهروند لینک آذربایجانی 66 (عکاس آقای باقر محرمی)
:: عید نوروز یا ارگنه قون 1396
:: جشن نوروزگاه در بازار تاریخی تبریز
:: کشف های جدید در محوطه ارگ علیشاه تبریز
:: آداب چهارشنبه سوری ترکها ، تورکلرین چرشنبه دبلری
:: سفر نوروزی به نگین تمدن ایران زمین ، استان آذربایجان غربی
:: مرکز تجارت اطلس تبریز بعد از افتتاح
:: Urmia City Night in West Azerbaijan province
:: معضل حاشیه نشینی تبریز ، علل و راهکارها
:: روز جهانی زبان مادری و غربت زبان ترکی در ایران
:: سالار ملی ، مجاهدت های باقرخان
:: غرفه تبریز در دهمین نمایشگاه بین المللی گردشگری تهران
:: کفش تبریز و کمپین حمایت از کفشهای بومی
:: ثبت اصالت سفال آذربایجان در لیست اصالت یونسکو
:: دوربین تبریز لینک 67 (برف بهمن ماه 1395 در تبریز)


 

شارژ ایرانسل

فال حافظ