تبریز ویکی لینکلر

 
فرزندآوری و کودکان آذربایجان شرقی
نظرات |

سندرم تک فرزندی در آذربایجان
هویت را به کودکان آذربایجان برگردانیم


در این مطلب علاوه بر پرداختن به مسئله فرزندآوری ، تصاویری زیبا از کودکان معصوم روستایی - عشایری - سنتی آذربایجان داریم که با دیدن آنها امیدواریم تشویق به فرزندآوری بیشتر بین مردم و بخصوص نسل جوان آذربایجان شویم!
هرچند مسائل و مشکلات زیاد بخصوص اقتصادی و اجتماعی زمانه گریبانگیر خانواده ها شده است اما باز از قدیم گفته اند فرزند بیشتر برکت بیشتر...
نگران تامین مالی و هزینه ها نباشید، تا یارانه هست غمی نیست!  شوخی کردم، ولی بهتر است جدی بگیریم و ما و شما نسل جدید مسئول آذربایجان و نسل آینده آن هستیم امیدواریم مسئولان توجه کنند و انقدر به شعار دادن بسنده نکنند و بطور عملی از کودکان و تامین آینده آنها برنامه ریزی و حمایت کنند.
از نسل فعلی و آینده هم خواستار این هستیم که به هویت و اصالت کودکان توجه بیشتری کنند، آموزش زبان مادری آنها (ترکی) فراموش نشود مثل ما که فارسی را بهتر از ترکی بلدیم بخوانیم و بنویسیم هرچند فارسی خوب است اما زبان مادری از آن مهمتر است! 
به آنها از گذشته و لباس و رفتار منش آذربایجانی ایرانی، داستانها و شعرها و مشاهیر، آداب رسوم دیار و فرهنگ خود بیشتر بگوییم تا فرزندان ما بهتر و بیدارتر از خودمان باشند!  همه چیز مسائل مادی نیست!

بامزه

آذربایجان


معصومه درخشان - در حال حاضر یک سوم خانواده‌های آذربایجان‌شرقی فاقد فرزند و یا تک‌فرزند هستند. اگر وضع به همین منوال پیش برود جامعه‌ای خواهیم داشت با گروه جوانانی که برای اجتماعی شدن ساخته نشده‌اند؛ گروهی به بزرگی یک‌سوم جمعیت آینده کشور.

رهبر معظم انقلاب اسلامی به عنوان سکاندار نظام اسلامی با رصد کردن مسائل مختلف کلان کشوری درصدد هستند با ابلاغ برنامه‌ها و دستورالعمل‌های لازم مسئولان و آحاد مردم را نسبت به آن موضوع خاص حساس کرده و مسئولیت همگان را در این موضوعات گوشزد کرده و آن را یادآوری می‌کنند.

در همین راستا یکی از موضوعات مهمی که از نگاه‌های تیزبین ایشان دور نمانده است بحث کاهش جمعیت جوان و در حالت کلی هشدار نسبت به  کاهش رشد جمعیت و افزایش پیری  جمعیت ایران اسلامی در سال‌های اخیر است.

به گونه‌ای که رهبر معظم انقلاب  از چند سال گذشته و  در مناسب‌های مختلف نسبت به این موضوع هشدار داده و وظایفی را در این راستا نسبت به مسؤولان متذکر شده‌اند؛ از جمله این اینکه رهبر معظم انقلاب در سال 90 در دیدار مسؤولان نظام نسبت به کاهش جمعیت در کشور هشدار داده‌اند که بر همین اساس اصلاح لایحه قوانین تنظیم خانواده در دستور کار مجلس شورای اسلامی قرار می‌گیرد.
در سال 91 نیز بررسی طرح سیاست‌های  تشویقی افزایش جمعیت در مجلس شورای اسلامی آغاز می‌گردد و سرانجام در سال 93 نیز سیاست‌های کلی افزایش جمعیت کشور از سوی رهبر معظم انقلاب ابلاغ می‌شود.

هنر کودک

بچه داری

در سیاست‌های کلی « افزایش جمعیت» ارتقای پویایی، بالندگی و جوانی جمعیت با افزایش نرخ باروری به بیش از سطح جانشینی  مورد توجه قرار گرفته و در کنار آن بر رفع موانع ازدواج، تسهیل و ترویج تشکیل خانواده و افزایش فرزند، کاهش سن ازدواج و حمایت از زوج‌های جوان و توانمندسازی آنان در تأمین هزینه‌های زندگی و تربیت نسل صالح و کارآمد تاکید شده است.

اختصاص تسهیلات مناسب برای مادران به‌ویژه در دوره بارداری و شیردهی و پوشش بیمه‌ای هزینه‌های زایمان و درمان ناباروری مردان و زنان و تقویت نهادها و مؤسسات حمایتی ذی‌ربط یکی دیگر از بندهای سیاست های افزایش جمعیت را شامل می شود.

ترویج و نهادینه‌سازی سبک زندگی اسلامی ــ ایرانی و مقابله با ابعاد نامطلوب سبک زندگی غربی، ارتقای امید به زندگی، تأمین سلامت و تغذیه سالم جمعیت و پیشگیری از آسیب‌های اجتماعی، به‌ویژه اعتیاد، سوانح، آلودگی‌های زیست محیطی و بیماری‌ها از جمله بندهای دیگر سیاست های ابلاغی رهبر معظم انقلاب است

فرهنگ‌سازی برای احترام و تکریم سالمندان و ایجاد شرایط لازم برای تأمین سلامت و نگهداری آنان در خانواده، توانمندسازی جمعیت در سن کار با فرهنگ سازی و اصلاح، تقویت و سازگار کردن نظامات تربیتی و آموزش‌های عمومی، کارآفرینی، فنی ــ حرفه‌ای و تخصصی با نیازهای جامعه و استعدادها و علایق آنان در جهت ایجاد اشتغال مؤثر و مولّد نکاتی هستند که رهبر معظم انقلاب بر ان تاکید کرده‌اند.

در حال حاضر یک سوم خانوارهای آذربایجان شرقی یا فاقد فرزند و یا تک فرزند هستند!
براساس اعلام مسئولان ثبت احوال آذربایجان‌شرقی، با وجود افزایش تعداد تولد در آذربایجان شرقی  هنوز با چشم انداز پیش‌بینی شده در این حوزه و رسیدن به دو برابر نرخ باروری در راستای دستیابی به جمعیت مناسب و با نشاط  بیش از چهاردهم درصد فاصله دارد.


 تولد

تراکتوری

چرایی کاهش فرزندآوری
روزی روزگاری هیاهو و سر و صدای فرزندان یک خانواده در حیاط خانه‌باغ‌های باصفا و دویدن آنان دور حوض‌ کوچک با قهقهه‌های بلند و از ته دل، خاله‌بازی دختر بچه‌های محله و گل کوچیک بازی کردن پسرها حال و هوای دیگری به خانه‌ها و خیابان‌هایمان داده بود.

‌هوا که رو به گرمی می‌رفت و فصل تابستان می‌شد، سر و صدای بچه‌ها کوچه را پر می‌کرد، اما امروزه کمتر خیابانی است که صدای بچه‌های کوچک در آن پیچیده باشد و کمتر خانه‌ای است که تعداد فرزندانش بالا باشد.

پدر و مادرهای امروزی همان فرزندان دیروز هستند، اما کمتر تمایل دارند مانند گذشته خود، تعداد فرزندانشان بالا باشد.

امروزه تمایل به فرزندآوری در بین زوجین جوان پایین آمده و کاهش فرزندآوری و سیر تحول جمعیت کشور به یکی از دغدغه‌های مسئولان نظام نیز تبدیل شده است.

کارشناسان می گویند: از سال 1345 تا سال 1390 سن ازدواج افزایش یافته است و به طور میانگین 6 سال اضافه شده است.

همچنین اگر نرخ باروری در کشوری به زیر  دو درصد برسد  تهدید سلامتی محسوب می‌شود این در حالی است که هم اکنون نرخ باروری در کشور ایران به 1.8 درصد رسیده است که نکته قابل تامل این که نرخ باروری در کل دنیا به 2.5 فرزند و در ایران به 1.78 فرزند رسیده  است.

کودک عشایری

قره داغی

قیز


افزایش سن ازدواج چالش مهم رشد جمعیت

سیده محبوبه موسوی، جامعه شناس فرهنگی در گفت‌و‌گو با خبرنگار فارس در تبریز می‌گوید: با وجودی که خانواده‌ها از تبعات تک فرزندی در خانواده آگاه هستند اما با وجود شرایط نامطلوب اقتصادی نمی‌توان آنها را به داشتن فرزندان بیشتر تشویق کرد. وقتی در جامعه پدر و مادر هر دو شاغل هستند ولی دریافتی آنها کفاف خرج و مخارج زندگی را نمی‌کند در نتیجه آنها علاقه‌ای به افزایش فرزندان و تعداد اعضای خانواده خود ندارند.

وی افزود: در کنار این موضوع افزایش سن ازدواج جوانان نیز یکی دیگر از معضلاتی است که مسئله ازدیاد نسل را تهدید می‌کند. وقتی جوانان در سن بالا ازدواج می‌کنند آنها دیگر فرصتی زیادی برای داشتن تعداد زیاد فرزند ندارند چرا که نیروی جسمی و جوانی آنان تحلیل رفته و فیزیک بدنی آنان جوابگوی فرزندآوری و ازدیاد نسل نیست.

موسوی خاطرنشان کرد: البته باید گفت برخی از زوج‌های جوان نیز تک فرزندی را نوعی پرستیژ اجتماعی برای خود قلمداد می‌کنند در حالی که این نوع تفکر با هیچ منطقی سازگار نیست چرا که این فرزندان در نبود خواهر یا برادر اصلا بچگی نمی‌کنند و در واقع به یک فرد منزوی تبدیل می‌شوند.

این جامعه شناس فرهنگی اظهار داشت: مطالعات نشان می‌دهد هر چقدر میزان شهرنشینی، سطح رفاه، مصرف‌گرایی والدین، شکستن هنجارهای خانوادگی افزایش می یابد به مراتب تمایل به فرزند اوری کاهش می‌یابد.

بچه ترک

 اوشاق

کودکان آذری

حضور در صحنه‌های اجتماعی اولویت اول زنان برای دیده شدن است
موسوی تصریح کرد: مقایسه جامعه ایران طی دهه‌های گذشته نشان می‌دهد، در دهه‌های گذشته در جامعه ایرانی زنان و مردان به داشتن عائله زیاد در خانواده فخر می‌کردند و این موضوع نوعی ارزش اجتماعی محسوب می‌شد و دلبستگی والدین به تک‌تک فرزندان بیشتر بود و تنها سرگرمی زنان  مشغول شدن با بچه‌ها بود و زنان در کنار فرزندان بودن را بر تمام مناسبات و حرکات اجتماعی اولویت می‌دادند در حالی که زن امروز با تحصیلات و کار، اشتغال و درآمد هویت‌یابی کرده و حضور در صحنه‌های اجتماعی اولویت اول او برای دیده شدن است.

