تبریز ویکی لینکلر - بزرگترین وبلاگ تبریز و آذربایجان

Təbriz və Azərbaycan üçün Blog İranda - Tabriz , Azerbaijan Region in Iran
نویسنده : تبریز قارتال سه شنبه 6 مهر 1395, 08:00 ب.ظ
نادره بحر آذربایجان کیست


روزی شمس تبریزی وارد مجلس مولاناشد ، مولانا درکنارحوضی نشسته بود وچندین کتاب دربرداشت . شمس تبریزی می پرسد: این چه کتابهایی است؟ مولانا می گوید: قیل وقال است . شمس می فرماید: ترا با اینها چکاراست ؟ وبالفور دست درازکرده و کتابها را برمی دارد وبه حوض می افکند
مولانا با اضطراب وتاسف می گوید: هــــی!!! درویش چه کردی؟

بعضی ازاین کتابها ازپدرم به من رسیده بود ونسخه ی منحصر بفرد بود ودیگر پیدانمی شود. شمس دست درحوض برده و کتابها را یکایک بیرون می کشد ، بدون اینکه آب به آنها رسده باشد وبدست مولانا جلال الدین می دهد.

مولانا می پرسد: این چه سِرّی است ؟
شمس می گوید: این ذوق وحال است که ترا ازآن خبری نیست .

حال مولاناجلال الدین دگرگون شده وبه شوریدگی می گراید . بحث و درس را کنار گذاشته و شبانه روز در رکاب شمس تبریزی درخدمت می ایستد و از آنروز به بعد حالات گوناگونی به شمس تبریزی دست می داده که دیوان غزلیاتش را برای مراد خود ، شمس تبریزی سروده است .

رقص عشق ، مستند مولانا به ترکی  Mevlana- Aşkın Dansı
[http://www.aparat.com/v/8xSjp]

[http://www.aparat.com/v/2lQgS]


می نویسند شمس سواد نداشته ومعلوم نیست باچه جاذبه ای مردی مانند مولانا را مجذوب خود کرده ، درصورتیکه مولانا درهمان زمان از بزرگان علم وحکمت بوده بطوریکه اورا ” ملای رومی ” می نامیدند.

بهرحال این دومرد چنان درهم فرورفته وذوب شدند که تمامی مردم قونیه ومریدان مولانا را به آتش حسد برافروختند تاجایی که نقشه قتل شمس راکشیدند تاشاید جناب مولانا راازدست اوبرهانند.وبدین منظور شبی در تاریکی به شمس تبریزی دست یافتند وباکارد به قتلش رساندند ودراین جنایت فرزند مولانا (علاالدین محمد )دست داشته .

می نویسند اولین کاردی که زدند حضرت شمس چنان نعره ای کشید که قاتلین ( هفت نفر) همگی بیهوش به زمین افتادند وچند لحظه بعدکه به هوش آمدند ،جز چند قطره خون چیزی ندیدند.

پس ازآن حال مولانا بسیارآشفته بود تاجایی که باکسی حرفی نمیزد ودراین زمان غزلیات بسیار شورانگیز برای محبوب خود سروده وامروز پس ازگذشت حدود هفتصد سال ازبهترین های ادبیات فارسی است .

شمس تبریزی


دیدار شمس و مولانا
درباره دیدار نخستین شمس و مولانا سخن بسیار گفته اند. گروهی از آن به دیدار دو عاشق و برخی به دیدار دو معشوق یاد کرده‌اند. دیدار جان با جان هم گفته اند که من این را بیشتر می پسندم.
واقعا معلوم نیست اگر آن ملاقات رازآلود رخ نمی داد اکنون نامی از شمس و مولانا در عالم بود یا نه. این که در آن دیدار چه گذشت بر ما روشن نیست  هرچند در باره آن بسیار گفته اند و نوشته اند. اکثر آن چه نوشته اند و به دست ما رسیده است، بوی اسطوره سازی و مبالغه می دهد و کمتر نشا نی از واقعیت دارد.

افلاکی در مناقب العارفین ماجرا را این گونه شرح می دهد: “روزی مولانا پس از درس ،از مدرسه پنبه فروشان سواره بیرون آمد، شمس بیرون مدرسه او را دید وپرسید که محمد “ص” برتر است یا با یزید؟ مولانا جواب داد: واضح است  محمد”ص” برتر است. وشمس پرسید پس چرا محمد”ص” گفت: ” ما عرفناک حق معرفتک (خدایا آن چنان که باید تو را نشناختم ) اما بایزید گفت :” سبحانی ! ما اعظم شا‌نی ” ( منزّهم من!چه بلند مرتبه ام !)؟ گویند مولانا با شنیدن این سخن از هوش رفت و از استر افتاد.بعضی نیز مانند جامی در نفحات‌الانس گفته اند مولانا جوابی داد که شمس از هوش رفت.
اما در مقالات شمس داستان این ملاقات طور دیگری بیان شده است که با واقعیت بیشتر سازگاری دارد.در آن جا آمده است وقتی شمس به قونیه می رسد و محضر مولانا را درک می کند، به او می گوید: “بسیار خوب! ما وعظ تو را شنیدیم و خیلی هم لذت بردیم. تو علامه‌ی دهری و همه چیز را خیلی خوب بلدی و کتاب معارف پدرت را نه یک بار و دو بار، بلکه هزار بار خوانده ای و خیلی خوب بلدی، حالا بگو ببینم حرف های خودت کو ؟”

در مورد تاریخ این ملاقات گفته اند در سال ۶۴۲ ه.ق بوده است که  شمس به قونیه وارد شد و پس از ۱۶ ماه آن جا را ترک گفت و دوباره در سال ۶۴۴ به قونیه بازگشت ودر سال ۶۴۵ برای همیشه ناپدید شد.
شمس روح بی قراری بود که در پی یافتن کسی از جنس خویش ترک خانه و کاشانه کرده بود و دائما در سفر بود تا جایی که به او لقب شمس پرنده داده بودند. خود او می گوید: “کسی می خواستم از جنس خود، که او را قبله سازم و روی بدو آورم، که از خود ملول شده بودم.” ( خط سوم، ص ۱۱۱
شمس که در دهه ششم عمر خود بود مولانای ۳۸ ساله را همان گمشده سالیان دراز خود می یابد و او را به قماری می خواند که هیچ تضمینی برای برنده شدن در آن وجود نداشت. مولانا با تمام خلوص وارد این قمار عاشقانه می شود و گوهر عشق می برد.
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش         بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
دیوان کبیر، غزل ۱۰۸۵

یادمان مفهوم عروج شمس در باغ گلستان تبریز
عرفانی

شمس نیز با دیدن مولانا  آن کسی را که می خواست یافته بود و حالا می توانست هر آن چه در دل داشت و دیگران از فهمش عاجز بودند با او در میان بگذارد.او که ظاهراً مردی درشت خو، دیرجوش و کم حوصله بود، حرف های زیادی برای گفتن داشت اما گوش و دل‌های زیادی برای شنیدن و پذیرفتن آنها  نمی یافت. به قول خودش: “من گنگ خواب دیده و خلقی تمام کر، من عاجز از گفتن و خلق از شنیدنش”. (خط سوم) و در باره ی وجود مبهم و سر در گم خود در مقالات شمس ازخطاطی سخن می گوید که سه گونه خط می نوشته است، یکی از آنها را خود او و دیگران می توانستند بخوانند، دومی را فقط خود او می خوانده و سومی را نه خطاط می توانست بخواند و نه دیگران، و شمس می گوید: “این خط سوم منم“. “چنان که آن خطّاط سه گونه خط نبشتی؛

یکی او خواندی لا غیر، یکی هم او خواندی و هم غیر ، یکی نه او خواندی نه غیر او. آن منم که سخن گویم. نه من دانم نه غیر من“. (خط سوم، آغاز کتاب)
بزرگترین و گران بها ترین و شاید بتوان گفت تنها هدیه ای که شمس به مولانا در آن قمار عاشقانه بخشید، “عشق” بود. همان چیزی که تنها معیار شمس برای ارزیابی مردمان بود. علم و زهد و فضل و عبادت هرگز در مقابل عشق برای او رنگ و بویی نداشت، تا جایی که حتی پدرش را مورد انتقاد قرار می داد که از “عشق” بی خبر است.

در مقالات شمس پدر خود را این گونه توصیف می کند: “نیک مرد بود و کرمی داشت. در سخن گفتن آبش از محاسن فرو آمدی. الا عاشق نبود. مرد نیکو دیگر است و عاشق دیگر“.


می گویند: روزی مولانا، شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید:مگر تو شراب خوارهستی؟!
شمس پاسخ داد:بلی.
مولانا:ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
ـ در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!
ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
– با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
– پس خودت برو و شراب خریداری کن.
– در این شهر همه مرا میشناسند،چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم ،نه صحبت کنم و نه بخوابم.
مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.

شعر مولانا

تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شدمردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.
هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد:”ای مردم!شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است.”

آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد.مرد ادامه داد:”این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!” سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد:”ای مردم بی حیا!شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید،این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند.”
رقیب مولوی فریاد زد:”این سرکه نیست بلکه شراب است.”
شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.

رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت ،دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.آنگاه مولوی از شمس پرسید:برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
شمس گفت:برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست،تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی،با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند.این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت.پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود
البته شمس این متاع را به دیگران و حتی بزرگانی از عالم عرفان عرضه کرده بود ولی به چشم هیچ یک آن گونه که به چشم مولانا آمد، نیامد. این توان و قوه در مولانا بود که دست به قماری بزند که هیچ تضمینی برای بردن نداشت، بلکه ممکن بود دنیا و آخرتش را بر سر آن بگذارد. اما مولانا چنان مست و شیدا شده بود که حاضر بود به خواست شمس به هر خلاف عادتی دست بزند تا به کام خود برسد.
از خلاف آمد عادت بطلب کام که من          کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
حافظ

مولوی

مولانا که پس از دیدار با شمس تولدی دوباره یافته بود، درس و بحث و وعظ را رها کرد و به شعر و ترانه و سماع روی آورد و نکوهش نکوهش کنندگان را به هیچ گرفت.
زاهد بودم ، ترانه گویم کردی         سر حلقه ی بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم            بازیچه ی کودکان  کویم  کردی
رباعیات مولانا،دیوان شمس، ۲۳۶ ،شفیعی کدکنی

اما شمس به مولانا چه گفته بود که او را این گونه واله و شیدا کرده بود؟ شاید غزل زیر بهترین جواب باشد:
گفت که دیوانه  نه ای، لایق این خانه  نه ای            رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سر مست نه ای، رو که از این دست نه ای    رفتم و سر مست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه ای، در طرب آغشته نه ای           پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی، مست خیا لی و شکی              گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی، قبله ی این جمع شدی              جمع نیم، شمع نیم، دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری، پیشرو و راهبری                     شیخ نیم، پیش نیم، امر تو را بنده شدم
دیوان کبیر ، غزل ۱۳۹۳

مدت همراهی این دو در مرحله نخست پس از دیدار اول از ۱۶ ماه تجاوز نمی کند. مولانا در این مدت چنان شیفته شمس می شود که به هیچ وجه تاب دوری او را ندارد .اما زمزمه ها یی مبنی بر رفتن شمس می شنود و ملتمسانه از او می خواهد که نرود.
روشنی خانه تویی، خانه بمگذار و نرو                      عشرت چون شکر ما را تو نگه دار و نرو
عشوه دهد دشمن من، عشوه ی او را مشنو            جان و دلم را به غم و غصه بمسپار و نرو
دشمن ما را و تو را بهر خدا شاد مکن                     حیله ی دشمن مشنو، دوست میازا ر و مرو
هیچ حسود از پی کس نیک نگوید صنما                  آن چه سزد از کرم دوست ، به پیش آر و مرو
دیوان کبیر، غزل ۲۱۴۳

مقبره شمس

همین طور که از ابیات بالا معلوم است، ظاهرا وقتی مولانا تغییر رویه داده است و از کرسی تدریس و سجاده پیش نمازی دست کشیده و دست ارادت کامل  به شمس تبریزی داده است، عده ای از مدرسان علوم شرعی و برخی از مریدان مولانا را خوش نیامده است و نسبت به شمس حسد و دشمنی ورزیده اند.وچه بسا نقشه ی قتل شمس را در سر می پرورانیدند. بنابر این، شمس که خواهان چنین آشوب و بلوایی نبود و شاید از جان خویش نیز بیمناک بود، از قونیه بی خبر خارج می شود و به دمشق می رو
پس از این که مولانا از حضور شمس در دمشق آگاه می شود نامه های بسیار به او می نویسد تا به قونیه بازگردد، حتی فرزند خود سلطان ولد را با عده ای از مریدان به دمشق می فرستد و سر انجام شمس تسلیم اصرار مولانا شده و به قونیه باز می گردد اما این بار نیز همان حسد ها و دشمنی ها شمس را مجبور به ترک قونیه می کند؛ با این فرق که دیگر بازگشتی در کار نبود و مولانا مدتها در هجر او سوخت و غزل های سوزان سرود. مولانا به هیچ وجه نمی خواست مرگ شمس را باور کند. ناباورانه این رباعی را با خود می خواند که:
که  گفت که :” آن زنده ی جاوید بمرد؟ “        که گفت که:” آفتاب امید بمرد؟”
آن دشمن خورشید، بر آمد بربام                     دو چشم ببست ، گفت :”خورشید بمرد”

رباعیات مولانا، ۸۴ دیوان شمس، شفیعی کدکنی
کم کم مولانا باورش شد که شمس برای همیشه رفته است. این بار شمس از درون خود مولانا طلوع کرد و معلوم شد شمس تبریزی با آن همه بزرگی و عظمتی که داشت، بهانه ای بود برای ایجاد تحولی شگرف در مولانا و بیان قصه عشق از زبان شیرین او برای همه ‌ی عالمیان.