موسوی اظهار داشت: اگر می‌خواهید نرخ باروری در ایران رشد کند چاره‌ای نیست جز این که در گام اول شرایط ازدواج جوانان تسهیل شود.

وی تصریح کرد: مسؤولان مشوق‌های حمایتی از باروری را در قالب قوانین کارآمد و جامع اجرا کنند و از ظرفیت‌های تبلیغی و آموزشی رسانه‌ها، آموزش و پرورش و دانشگاه‌ها بهره‌برداری شود.

فرزند

 فرزند

زنان جایگاه ویژه‌ای به تناسب اندام خود می‌دهند

این جامعه شناس فرهنگی ادامه داد: با پیشرفت وسائل ارتباط جمعی، ارتباط زنان با دنیای بیرون افزایش یافته و تاثیرپذیری زنان از شبکه‌های مختلف تلویزیونی  گسترش یافته در نتیجه زنان جایگاه ویژه‌ای به تناسب اندام خود قائل هستند و از سویی دیگر چون بخش عمده رنج و درد فرزندآوری را مادران متحمل می‌شوند بنابراین خود را در تصمیم‌گیری برای فرزندآوری بیشتر محق دانسته و چنین تصمیمی را نمی‌پذیرد.

موسوی خاطرنشان کرد: نباید در بررسی دلائل کاهش فرزندآوری نقش رسانه‌ها و از جمله مهم‌ترین آن یعنی رسانه ملی را نادیده گرفت. چرا که رسانه تصویر خوب و مطلوبی از خانواده‌هایی که تعداد فرزندان ان بیشتر است ارائه نمی‌دهند.

وی ادامه داد: تصویری که از یک خانواده پرجمعیت در ذهن‌ها نقش بسته است تصویر آقای گرفتار با چند تا بچه قد و نیم قد است که مشکلات و مصائب زیاد و تمام‌نشدنی را در ذهن‌ها ترسیم کرده است و همیشه در سریال‌های تلویزیونی و سینما خانواده‌ای آشفته مریض، دردمند و گرفتار از آنان معرفی کرده است در حالی که خانواده‌های کم جمعیت تک فرزند یا در نهایت دو فرزندی خانواده‌ای خوشبخت، در رفاه کامل و خانواده‌ای مصرفی است.

موسوی افزود: ما خانواده‌های پرجمعیت فراوانی را سراغ داریم که فرزندان این خانواده‌ها بسیار افراد موفق و مفید برای جامعه هستند.

این جامعه شناس فرهنگی در عین حال تصریح کرد :دلائل کاهش فرزندآوری از یک دیدگاه دیگر نیز قابل تحلیل است و آن مربوط به افزایش آسیب‌ها و فسادهای اجتماعی است؛ با این حساب باید گفت نگاه تربیتی والدین نیز در کاهش فرزندآوری موثر است چرا که با افزایش انواع ناهنجاری و آسیب‌های اجتماعی، فرزندان در چنین فضایی آسیب‌پذیر هستند از سویی دیگر والدین مهارت کافی برای رویارویی با پدیده‌های فاسد اجتماعی را ندارند.

 کودکی

لباس

بچه ها

کودک

ترک

رسانه‌های دیجیتال نقش والدین را در تربیت فرزندان به حاشیه کشانده است
وی ادامه داد: در بعد سوم نیز افزایش و گسترش روز افزون رسانه های دیجیتال  باعث ایجاد  شکاف نسلی بین فرزندان و والدین شده است؛ بنابراین والدین با در کنار هم گذاشتن این عوامل ترجیح می‎دهند  فرزندان کمتری داشته باشند  تا با ناهنجاری ها و دردسرهای کمتری مواجه باشند.

با وجود همه  مباحث مطرح شده اما شنیدن نقطه  نظرات  برخی از والدین تک فرزندی یا فرزندی و حتی شنیدن و خواندن نظرات خانم های شاغلی که در اثر بارداری ترس از دست دادن کارشان را دارند  نیز خالی از لطف نیست.

 
جوانان چه می گویند:
محمد حیدری یکی از شهروندان تبریزی است که 12 سال است ازدواج کرده و یک پسر 9 ساله به نام امیرعلی دارد وقتی می‌پرسم چرا تک فرزندی؟ با حالتی شبیه شوخی می‌گوید: خانم این بچه خودش به اندازه 10 تا بچه برای من و مادرش دردسر دارد. به قدری شلوغ است که تحمل سر و صدای او را نداریم که به فکر بچه دوم باشیم.

وی ادامه داد: در ثانی الان رسانه‌ها و مسئولان از افزایش فرزند آوری سخن می‌گویند در حالی که هیچ حمایتی در این راستا صورت نمی گیرد بهتر است قبل از این که تبلیغات کنند جلوی گرانی افسارگسیخته را گرفته و وضعیت اقتصادی کشور را اصلاح کنند  و الا هیچکس از داشتن تعداد 2 یا 3 فرزند بدش نمی‌آید که بچه‌ها همبازی همدیگر باشند. ولی با این شرایط بد اقتصادی من حتی فکرش را هم نمی‌کنم.

 کودک

ساز

دختر

بچه‌ها پرتوقع شده‌اند

خانم رضایی هم مادر دو فرزند در گفت‌و‌گو با خبرنگار فارس در تبریز می‌گوید: باید قبول کرد داشتن فرزندان زیاد در شرایط کنونی جز مسوولیت و این که پدر و مادرها در مقابل خواسته‌های آنان کم می‌آورند چیز دیگری نیست؛ الان بچه‌ها پرتوقع شده‌اند و ما هر چقدر تلاش کرده و در مقابل خواسته‌های آنان مقاومت می‌کنیم بالاخره تسلیم می‌شویم.

وی معتقد است: دو بچه کافی است و اگر خواهر و برادر هم که باشند خیلی خوب است که پشتیبان هم می‌شوند.

بچه مانع پیشرفت است، تا تخصص نگیرم صاحب فرزند نمی‌شوم!

در ادامه با خانمی صحبت می‌کنم که دانشجوی پزشکی و متاهل است؛ از او در مورد عوامل کاهش فرزندآوری می‌پرسم و او به صراحت می‌گوید: بچه مانع پیشرفت من است، من تا تحصیلات خود را تمام نکرده و تخصص خود را نگیرم به فرزند آوری فکر نمی‌کنم.

تبریزی
بچه
 

یک مرد هیچ‌وقت درد زایمان یک زن را درک نمی‌کند
!
وی می گوید: اما همسرم به شدت با من مخالفت کرده و بچه می‌خواهد. او خیلی به داشتن فرزند اصرار می‌کند، اما مگر همسرم جای من است که 9 ماه بچه  را با خود حمل کند، درد بکشد و بعد از تولد بچه نیز کارهای او را انجام دهد، مردها هیچ‌وقت درد و زجری که یک زن برای زایمان یک بچه تحمل می‌کنند را نمی‌توانند بفهمند چون هیچ وقت این درد را تجربه نمی‌کنند، پس من نیز وقتی آمادگی بچه را ندارم دلم نمی‌خواهد بچه مانع پیشرفت من شود.

البته نباید فراموش کرد در کشور ما خیلی حمایت‌های لازم و شایسته‌ای از زنان برای افزایش زاد و ولد صورت نمی‌گیرد.

خانم‌های شاغل که مطمئنا  نصف روز یا بیشتر در خانه نیستند وقتی با تمام خستگی‌ها به خانه می‌آیند تازه باید به فکر تمیز کردن خانه و شام و نهار باشند، بنابراین به داشتن همان یک بچه یا در نهایت 2 بچه اکتفا می‌کنند.

تربیت کودک

ارسبارانی

ترکهای ایران

آذربایجان

کودک روستایی
 

خانم‌ها ترجیح می‌دهند برای از دست ندادن فرصت شغلی خود  قید فرزندآوری را بزنند

بحث مرخصی زایمان هم که گاهی اوقات ورد زبان همه دولت مردان می‌شود و گاهی در گوشه مجلس خاک می‌خورد و معلوم نیست بالاخره قانون 9 ماه مرخصی زایمان به کجا رسیده است، البته خانم‌هایی که در بخش خصوصی شاغل هستند بسیاری از کارفرماها مخالف مرخصی زایمان کارمندان زن خود هستند و به محض باردار شدن کارمند مربوطه عذر او را خواسته و فرد دیگری را جایگزین او می‌کنند؛ بنابراین خانم‌ها ترجیح می‌دهند برای از دست ندادن فرصت شغلی خود از قید فرزندآوری بگذرند تا شاید فرصتی دیگر برای این کار پیش بیاید.

ثریا زن متاهل 30 ساله‌ای است که در پاسخ به سووالم می‌گوید: چرا خانمی که باردار می‌شود به جای این که از این هدیه خدادادی شاد شود باید در طول دوران پر اهمیت بارداری با اضطراب از کار بیکار شدن دست و پنجه نرم کند؟

وی گفت: به نظر من چون حمایتی از زنان صورت نمی‌گیرد بنابراین خانم‌ها تمایلی به فرزندآوری ندارند چه خانم‌های شاغل در بخش دولتی و چه در بخش خصوصی، چون به محض این که فرد به مرخصی می‌رود وقتی باز می‌گردد می‌بیند یک نفر دیگر جایگزین وی نشسته است.

ثریا خانم گفت: من عطای مرخصی زایمان را به لقایش می‌بخشم تا کارم را از دست ندهم.

اوشاقلیق

ورزقان

آذری

کودک آذربایجانی

دوست ندارم ظاهرم به‌هم بخورد و زیبائی خود را از دست بدهم

در میان افرادی که با آنها همکلام شدم تا دلایل کاهش فرزندآوری را از آنان جویا شوم جواب یکی از خانم‌ها بسیار برایم تعجب‌آور بود. این خانم به قول خودش برای تیپ، اندام و شیک پوشی خود هزینه زیادی کرده بود تا خوش اندام شود برای همین اصلا راضی نبود تا در اثر بارداری تیپ ظاهری او بهم بخورد.

وی گفت: دوست ندارم ظاهرم بهم بخورد و مجبور شوم برای شیر دادن کودک بی‌خوابی بکشم، زیبائی و راحتی از هر چیزی برایم با ارزش است و من اصلا دوست ندارم  رفته رفته زیبائی خودم را از دست بدهم

روستایی آذربایجان

روستاهای آذربایجان


تلگرام فرصتی برای بچه بزرگ کردن نمی گذارد!
در پایان با خانم ساعدی هم‌صحبت می‌شوم که بانویی سالمند و صاحب 9 فرزند است که به گفته خودش همه آنها ازدواج کرده و سروسامان گرفته اند.

از او می‌پرسم حاج خانم چند تا نوه داری؟ می‌گوید: من 9 تا فرزند داشته و 9 تا نوه دارم؛ می‌گویم اگر هر کدام از فرزندان شما دو فرزند داشته باشند شما باید 18 تا نوه داشته باشید، با لبخندی که بر لب دارد در جوابم می گوید: زمانه عوض شده دیگر دخترها و پسرها حوصله بچه بزرگ کردن را ندارند از بس که توی تلگرام هستند وقتی برای رسیدگی به بچه را ندارند

وی افزود: خیلی به بچه‌هایم اصرار می‌کنم که تک فرزندی خیلی بد است لااقل یک هم‌بازی برای این بچه‌ها بیاورید قبول نمی‌کنند و گوش‌شان بدهکار نیست می‌گویند مادر جان از صبح تا شب می‌دویم در خرج همین یک بچه مانده‌ایم چه برسد به این که بچه‌های زیادی داشته باشیم.

از این بانوی سالمند که صاحب 4 پسر و 5 دختر است، می‌پرسم مادر پس چرا شما صاحب 9 فرزند هستید  مگر برای شما سخت نبود؟ می‌گوید: آن موقع ها همه ساکن روستا بودند همه خانواده‌ها بچه‌‌های زیادی داشتند تا کمک حال‌شان باشند اما الان همه در شهر زندگی می‌کنند و اکثر خانم‌ها شاغل هستند و وقتی خسته و کوفته به خانه می آیند دیگر حوصله بچه را ندارند.



مرتبط با : آذربایجان * تورک سئسه لینک
برچسب ها : کودکان آذربایجان-فرزند آذربایجان-آمار تولیدمثل تبریز-تک فرزندی-تبریزیها-جوانان آذربایجان-اصالت آذربایجان-
نویسنده : تبریز قارتال
تاریخ : پنجشنبه 16 دی 1395
زمان : 11:59 ب.ظ
چله گئجسی در آذربایجان
نظرات |

«چیلله گئجه‌سی»
 خاطره‌ ماندگار قصه‌ هزار و یک‌شب آذربایجان



ایشیق - حسین واحدی :  به آخرین روزهای پاییز که نزدیک می‌شویم، کم‌کم صدای پای زمستان به گوش می‌رسد و مردم خود را برای به جا آوردن آداب و رسوم خاص شب آخر پاییز که در میان مردم آذربایجان به «چیلله ‌گئجه‌سی» معروف است آماده می‌کنند. خیابان‌های شهر هیاهوی خاصی به خود می‌گیرد و همه‌ی خانواده‌ها به فکر تهیه خوراک شب طولانی چیلله میافتند.
‌چیلله، در زبان ترکی به معنای نهایت کشیدگی و درازی می‌باشد و این شب به خاطر کشیدگی یعنی طولانی بودن آن بدین صورت نامگذاری شده است. همچنین در زبان سریانی به این شب «یلدا» گفته‌اند.

یلدا مبارک

در قدیم نگاه به «چیلله» بسیار متفاوت‌تر از امروز بوده است. چرا که قبل از رسیدن فصل سخت زمستان و آغاز چیلله‌ها، مردم می‌گفتند: «زمستان نزدیک است و خدا می‌داند چقدر مال و منال از دست خواهیم داد. چند نوزاد در قنداق از سرمای سخت، جان سالم به در خواهند برد؟ حیواناتمان سالم خواهند ماند؟ و…».
یعنی زمستان و چیلله عید و جشن محسوب نمی‌شد، بلکه همه به فکر بی‌ضرر گذراندن آن ایام سخت و طاقت‌فرسا بودند. در عین حال، با دعا و نذر و نیاز از پروردگار متعال تقاضا می‌کردند تا به زندگی‌شان برکت دهد و کمک کند تا به راحتی از پس این چیلله‌ها برآیند. حتی در برخی روستاها هنوز هم مردم قبل از چیلله، با حاضر کردن «بوغدا قووورغاسی» (گندم برشته)، آن را در چهار گوشه‌ی بیرون خانه (پشت بام) می‌ریزند و اعقاد دارند که این عمل را رمز برکت و روزی خود می‌دانند و باور دارند که سال بعد سالی پر برکت خواهد شد.


چیلله در تقویم مردمی آذربایجان
۴۰ روز «بؤیوک چیلله» (چیلله بزرگ)، که از اوّل دی شروع و در ۹ بهمن خاتمه می‌یابد.
۲۰ روز «کیچیک چیلله» (چیلله کوچک)، که از ۱۰ بهمن شروع و آخر بهمن نیز به اتمام می‌رسد.
۱۰ روز «قاری‌ننه چیلله‌سی» (چیلله مادر بزرگ)، که از اوّل اسفند آغاز شده و تا دهم اسفند ادامه دارد.
بنا بر باور مردم، بؤیوک چیلله و کیچیک چیلله با هم خواهر هستند. مؤنث بودن این سه نیروی شرّ (بؤیوک باجی-خواهر بزرگ-، کیچیک باجی-خواهر کوچک- و قاری‌ننه-مادربزرگ-) ثابت می‌کند که این اعتقادات از باورهای دوران «مادرشاهی» برایمان به یادگار مانده است.

حکایت بؤیوک چیلله، کیچیک چیلله و قاری‌ننه
در افسانه‌های کهن آذربایجان آمده است، در روزهای پایانی چیلله‌ی بزرگ، خواهر کوچکتر کە مغرور است، در زیر درخت بید مجنون، نزد خواهر بزرگتر می‌آید و می‌گوید: «در این مدت چه کرده‌ای؟». چیلله‌ی بزرگ می‌گوید: دستان همه را روی تنور انداختم، دستان دخترانی که با کوزه آب می‌آوردند را منجمد کردم و…». خواهر کوچک می‌گوید: «تو کە کاری نکرده‌ای! ببین من چه می‌کنم! کاری می‌کنم کە نوزادان در گهواره‌هایشان و دست تازه عروس‌ها در کنار چشمه آب یخ بزنند و پیرزنان و پیرمردها را مریض می‌کنم».
خواهر بزرگتر بە طعنه بە او می‌گوید: «عؤمرون آزدی، دالین یازدی!». (عمرت کوتاه است و بە دنبالت بهار می‌آید)
چیلله‌ی کوچک در طول فرمانروایی خود، سرما را در تمام سرزمین‌ها حکمفرما می‌کند و در یکی از همین روزها، در یکی از کوههای قلمرو خود بە دست برف اسیر می‌شود. خبر بە «قاری‌ننه» می‌رسد و او برای آزادی فرزندش از زندان برف، بە کوه رفته و با سیخی کە روی آتش داغ کرده و بە نبرد برف رفته و در نهایت، برفها را آب می کند. چیلله‌ی کوچک بعد از آزادی متوجه می‌شود کە در آن روز زمستان تمام شده و «بایرام آیی» یا همان اسفندماه آغاز شده است.
در طول عمر چیلله‌ها مراسمات و اعیاد مختلفی همچون؛ «خیدیرنبی بایرامی»، «کوسا گلین» و «سایاچی»، «بایاتی فالی» و… نیز برگزار می‌گردد که به اختصار هر یک از آنها آورده شده است.

چیلله

خانواده آذری

چله گئجه سی

مبارک

کوسا گلین

«کوسا گلین» دسته‌ی نمایش شادی آوری هستند که در اواخر زمستان وارد شهر شده و با ورود خود نوید بهار را داده و با اجرای نمایش شادی و پایکوبی می کردند.
گروه نمایشی کوسا گلین در سطح شهر جمع شده و یک نفر در پوشش کوسه و مرد بی ریش و زنی با لباس عروس (یا مردی با لباس زنانه) و همراهانشان به اجرای نمایش پرداخته و وعده بهار داده و از مردم شادباش می‌گرفتند. کودکان نیز به دنبال آنها راه می افتادند و به شادی می پرداختند.
کوسا گلین پول ایستیر، آللاهادان روزا ایستیر (کوسا گلین پول می خواد، از خدا روزی می‌خواد)
نحوه اجرای این مراسم به این صورت بود که معمولاً چند هفته (حدود ۳۰ تا ۵۰ روز) مانده به عید نوروز (ایل بایرامی) چوپانان برخی از شهر ها و روستا ها دور هم گرد می‌آمدند و سپس پرتقال یا انار خریداری می‌کردند به آن در اصطلاح محلی «کوسا پایی» گفته می‌شد . بعد چند نفر از آنها مامور می‌شدند که این میوه‌ها را بین خانه‌ها توزیع کنند این میوه‌ها بشارتی بر آمدن کوسه و پارانش و فرا رسیدن فصل بهار و نوروز بود. دوسه روز پس از توزیع میوه‌ها زمان اجرای مراسم فرا می‌رسید و گروه کوسا از خارج روستا با رقص و پایکوبی وارد روستا می‌شوند . این گروه از چهار شخصیت و در برخی از مناطق، از پنج شخصیت اصلی تشکیل می‌شد که عبارت بودند از:
۱-‌ کوسا ۲- گلین ۳- قاوالچی ۴- تورباچی ۵- قارا کوسا
«قاراکوسا» که نماد سیاهی و تیرگی بود در تمام مناطق آذربایجان در میان گروه کوسا گلین دیده نمی‌شد و فقط در برخی مناطق در گروه شرکت داده می‌شد. بعضاً نیز در برابر شخصیت دیگری بنام « آغ کوسا» که نماد روشنایی و پویایی بود ایفای نقش می‌کرد .
برخی از اشعاری که در مراسم «کوسا گلین» خوانده می‌شود:
کوسا گلیر هاوادان
ساققالی یئل قووادان
کوسانین پایین گتیر
آی خانیم، ائوین آوادان
***
جانیم قاراباش قویون
قارلی داغلار آش قویون
اوچ گون، اوچ گئجه کئچر
کوسایا یولداش قویون
***
جانیم او قاتار کئچی
قایادا یاتار کئچی
قیش سویوغو گلنده
بالانی آتار کئچی
***
آی خالا خالا دور ایندی
یوک دیبینه سوز ایندی
چؤمچه‌نی دولدور ایندی
آللاه بالان ساخلاسین
دو بیزی یولا سال ایندی (انجوی شیرازی، ص ۹۵-۹۸)