مولانا دیگر اهل طرب شده بود نه اهل حسرت و آه. او دیگر به دنبال شمسی خارج از وجود خود نمی گشت چون هزاران شمس از درون او به خارج نور می افشاندند. وقتی مریدی به خاطر نرسیدن به محضر شمس و ندیدن او آهی کشید و گفت: “حیف!” مولانا بر آشفت و گفت: “اگر به خدمت مولانا شمس الدین تبریزی نرسیدی – به روان مقدس پدرم! – به کسی رسیدی که در هر تای موی او هزار شمس‌الدین آونگان است و در ادراک سرِّ سرِّ او حیران!”.
شمس تبریز خود بهانه ست          ماییم به حسن لطف، ماییم
با خلق بگو برای روپوش           کو شاهِ کریم و ما گداییم
ما را چه زشاهی و گدایی          شادیم که شاه را سزاییم
محویم به حسنِِ شمس تبریز        در محو، نه او بود نه ماییم
دیوان کبیر، غزل ۱۵۷۶

منابع:
۱-خط سوم،دکتر صاحب الزمانی
۲-دیوان حافظ
۳-دیوان کبیر
۴- مقالات شمس
۵-مناقب العارفین
۶- نفحات الانس

اپرای دیدار دو دریا عشق و عرفان شمس تبریزی و مولانا
[http://www.aparat.com/v/B0Oxe]



نگارنده: موسی کاظم‌زاده - درباره شمس تبریزی، بهترین توصیف و تعریف را می‌توان از نگاه مولانا بیان کرد که می‌گوید:

شمس تبریز را چو دیدم من / نادره بحر و گنج و کان که منم
از تبریز شمس دین چونک مرا نعم رسد / جز تبریز و شمس دین جمله وجود لا بود
از تبریز شمس دین دست دراز می‌کند / سوی دل و دل من از دسترسی چه می‌شود
راز دل تو شمس دین در تبریز بشنود / دور ز گوش و جان او کز سخنت گران بود
از تبریز شمس دین سوی که رای می‌کند /  بحر چه موج زد گهر بر در ما چه می‌کند

با این وصف حالی که مولانا درباره شمس تبریزی داشته‌اند، ادامه این مطلب و گزارش را به بهانه هفتم مهرماه که به عنوان روز بزرگداشت «شمس» در تقویم رسمی کشور نام‌گذاری شده، پی می‌گیریم که این عارف و اندیشمند، بی‌نام و نشان آذربایجان کیست! که زندگی او این همه رمز و راز پنهانی دارد و به نوعی همگان دوستدار و خواهان او هستند؟

شمس و مولانا

روزی برای شمس
در هر صورت می‌گویند، زندگی شمس تبریزی، در پرده‌ای از ابـهام بوده که این مسأله هم به خاطر متمایز بودن او از دیگران است.

واقعیت این است که بدون تردید باید یادآوری کنیم، که اکثر عرفا، علما، ادبا و شعرا شمس تبریزی را بیشتر از طریق مولانا می‌شناسیم. و به سخن دیگر برای شناخت بیشتر شمس تبریزی باید از پنجره سروده‌ها و غزل‌های شوریده جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولانا، به شمس نگاه کرد.

جالب‌تر آنکه عشق و علاقه مولانا به شمس تبریزی به حدی رسیده بود که این ابرمرد تاریخ عرفانی، او را خدای خود می‌دانست، به طوریکه در این ارتباط دیوان شعری بسیار با ارزش و فاخری به نام شمس می‌سراید.

نادره بحر؛ آذربایجان کیست
در این زمینه، بعد نیست به نمونه‌ای از غزلیات دیوان شمس تبریزی بپردازیم که مولوی تمام زندگی خویش را وقف شمس کرد. و در واقع شمس تبریزی آنچنان زیربنای تفکر و اندیشه‌ مولانا، را تحت تأثیر خود قرار می‌دهد، که او را تا پایان زندگی مست، سرگشته و دیوانه می‌کند.

ای رستخیز ناگهان، وی رحمت بی‌منتها / ای آتشی افروخته، در بیشۀ اندیشه‌ها
امروز خندان آمدی، مفتاح زندان آمدی / بر مستمندان آمدی، چون بخشش و فضل خدا
خورشید را حاجب تویی، امید را واجب تویی / مطلب تویی، طالب تویی، هم منتها، هم مبتدا
در سینه‌ها برخاسته، اندیشه را آراسته / هم خویش حاجت خواسته، هم خویشتن کرده روا
ای روح بخش بی بَدَل، وی لذت علم و عمل / باقی بهانه ست و دغل، کاین علت آمد، و آن دوا
ما زان دغل کژ بین شده، با بی گنه در کین شده / گه مست حورالعین شده، گه مست نان و شوربا
این سُکر بین، هل عقل را، وین نُقل بین، هل نَقل را / کز بهر نان و بقل را، چندین نشاید ماجرا
تدبیر صد رنگ افکنی، بر روم و بر زنگ افکنی / واندر میان جنگ افکنی، فی اصطناع لا یری
میمال پنهان گوش جان، مینه بهانه بر کسان / جان رب خلصنی زنان، والله که لاغست ای کیا
خامش که بس مستعجلم، رفتم سوی پای علم / کاغذ بنه بشکن قلم، ساقی درآمد، الصلا
کوتاه سخن آنکه عشق و علاقه شمس به مولانا و مولانا به شمس تبریزی دو طرفه بوده است.

از شمس تبریزی‌ می‌پرسند، برای چه به قونیه، شهری که مولانا جلال‌الدین در آن‌ می‌زیست، آمده اید؟ پاسخ می‌ دهد:« به سراغ‌ یکی از اولیای خدا آمده‌ام».« به خواب‌ دیدم‌ که‌ مرا گفتند، تـرا بـا یک ولی هم صحبت‌ کنیم.گفتم: کجاست آن ولی؟...گفتند در روم است».

مولوی

شه شهان جهان کیست
و همچنین مولوی در وصف یارش می‌گوید:
پــیر من و مراد مـن، درد مـن و دوای مـن / فاش بگفتم این سخن، شمس من و خدای من

با این وجود، باید یادآوری کنیم که وجود عظیم شمس از دیدۀ نامحرمان پنهان مانده و به جز مولوی، کسی به شناخت گوهر وجودی او پی نبرده است. سلطان ولد، شمس را «شه شهان جهان»، «فزون‌تر از جانِ جان»، «برتر از عرش» و بالاتر از اینها، فانی در حق و یگانه با او می‌‌داند.

به هر حال، سخن گفتن از مردی با نام و نشان چون «حضرت مولانا، سلطان الاولیاء و الواصلین، تاج المحبوبین، قطب العارفین، فخرالموحّدین، شمس‌الحق و الملّة و الدّین تبریزی، عظّم‌الله جلال قدره»، کمی سخت و دشوار است.

حال آنچه در این زمینه اهمیت دارد اینکه، سلطان ولد، شمس تبریزی را با عنوان «مولانا شمس الدّین تبریزی »، یاد کرده و او را دارای مقام عالی ولایت می‌داند؛ و بر این باور است که شمس، مولوی را نیز به سوی همین مرتبه روحانی والا دعوت کرده و سوق داده است:
شمس تبریز بود از آن شاهان / دعوتش کرد لاجرم سوی آن
رهبرش گشت شمس تبریزی / آنکه بودش نهاد خونریزی
دعوتش کرد در جهان عجب / که ندید آن به خواب، ترک و عرب  

در به در به دنبال، شمس
گفته می شود؛ شمس تبریزی عاشق سیر، سیاحت و سفر بود. شمس تبریزی در 26 جمادی‌الثانی 642 (معادل 6 دسامبر 1244 میلادی و 16 آذر 623 هجری خورشیدی) به قونیه می رسد و در این شهر با مولانا آشنا می شود.

به مولانا گفته بود: «سفر کردم آمدم و رنج‌ها به من رسید که اگر قونیه را پر زر کردندی به آن کرا نکردی، الا دوستی تو غالب بود... سفر دشوار می‌آید، اما اگر این بار رفته شود چنان مکن که آن بار کردی».
از سوی دیگر، در سال 645 شمس تبریزی بی آنکه کسی در جریان باشد، قونیه را ترک می کند و به سیر و سیاحت خود ادامه می دهد.

در این ارتباط به سلطان ولد؛ فرزند مولوی که نزدیک‌ترین مرید و همراز او بود، بارها گفته بود:
خواهم این بار آنچنان رفتن / که نداند کسی کجایم من        
همه گردند در طلب عاجز / ندهد کس نشان ز من هرگز                   
سال‌ها بگذرد چنین بسیار / کس نیابد ز گرد من آثار

بنابراین، به عبارت دیگر شمس و مولانا دو نیمة ناتمام با هم به تکامل و رشد می رسند.

مولوی در ستایش شمس در دیوان شمس می سراید:
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم / دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا / زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای / رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم .....
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر / کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان / کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

شمس هم  می گوید: ...
خلق منم خانه منم دام منم دانه منم / عاقل و دیوانه منم دور مشو دور مشو
نام منم بام منم صبح منم شام منم / حاصل ایام منم دور مشو دور مشو ....
شمس منم ماه منم حاجب و درگاه منم / غافل و آگاه منم دور مشو دور مشو
شیخ منم شاب منم ابر منم آب منم / بیخود و بیخواب منم دور مشو دور مشو
شمس شکرریز منم مفخر تبریز منم /  خنجر خونریز منم دور مشو دور مشو

اجرای اشعار مولانا برای شمس تبریزی به ترکی
[http://www.aparat.com/v/scxtO]


با این اوصاف؛ افزون بر آنچه گفته شد، مولانا در دیوان کبیر به طور متعدد «شمس» را کیمیایی می داند، که قلب ماهیّت می‌کند، و وجود ناقص به کمال می‌رساند.« بخرام شمس تبریز ! که تو کیمیای حقّی همه مس ما شود زر، چو بکان ما درآیی».

شمس تبریزی، چگونه در قاب خاطره‌ها جای می‌گیرد
همچنین در بسیاری از موارد شمس تبریزی در ذهن و زبان مولوی حتی فردی زمینی و خاکی نیست، بلکه چهره و تصویر و جلوه و نمودهایی عرشی دارد تا فرشی:« از ورای هر دو عالم بانگ آید روح را پس ترا با شمس دین باقی اعلی چه کار؟».

در نهایت اینکه شمس تبریزی در اشعار و دیوان مولانا نمونه ای بارز از «انسان کامل» و مظهری از نور مطلق است:« شمس تبریز که نور مطلق است آفتاب است و ز انوار حق است».
افلاکی نیز همانند سلطان ولد و سپهسالار، این موضوع را بیان می‌دارد که شمس به صورت ناشناس و پنهانی مسافرت می‌کرد و کسی از واقعیت وجودی و عظمت ذاتی او باخبر نبود.
سپهسالار شمس را از زمره اولیای مستور الهی معرفی می‌کند که تا زمان حضرت مولوی، کسی از احوال او اطلاعی نداشته است.

افلاکی نیز وطن شمس را تبریز دانسته و او را از زمره بزرگان و مشایخ صاحب نام آن خطه می‌داند: «همچنان از پیران قدیم منقول است که حضرت مولانا شمس‌الدین را پیران طریقت و عارفان حقیقت، «کامل تبریزی» خواندندی و جماعت مسافران صاحب دل او را «پرنده» گفتندی، جهت طی زمینی که داشته است».

استاد محمّد علی موحد هم به ارتباط و انعکاس مطالبِ مقالات شمس در آثار مولوی، خصوصاً مثنوی او، اذعان داشته و در این خصوص بر این باور است: «مثنوی مولوی در واقع روایت منظوم و مشروحی از سخنان پیر تبریزی است و شرح رمزی از انعام او، که با تجربیات روحی خود مولانا در هم آمیخته و از اطلاعات وسیع و تصرفات ساحرانه ذهن وقاد وی مایه گرفته است. تصادفی نیست که تمام مطالب مقالات، در تشریح دقایق عرفانی و بسیاری از قصه‌ها و حتی بسیاری از تعبیرات آن را در مثنوی می‌یابیم».

ترکناز

شمس تبریزی ترا عشق شناسد نه خرد
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی نیز در مقدمه گزیده غزلیات شمس در معرفی «شمس تبریزی» می گوید: «شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد تبریزی شوریده ای از شوریدگان عالم و رندی از رندان عالم سوز بودف که خشت زیر سر و بر تارک نه اختر پای دارند.معماری وجودش را با مرور تذکره ها نمی توان گشود.

همچنین درباره‌اش فرمود: شمس تبریزی ترا عشق شناسد نه خرد، اما پرتو این خورشید در شعر مولانا ما را از روایات مجعول تذکره نویسان و مریدان قصه باره بی نیاز می سازد».

فرجام سخن اینکه؛ در معرفی شمس، می‌توان گفت، شیخ شمس‌الدین محمد بن علی بن ملک داد تبریزی عالم و فاضل و دانشمند گرانقدر، از بزرگان مشایخ صوفیه در سال 582 هجری قمری در تبریز به دنیا آمد. وی از پیشروان بزرگ صوفیه در قرون ششم و هفتم هجری است، که مولوی به سبب تأثیر عظیمی که شخصیت شمس بر او گذاشت، و در همین زمینه نیز دیوانش را به نام شمس تبریزی نامید. شمس از معارف اسلامی و عرفان و تصوف و خصایص احوال و منازل سالکان این راه به خوبی آگاهی داشت، اما از مراحل ظاهری گذشت و علایق دنیوی دل کند و جویای حق و حقیقت شد؛ با تجرّد از علایق دنیوی قلندروار همه جا بی‌نام و نشان سفر می‌کرد و روزگار را به سیر آفاق و انفس می‌گذرانید.

شمس؛ عارف بی‌نام و نشان آذربایجان
مقالاتش که به صورت کتابی مدون درآمده و به طبع رسیده، نموداری از مقالات عرفانی و اطلاعات علمی و مذهبی اوست.

نکته مهم‌تر اینکه؛ به عقیده اساتید، محققان و کارشناسان حوزه عرفان و ادبیات، معرفی این شخصیت فرهیخته و بزرگ ادب و عرفان ایران زمین، به جهانیان و به ویژه ملت ایران و در راس آنها آذربایجانی‌ها، متاسفانه آن طور که باید و شاید اقدامات اساسی و مؤثری از سوی دستگاه‌های ذیربط، مسئولان و متولیان فرهنگ و تاریخ صورت نگرفته و به نظر می‌رسد، نزدیک به 8 قرن، شخصیت تاریخی شمس تبریزی، این عارف آذربایجانی برای بسیاری از دوستداران ادب و عرفان ناشناخته مانده است.