شب چله

مراسم خیدیر نبی

این مراسم یکی از مهمترین مراسمات ایام چیلله از رایجترین جشنهای این روزها به شمار میرود. جوانان به ویژه در روستاها، به در منازل همسایهها میرفتند و از آنها حبوبات میخواستند. سپس همه حبوباتی را که جمعآوری کرده بودند، در ظرفی ریخته و میپختند و خشک میکردند. بعد از آن، این حبوبات خشک شده و پخته شده را در هاون ریخته و پودر میکردند. قبل از خواب، اندکی از پودر را زیر زبان خود گذاشته و دعا میکردند که همسر آینده خود را در خواب ببینند و یا خواستار دیدن رویای صادق در مورد آیندهشان بودند. صبح روز بعد، خواب خود را به بزرگترها میگفتند و تعبیر آن را میپرسیدند.
سایاچی‌لار
از قدیمی ترین و زیباترین مراسمی که در آستانه عید نوروز و با فرا رسیدن بهار طبیعت درمناطق مختلف آذربایجان صورت می‌گرفت و هنوز در برخی دهات اجرا می گردد مراسم «سایاچی‌لار» (سایاچی‌ها) است که شعر و ترانه هائی به نام «سایا» همراه با اجرای نمایش می‌خوانند.
در این آئین دیرینه، سایاچی ها، افراد هنرمند، شوخ طبع و بذله گوئی هستند که با نغمات، آواز و سخنان شوخ و شیرین خود مردم را دلشاد ساخته و طلیعه داران آغار بهار و جشن های مربوط به آن بوده اند. در فولکلور ترکی، سایاچی به معنی حرمت و حرمت کننده است و با توجه به اینکه سایاچی ها هنرمندان دوره گردی بودند که با لباس هائی برگرفته از رنگ طبیعت و گاه با لباس های چوپان های محلی از چند هفته مانده به نوروز، ده به ده، کوی به کوی و خانه به خانه و با دو چوب در دست می گشتند و با خواندن شعرهای مخصوص و زدن چوب های دستی به هم ریتم در آورده و شعر و آواز در وصف طبیعت می خواندند و برای مردم آرزوی روزهای خوش، خیروبرکت در سال نو از درگاه خداوند بخشنده طلب می‌کردند. در برخی مناطق آذربایجان سایاچی ها را «کوساکوسا» می‌نامند. با توجه به اینکه سایاچی‌ها از چند هفته مانده به عید، روزهای مانده به آغاز سال نو را شمارش می‌کردند، می‌توان احتمال داد ( نه به طور یقین) واژه سایا از مصدر ترکی «سایماق» به معنای شمردن گرفته شده است.‏
جوانان آذربایجان علاوه براینکه پیام آور شادی و بشارت دهنده آغاز سال نو و بهار طبیعت بوده اند، در اصل به نوعی راوی نقل‌های حماسی و راوی حکمت و پند و اندرزهای میهنی و مذهبی نیز بوده‌اند.‏
سایاچی‌ها و کوسا کوساها ترانه های ساده و زیبا به صورت بایاتی و دوبیتی می خواندند، و در اشعار آنها احترام به اهالی خانه و مخاطب و دعای خیر برای آنان و آرزوی خیر و برکت برای محصول کشاورزی و همچنین اظهار محبت به حیوانات مشهود بود و گاهی این احترام و دعای خیر در صورت به گرمی پذیرفته نشدن از طرف صاحبخانه از چهارچوب معمول خارج و به طنز و هجو می گرائید. به نمونه هائی از این ادبیات شفاهی و گنجینه‌ی غنی سایاها توجه کنیم:
‏اورتوموشدم سکی ده/ اوره‌ییم گؤزله‌مه ده/ اوچ قیزیل آلما گلدی/ بیر قیزیل نعلبکی ده/ (نشسته بودم روی سکو/ دلم در انتظار بود/ در یک نعلبکی طلا/ سه سیب در آمد.)‏
و:‏
‏ سایا، سایا، سایادان/ دامازلیقی مایادان/ بو سایا کیم دن/ آتا، بابادان قالیب.‏

رقص در سرمای آذربایجان
آذربایجان

رقص

آذربایجان

آذری

ساوالان

سبلان

تاپماجالار و بایاتی فالی
بزرگترها برای ایجاد فضای شادی و سرور، مسابقههای تاپماجا را دور کرسی راه میانداختند، به این صورت که یک «تاپماجا» (چیستان) میپرسیدند و کسی که پاسخ صحیح میداد، برنده بازی بود. همچنین بایاتی ها از اجزای ثابت هر یک از آیینها و رسوم مردم آذربایجان می باشد. در مراسم شب چیلله به دلیل طولانی بودن این شب و گذران وقت، بزرگترها بایاتی میخواندند. گاه نیز مشاعره با بایاتی انجام میشد و گاهی هم بزرگترها با بایاتی برای کوچکترها فال میگرفتند. بیشتر بایاتی های مرسوم در شب چلله از منظومه حیدربابای شهریار انتخاب میشد. بعنوان مثال:
چیلله چیخار بایراما بیر آی قالار
پینتی آرواد قوورمانی قـــورتارار
گئدر باخار گودول ده یارماسینا
باخ فلکین گردش و غوغاسینا
و یا:
قــــاری‌ننه گئجـه نــاغیل دئیه‌نـــده
کولک قالخیب قاپ باجانی دؤینده
من قــاییدیب بیرده اوشــاق اولایدیم
بیر گول آچیب اوندان سونرا سولایدیم

چیلله یئمک‌لری

مردم برای پذیرایی در این شب بخصوص و همچنین در شبچرهها، از تخمه آفتابگردان خوی، پشمک، حلوای هویج و «جئویز حالواسی» (حلوایی که از مغز گردو و پسته تهیه میشد و مخصوص شهر اورمیه میباشد)، میلاق (انگوری که از دو-سه ماه قبل بوسیله نخهایی بصورت عمودی به هم بسته شده و در محل مناسبی که سرد هم باشد، از سقفهای چوبی آویزان میکنند) استفاده میشد. همچنین خشکباری نظیر برگه زردآلود، آلبالوی خشک شده، سنجد، بادام، گردو، میوههایی مثل سیب ارومیه، خربزههایی که بصورت ترشی نگهداری میشد و سایر خوراکی ها برای پذیرایی از مهمانان استفاده می شد. در این شب به خاطر طولانی بودنش، مردم با خوردن این خوراکی ها و گفتن بایاتی، سعی در گذراندن آن داشتند.

چیلله قارپیزی

هندوانه جزو لاینفک خوراکیهای «چیلله گئجهسی» به شمار میرود و به نوعی سمبل این شب در آذربایجان است. سابق بر این که امکاناتی نظیر سردخانههای نگهداری میوهها و همچنین حمل و نقل میوه از مناطق ییلاقی به قشلاقی وجود نداشت، هندوانه را در محل مخصوص نگهداری کاه و علوفه برای حیوانات که «سامانلیق» (کاهدان) مینامیدند، نگهداری میکردند. بدین ترتیب که چند هندوانه از آخرین برداشت جالیز را انتخاب و در محلهای مختلف کاهدان می گذاشتند و روی آن را به دقت میپوشاندند. در شب مذکور، هندوانه هایی که بهتر از بقیه مانده بود را برای خوردن انتخاب میکردند.
چیلله‌لیک
در بین برخی خانوا‌ده‌های آذربایجان رسم است، در چیلله گئجه‌سی، و بعضاً یک روز قبل آن، برای تازه عروس‌ها و نامزدها هدایایی از طرف خانوده‌ی عروس برده ‌می‌شود که به آن «چیلله‌لیک» می گویند. این هدایا علاوه بر خرید لوازم خانه، شامل؛ چیلله یئمک‌لری (خوردنی‌های مخصوص شب چیلله)، مثل، پشمک، قووورغا، انار، قورو یئمیشلر (خشکبار)، چیلله قارپیزی (هندوانه شب چیلله) و… می‌باشد. خانواده‌ها آوردن هدیه از طرف خانواده عروس رو نوعی سربلندی دخترشان در پیش خانواده داماد می‌دانند. همه این هدایا را روی خونچا (طبق بزرگ چوبی و امروزه با ماشین) گذاشته و به خانه‌عروس می‌برند.
گرچه از آن شب‌نشینی و چیلله‌های آخر سال این ایام، دیگر چیزی نمانده، اما همچنان برخی از مراسم و سنت‌های دوران در آذربایجان همچنان پا برجاست و در این شب تمام خانواده ها در کنار بزرگترها جمع شده و شب بلند سال را به خوشی و شادی می گذرانند.


آهنگ چیلله گئجه سی از ناصر خندانی
[http://www.aparat.com/v/SrI9z]


"چیله قارپیزی"

" ﻗﺎﺭ " ﺩﺭ ﺯﺑﺎﻥ ﺗﺮﮐﯽ ﯾﻌﻨﯽ " ﺑﺮﻑ " ، "ﺑﻮﺯ " ﻓﻌﻞ ﺗﺮﮐﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﯽ " ﺧﺮﺍﺏ ﮐﺮﺩﻥ " ﯾﺎ " ﻧﺎﺑﻮﺩﮐﺮﺩﻥ ".  " ﻗﺎﺭﺑﻮﺯ " ﯾﺎ " ﻗﺎﺭﭘﻮﺯ " ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻨﺪﻭﺍﻧﻪ، ﭘﺲ ﻣﻌﻨﯽ ﺁﻥ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺑﺮﻧﺪﻩ ﯼ ﺑﺮﻑ .

قارپیز یئمه ک :
قارپیز " یئمه  ک! (هندوانه خوردن!) چرا در " چیلله گئجه  " قارپیز (هندوانه) خورده می  شود.

بررسی نام  های " هندوانه " دراغلب زبان  های این منطقه و اروپا نشان می  دهد که نام مورد استفاده در ترکی قابل استناد ترین واژه در بر رسی مفهومی نام این صیفی است. برای مثال در فارسی " هندوانه " (چیزی که " ره آوردی از هند " است)، در انگلیسی (water melon) (صیفیِ آبکی) گفته می شود. ملاحظه می  کنید که هر دو توضیحی هستند و معنای مستقیمی ندارند که رابطه ی اسطوره  ای این صیفی را با آن مورد بررسی قراردهیم. در روسی( арбуз arbuz) و در یونانی( ικαρπούξ karpozi) گفته می  شود و همانگونه که ملاحظه می  گردد از " قارپیز" ترکی مشتق شده اند.
این بررسی و مرور رابطه ی هندوانه را با " قار " (برف) محرز می  سازد. پس نگهداری " قارپیز " تا شروع زمستان (که از شب چلّه شروع می  شود) حلقه  ای از زنجیره  ی تفکر اسطوره  ای ماست و در این حین نام " قارپیز " کاملا با مسما است.
اسم خوردنی مورد نظر خود گویای کاربرد آن است. یعنی بایستی به فصل برف و یخ رسانده شود.

اما آیا واژه  ی " قارپیز " با " قار " صرفا دارای همین ارتباط است؟ در جواب این سوال باید گفته شود که مسأله کمی عمیق  تر از این ارتباط است. عیمق بودن مسأله به سیستمی برمی  گردد که واژگان اینچنینی را در بر می  گیرد :
قیش (زمستان) / قار (برف) / قاری (عجوزه) / قاریماق (پیر شدن) / قارتیماق (پیر شدگی بافت  های گیاهی که توأم با سفت شدگی آن  ها است.) / قارغیش (نفرین) / قارغی (پیکان، نوک تیر) / قارانات (شومی، نحوست) / قیرماق (کشتار کردن) /  قوْرخو (ترس) / قیشقیرماق (فریاد کشیدن شدید) / قیرو (برفی که به شکل گِرد بوده و سفت است) / قارپیز (هندوانه) / قوُتلو (مبارک، خوش یمن) / و ......

حالا معلوم می  شود که چرا این واژه  ها دارای ارتباط سیستماتیک با یکدیگر بوده و توجیه دقیق اسطوره ای دارند.


سرمای تبریز و چله
چله تبریز

ارگ تبریز

قارپیز

خرید یلدا

شب چله تبریز

ولیعصر تبریز

شب چله
 

ﭘﺮﻭﺗﻮ ﺗﺮﮎ ﻫﺎ و قارپیز :
ﭘﺮﻭﺗﻮ ﺗﺮﮎ ﻫﺎ ( ﺗﺮﮐﺎﻥ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ) ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺷﺐ ﺁﺧﺮ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺭﺍ ﺍﮔﺮ " ﻗﺎﺭﭘﻮﺯ " ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺑﺮﻑ ﻭ ﺳﺮﻣﺎﯼ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺍﯾﻤﻦ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﺪ . ﺍﯾﻦ ﺭﺳﻢ ﺍﺯ ﺩﯾﺮ ﺑﺎﺯ ﺗﺎﮐﻨﻮﻥ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻠﻞ ﺗﺮﮎ ﺭﻭﺍﺝ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭ دارد.


چیلله در ترکی به زه کمان گفته میشود
که برای شلیک باید تا انتها کشیده شود، منظور از چیلله گئجه سی نیز طولانی ترین و کشیده ترین شب سال است. همانطور در ترکی "یای چیلله سی" هم داریم که ۴۵ میگویند و گرمترین روزهای تابستان و وسط تابستان است. بنابراین چیلله بیانگر طولانیترین شب سال در اول زمستان و گرمترین روزها در تابستان است و ارتباطی به عدد ۴۰ ندارد.
اما کلمه قارپیز که مانند قیش، قار، قالاق و قیرو از رنگ و جنس برف و سرماست از چیلله تابستان نگه میدارند تا در چیلله زمستان برای یادآوری روزهای راحت و پر آسایش تابستان نوش جان کنند و به گذشت روزهای سخت و سرد زمستان امیدوار باشند که با عبور از چیلله بزرگ و کوچک (چیلله اگر با عدد چهل مرتبط بود که بزرگ و کوچک نداشت) باید برای آمدن قورد اوغلو آماده باشد.  قورد اوغلو همزمان با بایرام آیی به آذربایجان میاید و از آمدن نفس به زمین و آمدن عید خبر میدهد.


قارپیز، قارپوز، قاربوز، خاربوز، نهایتا بدلیل شباهت ظاهری خربزه(این صیفی هیچ ارتباطی به حیوانات خر و بز ندارد) ترجمه شده است، همانند قره چمن به سیاه چمن، آخما قیه به احمقیه و... 
یا ساوالان به کلمه بی معنی سبلان و آراز به ارس بی معنی ترجمه شده است.
در زبان ترکی بدلیل ارتباط کلمات با اصوات طبیعت که مقدم بر معنی کلمات است میتوان با پیگیری ریشه کلمات تا دوردستهای تاریخ رفت در حالیکه زبانهایی که ریشه تاریخی ندارند با پیگیری ریشه کلمات و معنی آنها شما را به درگاه زبانهای دیگر میرسانند مثلا کلمه آسمان در زبان فارسی نهایتا به آسما، آسماق و جای بلند و مرتفع در ترکی میرسد، یا برادر، مادر، پدر فارسی به معادله های انگلیسی میرسد، یا group در انگلیسی که به قورماق و قورولوش در ترکی میرسد.
پیشاپیش چیلله گئجه سی بر تمام هموطنان مبارک باشد.


لینک پست شب چله آذربایجان در 1393

لینک پست شب چله آذربایجان در 1394

لینک صفحه جانبی اصالت، آداب رسوم آذربایجان



مرتبط با : آذربایجان * تورک سئسه لینک
برچسب ها : چیلله گئجسی-شب یلدا-آداب و رسوم آذربایجان-آذربایجان-آذری-بلندترین شب سال-قارپیز-
نویسنده : تبریز قارتال
تاریخ : سه شنبه 30 آذر 1395
زمان : 07:30 ب.ظ
دیدار دو دریا ، شمس تبریزی شه شهان جهان
نظرات |

نادره بحر آذربایجان کیست


روزی شمس تبریزی وارد مجلس مولاناشد ، مولانا درکنارحوضی نشسته بود وچندین کتاب دربرداشت . شمس تبریزی می پرسد: این چه کتابهایی است؟ مولانا می گوید: قیل وقال است . شمس می فرماید: ترا با اینها چکاراست ؟ وبالفور دست درازکرده و کتابها را برمی دارد وبه حوض می افکند
مولانا با اضطراب وتاسف می گوید: هــــی!!! درویش چه کردی؟

بعضی ازاین کتابها ازپدرم به من رسیده بود ونسخه ی منحصر بفرد بود ودیگر پیدانمی شود. شمس دست درحوض برده و کتابها را یکایک بیرون می کشد ، بدون اینکه آب به آنها رسده باشد وبدست مولانا جلال الدین می دهد.

مولانا می پرسد: این چه سِرّی است ؟
شمس می گوید: این ذوق وحال است که ترا ازآن خبری نیست .

حال مولاناجلال الدین دگرگون شده وبه شوریدگی می گراید . بحث و درس را کنار گذاشته و شبانه روز در رکاب شمس تبریزی درخدمت می ایستد و از آنروز به بعد حالات گوناگونی به شمس تبریزی دست می داده که دیوان غزلیاتش را برای مراد خود ، شمس تبریزی سروده است .

رقص عشق ، مستند مولانا به ترکی  Mevlana- Aşkın Dansı
[http://www.aparat.com/v/8xSjp]

[http://www.aparat.com/v/2lQgS]


می نویسند شمس سواد نداشته ومعلوم نیست باچه جاذبه ای مردی مانند مولانا را مجذوب خود کرده ، درصورتیکه مولانا درهمان زمان از بزرگان علم وحکمت بوده بطوریکه اورا ” ملای رومی ” می نامیدند.

بهرحال این دومرد چنان درهم فرورفته وذوب شدند که تمامی مردم قونیه ومریدان مولانا را به آتش حسد برافروختند تاجایی که نقشه قتل شمس راکشیدند تاشاید جناب مولانا راازدست اوبرهانند.وبدین منظور شبی در تاریکی به شمس تبریزی دست یافتند وباکارد به قتلش رساندند ودراین جنایت فرزند مولانا (علاالدین محمد )دست داشته .

می نویسند اولین کاردی که زدند حضرت شمس چنان نعره ای کشید که قاتلین ( هفت نفر) همگی بیهوش به زمین افتادند وچند لحظه بعدکه به هوش آمدند ،جز چند قطره خون چیزی ندیدند.

پس ازآن حال مولانا بسیارآشفته بود تاجایی که باکسی حرفی نمیزد ودراین زمان غزلیات بسیار شورانگیز برای محبوب خود سروده وامروز پس ازگذشت حدود هفتصد سال ازبهترین های ادبیات فارسی است .

شمس تبریزی


دیدار شمس و مولانا
درباره دیدار نخستین شمس و مولانا سخن بسیار گفته اند. گروهی از آن به دیدار دو عاشق و برخی به دیدار دو معشوق یاد کرده‌اند. دیدار جان با جان هم گفته اند که من این را بیشتر می پسندم.
واقعا معلوم نیست اگر آن ملاقات رازآلود رخ نمی داد اکنون نامی از شمس و مولانا در عالم بود یا نه. این که در آن دیدار چه گذشت بر ما روشن نیست  هرچند در باره آن بسیار گفته اند و نوشته اند. اکثر آن چه نوشته اند و به دست ما رسیده است، بوی اسطوره سازی و مبالغه می دهد و کمتر نشا نی از واقعیت دارد.

افلاکی در مناقب العارفین ماجرا را این گونه شرح می دهد: “روزی مولانا پس از درس ،از مدرسه پنبه فروشان سواره بیرون آمد، شمس بیرون مدرسه او را دید وپرسید که محمد “ص” برتر است یا با یزید؟ مولانا جواب داد: واضح است  محمد”ص” برتر است. وشمس پرسید پس چرا محمد”ص” گفت: ” ما عرفناک حق معرفتک (خدایا آن چنان که باید تو را نشناختم ) اما بایزید گفت :” سبحانی ! ما اعظم شا‌نی ” ( منزّهم من!چه بلند مرتبه ام !)؟ گویند مولانا با شنیدن این سخن از هوش رفت و از استر افتاد.بعضی نیز مانند جامی در نفحات‌الانس گفته اند مولانا جوابی داد که شمس از هوش رفت.
اما در مقالات شمس داستان این ملاقات طور دیگری بیان شده است که با واقعیت بیشتر سازگاری دارد.در آن جا آمده است وقتی شمس به قونیه می رسد و محضر مولانا را درک می کند، به او می گوید: “بسیار خوب! ما وعظ تو را شنیدیم و خیلی هم لذت بردیم. تو علامه‌ی دهری و همه چیز را خیلی خوب بلدی و کتاب معارف پدرت را نه یک بار و دو بار، بلکه هزار بار خوانده ای و خیلی خوب بلدی، حالا بگو ببینم حرف های خودت کو ؟”

در مورد تاریخ این ملاقات گفته اند در سال ۶۴۲ ه.ق بوده است که  شمس به قونیه وارد شد و پس از ۱۶ ماه آن جا را ترک گفت و دوباره در سال ۶۴۴ به قونیه بازگشت ودر سال ۶۴۵ برای همیشه ناپدید شد.
شمس روح بی قراری بود که در پی یافتن کسی از جنس خویش ترک خانه و کاشانه کرده بود و دائما در سفر بود تا جایی که به او لقب شمس پرنده داده بودند. خود او می گوید: “کسی می خواستم از جنس خود، که او را قبله سازم و روی بدو آورم، که از خود ملول شده بودم.” ( خط سوم، ص ۱۱۱
شمس که در دهه ششم عمر خود بود مولانای ۳۸ ساله را همان گمشده سالیان دراز خود می یابد و او را به قماری می خواند که هیچ تضمینی برای برنده شدن در آن وجود نداشت. مولانا با تمام خلوص وارد این قمار عاشقانه می شود و گوهر عشق می برد.
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش         بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
دیوان کبیر، غزل ۱۰۸۵

یادمان مفهوم عروج شمس در باغ گلستان تبریز
عرفانی

شمس نیز با دیدن مولانا  آن کسی را که می خواست یافته بود و حالا می توانست هر آن چه در دل داشت و دیگران از فهمش عاجز بودند با او در میان بگذارد.او که ظاهراً مردی درشت خو، دیرجوش و کم حوصله بود، حرف های زیادی برای گفتن داشت اما گوش و دل‌های زیادی برای شنیدن و پذیرفتن آنها  نمی یافت. به قول خودش: “من گنگ خواب دیده و خلقی تمام کر، من عاجز از گفتن و خلق از شنیدنش”. (خط سوم) و در باره ی وجود مبهم و سر در گم خود در مقالات شمس ازخطاطی سخن می گوید که سه گونه خط می نوشته است، یکی از آنها را خود او و دیگران می توانستند بخوانند، دومی را فقط خود او می خوانده و سومی را نه خطاط می توانست بخواند و نه دیگران، و شمس می گوید: “این خط سوم منم“. “چنان که آن خطّاط سه گونه خط نبشتی؛

یکی او خواندی لا غیر، یکی هم او خواندی و هم غیر ، یکی نه او خواندی نه غیر او. آن منم که سخن گویم. نه من دانم نه غیر من“. (خط سوم، آغاز کتاب)
بزرگترین و گران بها ترین و شاید بتوان گفت تنها هدیه ای که شمس به مولانا در آن قمار عاشقانه بخشید، “عشق” بود. همان چیزی که تنها معیار شمس برای ارزیابی مردمان بود. علم و زهد و فضل و عبادت هرگز در مقابل عشق برای او رنگ و بویی نداشت، تا جایی که حتی پدرش را مورد انتقاد قرار می داد که از “عشق” بی خبر است.