آرامگاه شمس تبریزی در خوی آذربایجان غربی
[http://www.aparat.com/v/D17qj]


دؤزگون - دکتر ح.م صدیق
چنان‌که اشاره شد تا کنون کوششی برای تدوین دیوان ترکی مولوی رومی صورت نگرفته است و برخی ابیات ترکی و ملعمات او را نیز که برخی نظیر بدیع‌الزمان فروزانفر در دیوان وی منتشر ساخته‌اند. اینک شعر ترکی مولوی را می‌خوانیم:

1
اوسون وارسا ای غافل،
آلدانماغیل زنهار مالا.
شول نسنه‌یه‌که سن قویوب،
گئده‌رسن اول گئرو قالا.

سن زحمتینی گؤره‌سن،
دوره‌سن دونیا مالینی.
آنلار قالیرلار خرج ائدوپ،
آنمیالار زهی بلا.

سنی اونودور دوستلارین،
اوغلون، قیزین، عورتلرین.
اول مالینی أوله شلر،
حساب ائدوپ قیلدان قیلا.

قیلمایالار سنه وفا،
بونلار بای اولا، سن گدا.
سنین ایچون وئر‌میه‌لر،
بیر پارا ائتمک یوقسولا.

بیر دملیغا آغلاشالار،
آندان واروپ باغلاشالار.
سنی چوقورا گؤموشوب،
تئز دؤنه‌لر گوله – گوله.

اولکیم گئده اوزاق یولا،
گرک آزیق آلا بیله.
آلمازوسا، یولدا قالا،
ارمیه هرگز منزله.

وئردی سنه مالی چلب،
تا خیره قیلاسان سبب،
خیر ائیله‌ده قیل حق طلب،
وئرمه‌دن اول مالین یئله.

بو گون سئوینیرسن منیم،
آلتونوم آقچام چوق دئیو.
آنمازموسان اول سونوکیم
محتاج اولاسان بیر پولا.

اس أتمیه مالین سنین،
خوش اولمیا حالین سنین.
نسنه أرمیه ألین سنین،
گر سونمادونسا أل – اله.

اول مال دئدین، مار اولا،
حقا که گورون دار اولا.
هرگز مدد بولمایاسون،
چئوره باقوب ساغا – سولا.

آلتون‌ایسه آندا چوراق،
اولا سنه اول خوش طوراق.
نئیلر طایم قیلدین یاراق،
آنلارسنه قارشو گله.

مال سرمایه قیلغیل آزیق،
حققه اینانیرسان باییق،
یاپ آخرت، دونیانی ییق،
تا ایره‌سون سون منزله.

چون اولا الونده درم،
گوج ‌یئتدوکجه قیلغیل کرم.
اؤگود بودور که من دئرم
دولت آنین اؤگود اولا.

ائتمه مالین الا تلف،
حق بیرمینه وئرور خلف.
قیلغیل سلف، قیلما علف،
ورنه قامو ضایع اولا.

دیلر ایسه‌ن عیش ابد،
توتغیل نه دئدیسه احد.
آندان دیله هر دم مدد،
تا ایری‌شه سون حاصله.

بؤیله بویوردو لم‌یزل،
بیلین بونو، قیلین عمل:
ترک ائیله‌نوز طول أمل،
اویمانیز هر بیر باطله.

یوخسول ایسه‌ن صبر ائیله‌غیل،
گر بای ایسه‌ن ذکر ائیله‌غیل.
هر بیر حالا شکر ائیله‌غیل،
حق دؤندورور حالدان حاله.

دونیا اونون آخرت اونون،
نعمت اونون، محنت اونون،
تامو اونون، جنت اونون،
دولت اونون قانی بولا؟

حققا منه نه مال گرک،
نه قیل گرک، نه قال گرک،
دیله‌گوم ائیو حال گرک،
کندوزونو بیلن قولا.

من بیر بیجان ای الاه،
یاولاق چوخ ائیله‌دوم گناه.
یازوقلارومدان آه، آه،
نه شرح ائدوم، گلمز دیله.

ای شمس دیله حاقدان حقی،
بیز فانی ییز، اولدور باقی.
قامولار اونو مشتاقی،
تا خود کو کیمین اولا؟

کیچگینن اوغلان،
هی بیزه گلگیل!
داغدان داشدان،
گز-گزه گیلگیل.

آی بیگی سن‌سن،
گون بیگی سن سن.
بی‌مزه گلمه،
با مزه گلگیل.

مولانا


2

گئچگیلن اوغلان،
اوتاغا گلگیل.
یول بولامازسان،
داغ – داغا گلگیل.

اول چیچه گی کیم،
یازی‌دا بولدون.
کیمسه‌یه وئرمه،
حسمونه وئر گیل.

3

گله‌سن آندا سنه ‌یئی، غرضیم یوق ائشیدورسن،
قالاسن بوندا یاووزدور یالونوز قاندا قالورسن.
چلبی دیرقامو دیرلیک، چلبه گل، نه گزرسن،
چلبی قوللارین استر، چلبی‌نی نه سانورسن؟
نه اوغوردور، نه اوغوردور، چلب آغزیندا قیغیرماق،
قولاغون آچ،‌قولاغون آچ، بولاکیم آندا دولارسن.

4
اگر گئیدور قارینداش یوخسا یاووز،
اوزون یولدا سنه بودور قیلاووز.
چوپانی برک دوت، قورتلار اؤ کوشدور،
ائشیت مندن قاراقوزم، قاراقوز.
اگر تات‌سان، اگر روم‌سان، اگر تورک،
زبان بی‌زبانان را بیاموز.

5
دانی چرا به عالم، یالقیز سنی سئورمن؟
چون در برم نیائی، اند عمت اؤلرمن.
من یار با وفایم، بر من جفا قیلوسن،
گر تو مرا نخواهی، من خود سنی دیلرمن.
روی چو ماه داری، من شاد دل از آنم،
زان شکر لبانت بیر اؤپکنگ دیلرمن.
تو همچو شیر مستی، داخی قانیم ایچرسن،
من چون سگان کویت، دنبال تو گزرمن.
فرمای غمزه‌ات را، تا خون من بریزد،
ورنی سنین ألیندن من یارغویا باریرمن.
هر دم به خشم گویی، بارغیل منیم قاتیمدان،
من روی سخت کرده، نزدیک تو دورورمن.
روزی نشست خواهم یالقیز سنسن قاتیندا،
هم سن چاخیر ایچرسن، هم من قیمیز چیلرمن.
آن شب که خفته باشی مست و خراب شاها،
نوشین لبت به دندان قی‌یی ـ قی‌یی تورتورمن.
روزی که من نبینم آن روی همچو ماهت،
جانا نشان کویت از هر کسی سورور من.
ماهی چو شمس تبریز غیبت نمود، گفتند
از دیگری نپرسید، من سؤیله‌دیم: آرارمن.

6
مرا یاری‌ست ترک جنگوئی،
که او هر لحطه با من یاغی بولغای.
هر آن نقدی که جنسی دید با من،
ستاند او ز من تا چاخیر آلغای.
بنوشد چاخیر و آنگه بگوید،
تا لالالا، تالاتارلام، تالاتای.
گل ای ساقی، غنیمتدیر بو دمنی،
که فردا کانداند که نه بولغای.
الا ای شمس تبریزی نظر قیل،
که عشقت آتش است و جسم ما نای.