در مقالات شمس پدر خود را این گونه توصیف می کند: “نیک مرد بود و کرمی داشت. در سخن گفتن آبش از محاسن فرو آمدی. الا عاشق نبود. مرد نیکو دیگر است و عاشق دیگر“.


می گویند: روزی مولانا، شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید:مگر تو شراب خوارهستی؟!
شمس پاسخ داد:بلی.
مولانا:ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
ـ در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!
ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
– با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
– پس خودت برو و شراب خریداری کن.
– در این شهر همه مرا میشناسند،چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم ،نه صحبت کنم و نه بخوابم.
مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.

شعر مولانا

تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شدمردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.
هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد:”ای مردم!شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است.”

آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد.مرد ادامه داد:”این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!” سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد:”ای مردم بی حیا!شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید،این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند.”
رقیب مولوی فریاد زد:”این سرکه نیست بلکه شراب است.”
شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.

رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت ،دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.آنگاه مولوی از شمس پرسید:برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
شمس گفت:برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست،تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی،با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند.این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت.پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود
البته شمس این متاع را به دیگران و حتی بزرگانی از عالم عرفان عرضه کرده بود ولی به چشم هیچ یک آن گونه که به چشم مولانا آمد، نیامد. این توان و قوه در مولانا بود که دست به قماری بزند که هیچ تضمینی برای بردن نداشت، بلکه ممکن بود دنیا و آخرتش را بر سر آن بگذارد. اما مولانا چنان مست و شیدا شده بود که حاضر بود به خواست شمس به هر خلاف عادتی دست بزند تا به کام خود برسد.
از خلاف آمد عادت بطلب کام که من          کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
حافظ

مولوی

مولانا که پس از دیدار با شمس تولدی دوباره یافته بود، درس و بحث و وعظ را رها کرد و به شعر و ترانه و سماع روی آورد و نکوهش نکوهش کنندگان را به هیچ گرفت.
زاهد بودم ، ترانه گویم کردی         سر حلقه ی بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم            بازیچه ی کودکان  کویم  کردی
رباعیات مولانا،دیوان شمس، ۲۳۶ ،شفیعی کدکنی

اما شمس به مولانا چه گفته بود که او را این گونه واله و شیدا کرده بود؟ شاید غزل زیر بهترین جواب باشد:
گفت که دیوانه  نه ای، لایق این خانه  نه ای            رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سر مست نه ای، رو که از این دست نه ای    رفتم و سر مست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه ای، در طرب آغشته نه ای           پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی، مست خیا لی و شکی              گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی، قبله ی این جمع شدی              جمع نیم، شمع نیم، دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری، پیشرو و راهبری                     شیخ نیم، پیش نیم، امر تو را بنده شدم
دیوان کبیر ، غزل ۱۳۹۳

مدت همراهی این دو در مرحله نخست پس از دیدار اول از ۱۶ ماه تجاوز نمی کند. مولانا در این مدت چنان شیفته شمس می شود که به هیچ وجه تاب دوری او را ندارد .اما زمزمه ها یی مبنی بر رفتن شمس می شنود و ملتمسانه از او می خواهد که نرود.
روشنی خانه تویی، خانه بمگذار و نرو                      عشرت چون شکر ما را تو نگه دار و نرو
عشوه دهد دشمن من، عشوه ی او را مشنو            جان و دلم را به غم و غصه بمسپار و نرو
دشمن ما را و تو را بهر خدا شاد مکن                     حیله ی دشمن مشنو، دوست میازا ر و مرو
هیچ حسود از پی کس نیک نگوید صنما                  آن چه سزد از کرم دوست ، به پیش آر و مرو
دیوان کبیر، غزل ۲۱۴۳

مقبره شمس

همین طور که از ابیات بالا معلوم است، ظاهرا وقتی مولانا تغییر رویه داده است و از کرسی تدریس و سجاده پیش نمازی دست کشیده و دست ارادت کامل  به شمس تبریزی داده است، عده ای از مدرسان علوم شرعی و برخی از مریدان مولانا را خوش نیامده است و نسبت به شمس حسد و دشمنی ورزیده اند.وچه بسا نقشه ی قتل شمس را در سر می پرورانیدند. بنابر این، شمس که خواهان چنین آشوب و بلوایی نبود و شاید از جان خویش نیز بیمناک بود، از قونیه بی خبر خارج می شود و به دمشق می رو
پس از این که مولانا از حضور شمس در دمشق آگاه می شود نامه های بسیار به او می نویسد تا به قونیه بازگردد، حتی فرزند خود سلطان ولد را با عده ای از مریدان به دمشق می فرستد و سر انجام شمس تسلیم اصرار مولانا شده و به قونیه باز می گردد اما این بار نیز همان حسد ها و دشمنی ها شمس را مجبور به ترک قونیه می کند؛ با این فرق که دیگر بازگشتی در کار نبود و مولانا مدتها در هجر او سوخت و غزل های سوزان سرود. مولانا به هیچ وجه نمی خواست مرگ شمس را باور کند. ناباورانه این رباعی را با خود می خواند که:
که  گفت که :” آن زنده ی جاوید بمرد؟ “        که گفت که:” آفتاب امید بمرد؟”
آن دشمن خورشید، بر آمد بربام                     دو چشم ببست ، گفت :”خورشید بمرد”

رباعیات مولانا، ۸۴ دیوان شمس، شفیعی کدکنی
کم کم مولانا باورش شد که شمس برای همیشه رفته است. این بار شمس از درون خود مولانا طلوع کرد و معلوم شد شمس تبریزی با آن همه بزرگی و عظمتی که داشت، بهانه ای بود برای ایجاد تحولی شگرف در مولانا و بیان قصه عشق از زبان شیرین او برای همه ‌ی عالمیان.

مولانا دیگر اهل طرب شده بود نه اهل حسرت و آه. او دیگر به دنبال شمسی خارج از وجود خود نمی گشت چون هزاران شمس از درون او به خارج نور می افشاندند. وقتی مریدی به خاطر نرسیدن به محضر شمس و ندیدن او آهی کشید و گفت: “حیف!” مولانا بر آشفت و گفت: “اگر به خدمت مولانا شمس الدین تبریزی نرسیدی – به روان مقدس پدرم! – به کسی رسیدی که در هر تای موی او هزار شمس‌الدین آونگان است و در ادراک سرِّ سرِّ او حیران!”.
شمس تبریز خود بهانه ست          ماییم به حسن لطف، ماییم
با خلق بگو برای روپوش           کو شاهِ کریم و ما گداییم
ما را چه زشاهی و گدایی          شادیم که شاه را سزاییم
محویم به حسنِِ شمس تبریز        در محو، نه او بود نه ماییم
دیوان کبیر، غزل ۱۵۷۶

منابع:
۱-خط سوم،دکتر صاحب الزمانی
۲-دیوان حافظ
۳-دیوان کبیر
۴- مقالات شمس
۵-مناقب العارفین
۶- نفحات الانس

اپرای دیدار دو دریا عشق و عرفان شمس تبریزی و مولانا
[http://www.aparat.com/v/B0Oxe]



نگارنده: موسی کاظم‌زاده - درباره شمس تبریزی، بهترین توصیف و تعریف را می‌توان از نگاه مولانا بیان کرد که می‌گوید:

شمس تبریز را چو دیدم من / نادره بحر و گنج و کان که منم
از تبریز شمس دین چونک مرا نعم رسد / جز تبریز و شمس دین جمله وجود لا بود
از تبریز شمس دین دست دراز می‌کند / سوی دل و دل من از دسترسی چه می‌شود
راز دل تو شمس دین در تبریز بشنود / دور ز گوش و جان او کز سخنت گران بود
از تبریز شمس دین سوی که رای می‌کند /  بحر چه موج زد گهر بر در ما چه می‌کند

با این وصف حالی که مولانا درباره شمس تبریزی داشته‌اند، ادامه این مطلب و گزارش را به بهانه هفتم مهرماه که به عنوان روز بزرگداشت «شمس» در تقویم رسمی کشور نام‌گذاری شده، پی می‌گیریم که این عارف و اندیشمند، بی‌نام و نشان آذربایجان کیست! که زندگی او این همه رمز و راز پنهانی دارد و به نوعی همگان دوستدار و خواهان او هستند؟

شمس و مولانا

روزی برای شمس
در هر صورت می‌گویند، زندگی شمس تبریزی، در پرده‌ای از ابـهام بوده که این مسأله هم به خاطر متمایز بودن او از دیگران است.

واقعیت این است که بدون تردید باید یادآوری کنیم، که اکثر عرفا، علما، ادبا و شعرا شمس تبریزی را بیشتر از طریق مولانا می‌شناسیم. و به سخن دیگر برای شناخت بیشتر شمس تبریزی باید از پنجره سروده‌ها و غزل‌های شوریده جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولانا، به شمس نگاه کرد.

جالب‌تر آنکه عشق و علاقه مولانا به شمس تبریزی به حدی رسیده بود که این ابرمرد تاریخ عرفانی، او را خدای خود می‌دانست، به طوریکه در این ارتباط دیوان شعری بسیار با ارزش و فاخری به نام شمس می‌سراید.

نادره بحر؛ آذربایجان کیست
در این زمینه، بعد نیست به نمونه‌ای از غزلیات دیوان شمس تبریزی بپردازیم که مولوی تمام زندگی خویش را وقف شمس کرد. و در واقع شمس تبریزی آنچنان زیربنای تفکر و اندیشه‌ مولانا، را تحت تأثیر خود قرار می‌دهد، که او را تا پایان زندگی مست، سرگشته و دیوانه می‌کند.