7
ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو،
آیی به کلبه‌ی من و گویی که: گل برو!
تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم،
دانم من این‌قدر که به ترکی‌ست آب: سو.
ای ارسلان قیلیچ مکش از بهر خون من،
عشقت گرفته جمله‌ی اجزام مو به مو.
بر من فسون بخواهد کؤیچگ یا باشلارین،
ای سؤزدشی تو سئیرک سؤزده قانی بجو.
دیک دور! شنودم از تو و خاموش ماندم،
غماز من بس است در  این یک رنگ و بو.

8
ماه است نمی‌دانم خورشید رخت یا نه،
بو آیریلیق اودونا نئجه جگریم یا نه؟
مردم ز فراق تو، مردم که همه دانند،
عشق اودو نهان اولماز، یانا دوشیجک جانه،
سودای رخ لیلی، شد حاصل ما خیلی،
مجنون بیگی واویلی اولدوم یئنه دیوانه.
صد تیر زند دلدوز آن ترک کمان ابرو،
فتنه‌لی آلاگؤزلر چون اویخودان اویانه.
ای شاه شجاع ‌الدین، شمس الحق تبریزی،
رحمتدن اگر نولا بیر قطره بیزه دانه؟

شاعر

لینک پست رومی و شمس الحق
لینک پست باغ شمس در تبریز
لینک پست نکوداشت شمس تبریزی
لینک پست قدمگاه شمس تبریزی در خوی




دسته بندی : متفرقه , * مشاهیر آذربایجان , * تورک سئسه لینک ,
برچسب ها : شمس و مولانا , شمس تبریزی , مولوی , شعر , صوفی , عرفان ,


نویسنده : تبریز قارتال چهارشنبه 31 شهریور 1395, 12:00 ق.ظ
در آذربایجان مردم همه عاشق هستند...


واقعا تیتر زیبایی انتخاب کردم برای این پست زیراکه واقعا مردم همه ایران و بخصوص در آذربایجان عاشقند ، عاشقِ عشق ورزیدن و مهربانی و انس و محبت...
آذربایجانی ها و ترکها در کل جزو مهربانترین افراد در قلب و دل خود هستند.

اگر برای عشقتان یکبار چنین آذربایجانی برقصید مطمئن باشید شما را هرگز رها نخواهد کرد!
آذربایجانی

حالا بعد از عید غدیر خم در 31 شهریور ، روز عشق سنتی آذربایجان است و امیدواریم جوانان امروزی یاد بگیرند به فرهنگی غنی خود تکیه کرده و سونآی روز عشق آذربایجان را جایگزین والنتاین نسخه خارجی آن کنند.  ما آذربایجانیها سرشار از فرهنگ و هنر و البته عشق و محبتیم...

ما میراثدار و امانتدار فرهنگ و آداب رسوم زیبای پدرانمان هستیم و باید آنها را در آذربایجان بیشتر دانسته و گرامی بداریم.
البته همه ما آذربایجانی ها یک عشق واحد هم داریم و آن وطن و ریشه ما است.

لینک پست سون آی آذربایجان - اصلی و کرم
لینک پست روز عشق آذربایجان - آرزی و قنبر
لینک پست سارای
لینک پست کوراوغلی
لینک پست شعر ترکی
لینک پست عشق ترکی
لینک پست کارت پستال ترکی



در ترکی به عشق = سئوگی میگویند.
عاشقانه

تبریزی


سونای

ولنتاین


یاریم گله جک - شاعر: حسن قلی پور

باخیرام یوللارا یاریم گله جک                                   
او گوزل شانلی باهاریم گله جک
گولو ریحاندی نیگاریم گوزه لیم                                
گوزلورم جیلوه لی یاریم گله جک
اول گونش یوزلو حبیبیم دی منیم                             
بیلیرم لیل و نهاریم گله جک
آچیل ای صبح وصالیم نه اولار                                
صبریم، آرام و قراریم گله جک
آغلا، قان یوللارا باخ حسذتیله                                  
حسرت بو دل زاریم گله جک
گولومون عطری گلیر، گلدی صبا                     
دیلبریم سئوگیلی یاریم گله جک
گوزوم هجرینده قان اغلار گوزه لیم                         
سئویرم چشم خماریم گله جک
«بی قرارین» گوزونون چشمه لری                          
هئی دئییر باغ و بهاریم گله جک



عشق

love


یار اولمادین
غربتده قالدیم ای عزیزیم سن منه یار اولمادین             
سینه لر چاک ائیله ین دردیمه غمخار اولمادین
چوخ چالیشدیم دردیمی اغیاریدن پنهان قیلام                 
چون سن منیم چون نازلی دلدار اولمادین
ناله و افغانیمی گویلرده توتماز ای گولوم                   
بیر سن دخی نالم له بیدار اولمادی
افتخار اولماز سنه جور و جفالر پیشه سی                  
جوردن یار اوسانیب بیر دم ده بیزار اولمادین
حالینی بیگانه لردن سورماخ منه عاردیر ولی                  
ای عزیزیم سنده من تک عشقه بیمار اولمادین
گوناه دیر کی منیم چون درمانین اولمور ای طبیب                  
قیلدیغین تجویزلرله سنده بیر کار اولمادین
جایماز ، چوخ آغلاما گئت آل اجل دن سن پای ین                 
چون بو زار احوالی له فکر شب تار اولمادین


والنتاین
آذری

من عاشقم اُسَن گَل
قارا باغریم کَسَن گَل
من عاشقم اُسَن گَل
قارا باغریم کَسَن گَل
عالم کعبه یه گئتسه
منیم قبله مه سن گَلمن عاشقم اُسَن گَل

بوُ داغ لار قوشا داغ لار
وئریب داش داشا داغلار
یاریم سن ده یاشا داغ لار
سنی یوز یاشا داغ لار

قارا آت نالی نئیلر
قارا قاش خالی نئلر
سن کیمی یاری اولان
دؤلتی واری نئیلر؟

من عاشقم اُسَن گَل
قارا باغریم کَسَن گَل
من عاشقم اُسَن گَل
قارا باغریم کَسَن گَل
عالم کعبه یه گئتسه
منیم قبله مه سن گَلمن عاشقم اُسَن گَل

عزیزیم گول اَلَر
گول بارماق لار گول اَلَر
دریا جا عقلین اولسا
یوخسول اولسان گولر لر

کبابچییم شیشیم یوخ
آغزیمدا بیر دیشیم یوخ
بوُدونیادا کئف چکسم
او دونیادا ایشیم یوخ

من عشق اسدی فلک
صبریمی کسدی فلک
هر یاندا چادیر قوُردوم
ایپینی کسدی فلک

امان فلک داد فلک
هئچ اولمادیم شاد فلک
ایچیر تدیگین شربت دن
اؤزونده بیر داد فلک

داغ لار داغیم دیر منیم
غم اویلاغیم دیر منیم
دیندیرمه قان آغلارام
یامان چاغیم دیر منیم

من عاشیق نئیلیم سنه
دوشوبدور مئیلیم سنه
من دؤنسم اوزوم دونمز
سن دؤنسن نئیلیم سنه

قیزیل گول اولما یایدی
سارالیپ سولمایایدی
بیر آیریلیق بیر اؤلؤم
هئچ بیری اولمایایدی

ارسال شده توسط خانم خدایاری


فیلم کامل سارای
[http://www.aparat.com/v/U0l3y]

داستان عاشیقی کوراوغلی آذربایجان
[http://www.aparat.com/v/Stmwp]



"سوری" از عشق خیابان‌نشین شد
حکایت شیرین و فرهاد، اصلی و کرم ، آرزی و قنبر، لیلی و مجنون، بیژن و منیژه، یوسف و زلیخا و.... بارها رو بارها دهان به دهان گفته شده اما امروز زنی در کوچه و خیابان اردبیل در انتظار عشقش چشم براه است تا شاید روزی عشقش را در گذر خیابان ببیند و از حسرت سالیان دوری درآید تا دیگر این مهمان ناخوانده اردبیلی‌ها رکورددار بیشترین روزهای عاشقی نباشد.