ای رستخیز ناگهان، وی رحمت بی‌منتها / ای آتشی افروخته، در بیشۀ اندیشه‌ها
امروز خندان آمدی، مفتاح زندان آمدی / بر مستمندان آمدی، چون بخشش و فضل خدا
خورشید را حاجب تویی، امید را واجب تویی / مطلب تویی، طالب تویی، هم منتها، هم مبتدا
در سینه‌ها برخاسته، اندیشه را آراسته / هم خویش حاجت خواسته، هم خویشتن کرده روا
ای روح بخش بی بَدَل، وی لذت علم و عمل / باقی بهانه ست و دغل، کاین علت آمد، و آن دوا
ما زان دغل کژ بین شده، با بی گنه در کین شده / گه مست حورالعین شده، گه مست نان و شوربا
این سُکر بین، هل عقل را، وین نُقل بین، هل نَقل را / کز بهر نان و بقل را، چندین نشاید ماجرا
تدبیر صد رنگ افکنی، بر روم و بر زنگ افکنی / واندر میان جنگ افکنی، فی اصطناع لا یری
میمال پنهان گوش جان، مینه بهانه بر کسان / جان رب خلصنی زنان، والله که لاغست ای کیا
خامش که بس مستعجلم، رفتم سوی پای علم / کاغذ بنه بشکن قلم، ساقی درآمد، الصلا
کوتاه سخن آنکه عشق و علاقه شمس به مولانا و مولانا به شمس تبریزی دو طرفه بوده است.

از شمس تبریزی‌ می‌پرسند، برای چه به قونیه، شهری که مولانا جلال‌الدین در آن‌ می‌زیست، آمده اید؟ پاسخ می‌ دهد:« به سراغ‌ یکی از اولیای خدا آمده‌ام».« به خواب‌ دیدم‌ که‌ مرا گفتند، تـرا بـا یک ولی هم صحبت‌ کنیم.گفتم: کجاست آن ولی؟...گفتند در روم است».

مولوی

شه شهان جهان کیست
و همچنین مولوی در وصف یارش می‌گوید:
پــیر من و مراد مـن، درد مـن و دوای مـن / فاش بگفتم این سخن، شمس من و خدای من

با این وجود، باید یادآوری کنیم که وجود عظیم شمس از دیدۀ نامحرمان پنهان مانده و به جز مولوی، کسی به شناخت گوهر وجودی او پی نبرده است. سلطان ولد، شمس را «شه شهان جهان»، «فزون‌تر از جانِ جان»، «برتر از عرش» و بالاتر از اینها، فانی در حق و یگانه با او می‌‌داند.

به هر حال، سخن گفتن از مردی با نام و نشان چون «حضرت مولانا، سلطان الاولیاء و الواصلین، تاج المحبوبین، قطب العارفین، فخرالموحّدین، شمس‌الحق و الملّة و الدّین تبریزی، عظّم‌الله جلال قدره»، کمی سخت و دشوار است.

حال آنچه در این زمینه اهمیت دارد اینکه، سلطان ولد، شمس تبریزی را با عنوان «مولانا شمس الدّین تبریزی »، یاد کرده و او را دارای مقام عالی ولایت می‌داند؛ و بر این باور است که شمس، مولوی را نیز به سوی همین مرتبه روحانی والا دعوت کرده و سوق داده است:
شمس تبریز بود از آن شاهان / دعوتش کرد لاجرم سوی آن
رهبرش گشت شمس تبریزی / آنکه بودش نهاد خونریزی
دعوتش کرد در جهان عجب / که ندید آن به خواب، ترک و عرب  

در به در به دنبال، شمس
گفته می شود؛ شمس تبریزی عاشق سیر، سیاحت و سفر بود. شمس تبریزی در 26 جمادی‌الثانی 642 (معادل 6 دسامبر 1244 میلادی و 16 آذر 623 هجری خورشیدی) به قونیه می رسد و در این شهر با مولانا آشنا می شود.

به مولانا گفته بود: «سفر کردم آمدم و رنج‌ها به من رسید که اگر قونیه را پر زر کردندی به آن کرا نکردی، الا دوستی تو غالب بود... سفر دشوار می‌آید، اما اگر این بار رفته شود چنان مکن که آن بار کردی».
از سوی دیگر، در سال 645 شمس تبریزی بی آنکه کسی در جریان باشد، قونیه را ترک می کند و به سیر و سیاحت خود ادامه می دهد.

در این ارتباط به سلطان ولد؛ فرزند مولوی که نزدیک‌ترین مرید و همراز او بود، بارها گفته بود:
خواهم این بار آنچنان رفتن / که نداند کسی کجایم من        
همه گردند در طلب عاجز / ندهد کس نشان ز من هرگز                   
سال‌ها بگذرد چنین بسیار / کس نیابد ز گرد من آثار

بنابراین، به عبارت دیگر شمس و مولانا دو نیمة ناتمام با هم به تکامل و رشد می رسند.

مولوی در ستایش شمس در دیوان شمس می سراید:
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم / دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا / زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای / رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم .....
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر / کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان / کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

شمس هم  می گوید: ...
خلق منم خانه منم دام منم دانه منم / عاقل و دیوانه منم دور مشو دور مشو
نام منم بام منم صبح منم شام منم / حاصل ایام منم دور مشو دور مشو ....
شمس منم ماه منم حاجب و درگاه منم / غافل و آگاه منم دور مشو دور مشو
شیخ منم شاب منم ابر منم آب منم / بیخود و بیخواب منم دور مشو دور مشو
شمس شکرریز منم مفخر تبریز منم /  خنجر خونریز منم دور مشو دور مشو

اجرای اشعار مولانا برای شمس تبریزی به ترکی
[http://www.aparat.com/v/scxtO]


با این اوصاف؛ افزون بر آنچه گفته شد، مولانا در دیوان کبیر به طور متعدد «شمس» را کیمیایی می داند، که قلب ماهیّت می‌کند، و وجود ناقص به کمال می‌رساند.« بخرام شمس تبریز ! که تو کیمیای حقّی همه مس ما شود زر، چو بکان ما درآیی».

شمس تبریزی، چگونه در قاب خاطره‌ها جای می‌گیرد
همچنین در بسیاری از موارد شمس تبریزی در ذهن و زبان مولوی حتی فردی زمینی و خاکی نیست، بلکه چهره و تصویر و جلوه و نمودهایی عرشی دارد تا فرشی:« از ورای هر دو عالم بانگ آید روح را پس ترا با شمس دین باقی اعلی چه کار؟».

در نهایت اینکه شمس تبریزی در اشعار و دیوان مولانا نمونه ای بارز از «انسان کامل» و مظهری از نور مطلق است:« شمس تبریز که نور مطلق است آفتاب است و ز انوار حق است».
افلاکی نیز همانند سلطان ولد و سپهسالار، این موضوع را بیان می‌دارد که شمس به صورت ناشناس و پنهانی مسافرت می‌کرد و کسی از واقعیت وجودی و عظمت ذاتی او باخبر نبود.
سپهسالار شمس را از زمره اولیای مستور الهی معرفی می‌کند که تا زمان حضرت مولوی، کسی از احوال او اطلاعی نداشته است.

افلاکی نیز وطن شمس را تبریز دانسته و او را از زمره بزرگان و مشایخ صاحب نام آن خطه می‌داند: «همچنان از پیران قدیم منقول است که حضرت مولانا شمس‌الدین را پیران طریقت و عارفان حقیقت، «کامل تبریزی» خواندندی و جماعت مسافران صاحب دل او را «پرنده» گفتندی، جهت طی زمینی که داشته است».

استاد محمّد علی موحد هم به ارتباط و انعکاس مطالبِ مقالات شمس در آثار مولوی، خصوصاً مثنوی او، اذعان داشته و در این خصوص بر این باور است: «مثنوی مولوی در واقع روایت منظوم و مشروحی از سخنان پیر تبریزی است و شرح رمزی از انعام او، که با تجربیات روحی خود مولانا در هم آمیخته و از اطلاعات وسیع و تصرفات ساحرانه ذهن وقاد وی مایه گرفته است. تصادفی نیست که تمام مطالب مقالات، در تشریح دقایق عرفانی و بسیاری از قصه‌ها و حتی بسیاری از تعبیرات آن را در مثنوی می‌یابیم».

ترکناز

شمس تبریزی ترا عشق شناسد نه خرد
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی نیز در مقدمه گزیده غزلیات شمس در معرفی «شمس تبریزی» می گوید: «شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد تبریزی شوریده ای از شوریدگان عالم و رندی از رندان عالم سوز بودف که خشت زیر سر و بر تارک نه اختر پای دارند.معماری وجودش را با مرور تذکره ها نمی توان گشود.

همچنین درباره‌اش فرمود: شمس تبریزی ترا عشق شناسد نه خرد، اما پرتو این خورشید در شعر مولانا ما را از روایات مجعول تذکره نویسان و مریدان قصه باره بی نیاز می سازد».

فرجام سخن اینکه؛ در معرفی شمس، می‌توان گفت، شیخ شمس‌الدین محمد بن علی بن ملک داد تبریزی عالم و فاضل و دانشمند گرانقدر، از بزرگان مشایخ صوفیه در سال 582 هجری قمری در تبریز به دنیا آمد. وی از پیشروان بزرگ صوفیه در قرون ششم و هفتم هجری است، که مولوی به سبب تأثیر عظیمی که شخصیت شمس بر او گذاشت، و در همین زمینه نیز دیوانش را به نام شمس تبریزی نامید. شمس از معارف اسلامی و عرفان و تصوف و خصایص احوال و منازل سالکان این راه به خوبی آگاهی داشت، اما از مراحل ظاهری گذشت و علایق دنیوی دل کند و جویای حق و حقیقت شد؛ با تجرّد از علایق دنیوی قلندروار همه جا بی‌نام و نشان سفر می‌کرد و روزگار را به سیر آفاق و انفس می‌گذرانید.

شمس؛ عارف بی‌نام و نشان آذربایجان
مقالاتش که به صورت کتابی مدون درآمده و به طبع رسیده، نموداری از مقالات عرفانی و اطلاعات علمی و مذهبی اوست.

نکته مهم‌تر اینکه؛ به عقیده اساتید، محققان و کارشناسان حوزه عرفان و ادبیات، معرفی این شخصیت فرهیخته و بزرگ ادب و عرفان ایران زمین، به جهانیان و به ویژه ملت ایران و در راس آنها آذربایجانی‌ها، متاسفانه آن طور که باید و شاید اقدامات اساسی و مؤثری از سوی دستگاه‌های ذیربط، مسئولان و متولیان فرهنگ و تاریخ صورت نگرفته و به نظر می‌رسد، نزدیک به 8 قرن، شخصیت تاریخی شمس تبریزی، این عارف آذربایجانی برای بسیاری از دوستداران ادب و عرفان ناشناخته مانده است.