« جهنمده بیتن گول» حکایتی است واقعی از ماجرای عشق‌ دختری (سوری) از روستای «الموت» یکی از روستاهای از توابع قزوین به یک پسر اردبیلی به اسم ایوب که ظاهرا آنجا سرباز معلم (سپاه دانش) بوده است.

این ماجرا حدود 30- 40 سال پیش اتفاق افتاده و این دخترخانم 70 ساله (سوری) هم‌اکنون در اردبیل زندگی می‌کند، این حکایت را چند سال پیش مرحوم استاد "عاصم اردبیلی" یکی از شاعران برجسته معاصر به صورت نظم و در کمال زیبایی نوشته است.

هجران

یار

این شعر بدون هیچ تردیدی شاهکار شاعر آن است. شاید دلیل جذابیت شعر، واقعی بودن داستان آن است. داستان از این قرار است که یک پسر اردبیلی در دوره سرباز معلمی خود، در دامنه کوه‌های الموت با دختری آشنا شده و ارتباط عاطفی برقرار می‌کنند. نام این دختر سوری است، تا اینکه دوره سربازی پسر تمام می‌شود و وی به اردبیل باز می‌گردد. سوری به انتظار بازگشت معشوق می‌نشیند، اما خبری نمی‌شد. از هر مسافری خبر می‌گیرد، اما هر امیدی به ناامیدی ختم می‌شود تا اینکه سوری به اردبیل می‌آید. کوچه به کوچه و خانه به خانه به دنبال یار سفره کرده می‌گردد و او را در خانه خود در کنار همسر می‌یابد.

سوری در اردبیل می‌ماند و گفته می‌شود که عشق این پسر او را دیوانه کرده، عشق سوری زمینه‌ای می‌شود برای شاعر بسیار توانای اردبیلی مرحوم استاد عاصم اردبیلی تا شعری بسراید که به واقع شاهکار است. (این شعر در مجموعه شعر قانلی سحر (سحرگاه خونین) به چاپ رسیده است)

جهنمده بیتن گول

فلکین قانلی الیندن بیر آتیلمیش یئره اندی

بیر فلاکت آنانین جان شیره سندن سودون امدی

بوللو نیسگیل شله سین چیگنینه آلتدی

تای توشوندان دالی قالدی

ساری گول مثلی سارالدی

گونو تک باغری قارالدی

درد الیندن زارا گلدی

گونو گوندن قارا گلدی

خان چوبان سیز سئله تاپشیرسین اوزون

یوردوموزا بیر سارا گلدی

بیر وفاسیز یار الیندن سانا گلمز یارا گلدی

بیر یازیق قیز جان الیندن جانا گلمز جانا گلدی

گئچه جکده "الموت" دامنه سیندن بو رایا درمانا گلدی

بیر آدامسیز "سوری" آدلی الی باغلی دیلی باغلی !؟

سوری کیم دیر ؟

سورو بیر گولدی جهننمده بیتیبدیر

سورو بیر دامجی دی گوزدن آخاراق ئوزده ایتیبدیر

سورو یول یولچوسودور اگری ده یوخ، دوزده ایتیبدیر

سورو بیر مرثیه دیر اوخشایاراق سوزده ایتیبدیر

او کونول لرده کی ایتمیش دی ازلدن ادو گوزدن ده ایتبدیر

سوری بیر گوزلری باغلی اوزو داغلی سوزو داغلی

اولوب هاردان هارا باغلی !؟

بوشلایب دوغما دیارین اوموب البته یاریندان

ال ئوزوب هر نه واریندان

قورخمایب شهریمیزین قیشدا آمانسیز بورانیندان نه قاریندان

گزیر آواره تاپا یاندریجی دردینه چاره، تاپا بیلمیر

چوخ سئویر عشقی باشیندان آتا آمما، آتا بیلمیر

اوا باخ آوچی دالینجا قاچیر ! آمما چاتا بیلمیر

ایش دونوب لیلی توشوب چوللره مجنون سوراغیندا

شیرین الده تئشه داغ پارچالایر فرهاد اتورموش اوتاغیندا

تشنه لب قو نئجه گور جان وئری دریا قیراغیندا

وارلیغین سون اثری آز قالیر ایتسین یاناغیندا

سانکی بیر کوزدو بورونموش کوله وارلیق اوجاقیندا

کوزه ریر پیلته کیمین یاغ توکونیب دیر چراغیندا

بوی آتیر رنج چاغیندا قوجالیر گنج چاغیندا

بیر آدامسیز "سوری آدلی" الی باغلی دیلی باغلی!

سوری جان! اومما فلکدن فلکین یوخدی وفاسی

نه قدر یوخدی وفاسی٫ او قدر چوخدی جفاسی


کوهنه رقاصه کیمین هر کسه بیر جوردی اداسی

او آیاقدان دوشه نی ایستر آیاقدان سالان اولسون

او تالانمیشلاری ایستر گونو گوندن تالان اولسون

او آتیلمیشلاری ایستر هامودان چوخ آتان اولسون

او ساتیلمیشلاری ایستر قول ائدرکن ساتان اولسون

نئیله مک قورقو بوجوردور

فلکین نظمی ازلدن اولوب اضدادیله باغلی

قاراسیز آغلار اولانمز

دره سیز داغلار اولانماز

اولوسوز ساغلار اولانماز

گره ک هر بیر گوزله بیر دنه چیر کین ده یارانسین

بیری انسین یئره گویدن بیری عرشه اوجالانسین

بیری چالسین ال آیاق غم دنیزینده بیری ساحلده سئوینج ایله دایانسین

بیری ذلت پالازین باشه چکیب یاتسادا آنجاق بیرینین بختی اویانسین

بیری قویلانسادا نعمتلر ایچینده بیری ده قانه بویانسین

آی آدامسیز سوری آدلی ساچلاریندان دارا باغلی!