آرامگاه شمس تبریزی در خوی آذربایجان غربی
[http://www.aparat.com/v/D17qj]


دؤزگون - دکتر ح.م صدیق
چنان‌که اشاره شد تا کنون کوششی برای تدوین دیوان ترکی مولوی رومی صورت نگرفته است و برخی ابیات ترکی و ملعمات او را نیز که برخی نظیر بدیع‌الزمان فروزانفر در دیوان وی منتشر ساخته‌اند. اینک شعر ترکی مولوی را می‌خوانیم:

1
اوسون وارسا ای غافل،
آلدانماغیل زنهار مالا.
شول نسنه‌یه‌که سن قویوب،
گئده‌رسن اول گئرو قالا.

سن زحمتینی گؤره‌سن،
دوره‌سن دونیا مالینی.
آنلار قالیرلار خرج ائدوپ،
آنمیالار زهی بلا.

سنی اونودور دوستلارین،
اوغلون، قیزین، عورتلرین.
اول مالینی أوله شلر،
حساب ائدوپ قیلدان قیلا.

قیلمایالار سنه وفا،
بونلار بای اولا، سن گدا.
سنین ایچون وئر‌میه‌لر،
بیر پارا ائتمک یوقسولا.

بیر دملیغا آغلاشالار،
آندان واروپ باغلاشالار.
سنی چوقورا گؤموشوب،
تئز دؤنه‌لر گوله – گوله.

اولکیم گئده اوزاق یولا،
گرک آزیق آلا بیله.
آلمازوسا، یولدا قالا،
ارمیه هرگز منزله.

وئردی سنه مالی چلب،
تا خیره قیلاسان سبب،
خیر ائیله‌ده قیل حق طلب،
وئرمه‌دن اول مالین یئله.

بو گون سئوینیرسن منیم،
آلتونوم آقچام چوق دئیو.
آنمازموسان اول سونوکیم
محتاج اولاسان بیر پولا.

اس أتمیه مالین سنین،
خوش اولمیا حالین سنین.
نسنه أرمیه ألین سنین،
گر سونمادونسا أل – اله.

اول مال دئدین، مار اولا،
حقا که گورون دار اولا.
هرگز مدد بولمایاسون،
چئوره باقوب ساغا – سولا.

آلتون‌ایسه آندا چوراق،
اولا سنه اول خوش طوراق.
نئیلر طایم قیلدین یاراق،
آنلارسنه قارشو گله.

مال سرمایه قیلغیل آزیق،
حققه اینانیرسان باییق،
یاپ آخرت، دونیانی ییق،
تا ایره‌سون سون منزله.

چون اولا الونده درم،
گوج ‌یئتدوکجه قیلغیل کرم.
اؤگود بودور که من دئرم
دولت آنین اؤگود اولا.

ائتمه مالین الا تلف،
حق بیرمینه وئرور خلف.
قیلغیل سلف، قیلما علف،
ورنه قامو ضایع اولا.

دیلر ایسه‌ن عیش ابد،
توتغیل نه دئدیسه احد.
آندان دیله هر دم مدد،
تا ایری‌شه سون حاصله.

بؤیله بویوردو لم‌یزل،
بیلین بونو، قیلین عمل:
ترک ائیله‌نوز طول أمل،
اویمانیز هر بیر باطله.

یوخسول ایسه‌ن صبر ائیله‌غیل،
گر بای ایسه‌ن ذکر ائیله‌غیل.
هر بیر حالا شکر ائیله‌غیل،
حق دؤندورور حالدان حاله.

دونیا اونون آخرت اونون،
نعمت اونون، محنت اونون،
تامو اونون، جنت اونون،
دولت اونون قانی بولا؟

حققا منه نه مال گرک،
نه قیل گرک، نه قال گرک،
دیله‌گوم ائیو حال گرک،
کندوزونو بیلن قولا.

من بیر بیجان ای الاه،
یاولاق چوخ ائیله‌دوم گناه.
یازوقلارومدان آه، آه،
نه شرح ائدوم، گلمز دیله.

ای شمس دیله حاقدان حقی،
بیز فانی ییز، اولدور باقی.
قامولار اونو مشتاقی،
تا خود کو کیمین اولا؟

کیچگینن اوغلان،
هی بیزه گلگیل!
داغدان داشدان،
گز-گزه گیلگیل.

آی بیگی سن‌سن،
گون بیگی سن سن.
بی‌مزه گلمه،
با مزه گلگیل.

مولانا


2

گئچگیلن اوغلان،
اوتاغا گلگیل.
یول بولامازسان،
داغ – داغا گلگیل.

اول چیچه گی کیم،
یازی‌دا بولدون.
کیمسه‌یه وئرمه،
حسمونه وئر گیل.

3

گله‌سن آندا سنه ‌یئی، غرضیم یوق ائشیدورسن،
قالاسن بوندا یاووزدور یالونوز قاندا قالورسن.
چلبی دیرقامو دیرلیک، چلبه گل، نه گزرسن،
چلبی قوللارین استر، چلبی‌نی نه سانورسن؟
نه اوغوردور، نه اوغوردور، چلب آغزیندا قیغیرماق،
قولاغون آچ،‌قولاغون آچ، بولاکیم آندا دولارسن.

4
اگر گئیدور قارینداش یوخسا یاووز،
اوزون یولدا سنه بودور قیلاووز.
چوپانی برک دوت، قورتلار اؤ کوشدور،
ائشیت مندن قاراقوزم، قاراقوز.
اگر تات‌سان، اگر روم‌سان، اگر تورک،
زبان بی‌زبانان را بیاموز.

5
دانی چرا به عالم، یالقیز سنی سئورمن؟
چون در برم نیائی، اند عمت اؤلرمن.
من یار با وفایم، بر من جفا قیلوسن،
گر تو مرا نخواهی، من خود سنی دیلرمن.
روی چو ماه داری، من شاد دل از آنم،
زان شکر لبانت بیر اؤپکنگ دیلرمن.
تو همچو شیر مستی، داخی قانیم ایچرسن،
من چون سگان کویت، دنبال تو گزرمن.
فرمای غمزه‌ات را، تا خون من بریزد،
ورنی سنین ألیندن من یارغویا باریرمن.
هر دم به خشم گویی، بارغیل منیم قاتیمدان،
من روی سخت کرده، نزدیک تو دورورمن.
روزی نشست خواهم یالقیز سنسن قاتیندا،
هم سن چاخیر ایچرسن، هم من قیمیز چیلرمن.
آن شب که خفته باشی مست و خراب شاها،
نوشین لبت به دندان قی‌یی ـ قی‌یی تورتورمن.
روزی که من نبینم آن روی همچو ماهت،
جانا نشان کویت از هر کسی سورور من.
ماهی چو شمس تبریز غیبت نمود، گفتند
از دیگری نپرسید، من سؤیله‌دیم: آرارمن.

6
مرا یاری‌ست ترک جنگوئی،
که او هر لحطه با من یاغی بولغای.
هر آن نقدی که جنسی دید با من،
ستاند او ز من تا چاخیر آلغای.
بنوشد چاخیر و آنگه بگوید،
تا لالالا، تالاتارلام، تالاتای.
گل ای ساقی، غنیمتدیر بو دمنی،
که فردا کانداند که نه بولغای.
الا ای شمس تبریزی نظر قیل،
که عشقت آتش است و جسم ما نای.

7
ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو،
آیی به کلبه‌ی من و گویی که: گل برو!
تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم،
دانم من این‌قدر که به ترکی‌ست آب: سو.
ای ارسلان قیلیچ مکش از بهر خون من،
عشقت گرفته جمله‌ی اجزام مو به مو.
بر من فسون بخواهد کؤیچگ یا باشلارین،
ای سؤزدشی تو سئیرک سؤزده قانی بجو.
دیک دور! شنودم از تو و خاموش ماندم،
غماز من بس است در  این یک رنگ و بو.

8
ماه است نمی‌دانم خورشید رخت یا نه،
بو آیریلیق اودونا نئجه جگریم یا نه؟
مردم ز فراق تو، مردم که همه دانند،
عشق اودو نهان اولماز، یانا دوشیجک جانه،
سودای رخ لیلی، شد حاصل ما خیلی،
مجنون بیگی واویلی اولدوم یئنه دیوانه.
صد تیر زند دلدوز آن ترک کمان ابرو،
فتنه‌لی آلاگؤزلر چون اویخودان اویانه.
ای شاه شجاع ‌الدین، شمس الحق تبریزی،
رحمتدن اگر نولا بیر قطره بیزه دانه؟

شاعر

لینک پست رومی و شمس الحق
لینک پست باغ شمس در تبریز
لینک پست نکوداشت شمس تبریزی
لینک پست قدمگاه شمس تبریزی در خوی




مرتبط با : متفرقه * مشاهیر آذربایجان * تورک سئسه لینک
برچسب ها : شمس و مولانا-شمس تبریزی-مولوی-شعر-صوفی-عرفان-
نویسنده : تبریز قارتال
تاریخ : سه شنبه 6 مهر 1395
زمان : 08:00 ب.ظ
:: برج تاریخی آتش نشانی تبریز
:: طبیعت زیبای هوراند آذربایجان شرقی
:: گردش در دروازه آذربایجان شرقی ، شهرستان میانه
:: بیشترین مالیات کشور اذعان آذربایجانی ها
:: فرزندآوری و کودکان آذربایجان شرقی
:: روستای چراغیل و فرهنگ روستای قاضی جهان در آذرشهر
:: پروفسور محسن هشترودی و پروفسور لطفی زاده و پرفسور علی جوان
:: در آستانه سال نو میلادی و ارامنه تبریز
:: دوربین تبریز لینک 66 ( برف و زمستان در کندوان )
:: چله گئجسی در آذربایجان
:: خیابان سنگفرش تربیت در تبریز
:: منطقه کیامکی و کمتال آذربایجان شرقی
:: باغ تاریخی فتح آباد تبریز
:: سه قهرمان تبریز عظیم قیچی ساز ، یونس موحد ، اکرم امانی
:: دیدنیهای اطراف مرند
:: بیماری ایدز را بیشتر بشناسیم
:: وداع باشکوه تبریز با مسافران بهشت
:: قطار و دهقان فداکار
:: موزه آذربایجان در تبریز
:: نگاهی به طرح توسعه میدان ساعت تبریز
:: درباره تبریز و آذربایجان - پست ثابت About
:: آپارات تبریز لینک 68
:: شیرینی و سوغات خوردنی تبریز و آذربایجان شرقی
:: نفس های ارگ تبریز
:: از دانشسرای عالی تا دانشگاه تبریز
:: دروازه های تاریخی تبریز
:: خانه تاریخی پروین اعتصامی
:: دوربین تبریز لینک 65 ( پاییز متنق در سهند )
:: شهروند لینک آذربایجانی 65 ( تصاویر شهری از باکو Baku )
:: بستان آباد گردی




( تعداد کل صفحات: 39 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]




 

شارژ ایرانسل

فال حافظ