نئیله مک ایش بئله گلمیش "چور" گلنده گوله گلمیش

فلکین اگری کمانینده اولان اوخ آتیلاندا دوزه دگمیش

دیلسیزین باغری دلینمیش اگری قالمیش "دوز" اگیلمیش

اونو خوشلار بو فلک

ائل ساراسین سئللر آپارسین

بولبول حسرت چکه رک گول ثمرین یئللر آپارسین

"قیسی" چوللرده قویوب "لیلی" نی محمیلر آپارسین

"خسرو"ی "شیرین" ایلن ال اله وئرسین"فرهاد"ین قامتین اگسین

باخاراق چرخ زمان نئشه یه گلسین کئفه دولسون

سوری لار سولسادا سولسون

بیری باش یولسادا یولسون

سیتقا بیر اولدوز اگر اولماسا اولدوزلار ایچینده بو سما ظلمته باتماز

داش آتان کول باشی قویموش داشینی اوزگه یه آتماز

سن یئتیشسن هدفه اوندا فلک مقصده چاتماز

داها افسانه یارانماز

سوری آی باشی بلالی زمانین قانلی غزالی

سوری بیر قوشدی خزان آیری سالیبدیر یوواسیندان

ال اوزوبدور آتاسیندان

جوجه دیر حیف اولا سود گورمه ییب اصلا آناسیندان

او زلیخا کیمی یوسف ایین آلمیر لباسیندان

بونا قانع دی تنفس ائله ییر یار هاواسیندان

درد وئرن درده سالیب آمما خبریوخ داواسیندان

آغلاییب سیتقایاراق بهره آپارمیر دوعاسیندان

او بیر آئینه دیر رسام چکیب اوستونه زنگار

اوندا یوخ قدرت گفتار ئوزو چیرکین دیلی بیمار

گنج وقتینده دل آزار

گوره سن کیمدی خطاکار!؟!

گوره سن کیمدی خطاکار!؟


آذربایجان

این شعر به لحاظ پرداختن به یک موضوع بسیار ظریف در میان ادب دوستان از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است. موضوعی عشقی و اجتماعی که در زمان‌های نه چندان دوراتفاق افتاده وعاشقی پاکباز در دام عشقی نافرجام به قیمت از دست دادن همه چیز خود همچنان در کوی یار می‌گردد. سوری در نگاه هر بیننده‌ای یادآور سرگذشتی تلخ است.

عشق موهبتی الهی است و زندگی بدون عشق معنا ندارد هر کس به فراخور حال برداشتی متفاوت از عشق دارد اما آن که می‌داند عشق زیبایی است و سرسخت‌ترین قفل‌ها با کلید عشق و محبت گشودنی است کسی را که عشق را حقیر می‌شمارد و زندگی انسانی را به بازی می‌گیرد در نزد همه منفور و زشت است.

ماجرای سوری دل انسان را به درد می‌آورد و انسان را به تفکر وامی‌دارد. آنجا که دختری پاک و بی‌آلایش از دامنه الموت دل از دیار خود می‌کند و به سوی عشقی که او را رها کرده می‌شتابد، غافل از اینکه کسی را که دل در گروی عشق او نهاده چند صباحی با حرف‌های دروغین دل دختر بینوا را می‌رباید. بدین گونه عاشق که در روستایی در الموت سپاه دانش و معلم بوده و بعد از اتمام ماموریت دختر را رها کرده و به شهر خود اردبیل مراجعت می‌کند، بعد از مدتی که خبری بدست نمی‌آِید دختر رخت سفر برمی‌بندد و خانه و کاشانه خود را رها و رهسپار شهری غریب می‌شود. پرسان پرسان خانه عاشق را میابد و وقتی زنی جوان در را به روی او می‌گشاید متوجه می‌شود که عاشق سینه چاک او متاهل و دارای زن و فرزند است. دیگر روی برگشتی ندارد و همچنان نسبت به عشق خود وفادار مانده و درهوای کوی یار عمر و جوانی را سپری می‌کند.

عروسی

ماجرا به سرعت در میان اهالی پخش می‌شود و سوری مورد احترام اهالی اردبیل قرار می‌گیرد تا به امروز که سالیان درازی گذشته و آن دختر زیبا و جوان اکنون پیر شده و غبار روزگار بر چهره رنج کشیده و رنجورش نشسته اما همچنان در خیابان‌ها و کوچه‌های شهر می‌گردد.

ماجرا سوری نقل محافل شده و مرحوم عاصم کفاش اردبیلی شاعر توانا در آفرینش شعر سوری این ماجرای غم‌انگیز عشقی را طوری به نظم کشیده که هیچ اهل دلی نمی‌تواند آن را بخواند و تحت تاثیر قرار نگیرد.

سوری در آئین بزرگداشت مرحوم استاد عاصم اردبیلی که اسفندماه پارسال در اردبیل برگزار شد، حضور یافت و از استاد عاصم اردبیلی که در آن زمان در قید حیات بود با اهدای دسته گلی تجلیل کرد و استاد عاصم نیز یک عدد سکه بهار آزادی به وی تقدیم کرد.

زوج پیر

برای هدیه کردن محبت یک دل ساده و صمیمی کافی است تا از دریچه یک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند. زندگی بی‌عشق بطالت است تمام دویدنی بی‌حاصل، حسرتی مدام ...

لینک مجموعه پستهای اصالت و رسوم آذربایجان



دسته بندی : آذربایجان , * تورک سئسه لینک ,
برچسب ها : سون آی , روز عشق , ولنتاین , مردم آذربایجان , سئوگی , شعر ترکی , داستان عشق سوری ,


نویسنده : تبریز قارتال یکشنبه 31 مرداد 1395, 11:45 ب.ظ
اولین شعر بولود :
تاریخ‌لر بویونجا ائی بؤیوک وطن
یاغییا دوشمنه اییلمه دین سن
بوگون طبیعت‌دن ایلهام آلدیم من
گئچدی سحر واقتی بو سؤز اورکدن
اینسانا روح وئره ن دیلینه آلقیش


بولوت قاراچورلو

بولود قاراچورلو (۱۳۰۵-۱۳۵۸) Bulud Qarachorlu متخلص به سهند شاعری ایرانی بود که به زبان ترکی آذربایجانی شعر سروده است.
بولود قاراچورلو در سال ۱۳۰۵ در مراغه در یک خانواده کارگری به دنیا آمد پدر و مادرش اسم فرزندشان را بولود (ابر) گذاشتند.
بولود در دوران جوانی به خاطر شرایط سخت خانواده بدون اتمام متوسطه، برای کمک به خانواده وارد بازار کار شد. در ۱۳۱۹ با اشغال ایران توسط متفقین بولود جوان وارد سیاست شد و اولین شعرش در مجلس شاعران در تبریز خوانده شد.

قره چورلو و یا قاراچورلو نام یکی از ایلات ترک منطقه قرچه‌داغ یا ارسباران در آذربایجان ایران است.
این ایل در آذربایجان شرقی جز طوایف ایل قره‌داغی‌ها و در آذربایجان غربی، اردبیل جز طوایف ایل شاهسون می باشد.
در فتح بغداد قره چورلوها در کنار نادر شاه بودند و در کتاب جهانگشای نادری به دفعات ار قره چورلوها نابرده شده‌است. مردم ایل قره چورلو به زبان ترکی آذربایجانی صحبت می کنند و مسلمان شیعه هستند.

طالعیمه باخ !
دوشونجه لریم یاساق ،
دویغولاریم یاساق ،
كئچمیشدن سؤز آچماغیم یاساق ،
گلجكدن دانیشماغیم یاساق ،
آتا و بابامین آدین چكمگیم یاساق ،
بیلیرسن ؟
آنادان دوغولاندا ، بئله ،
اؤزوم بیلمییه – بیلمییه ،
دیل آچیب ، دانیشدیغیم دیلده ،
دانیشماغیمدا ، یاساق ایمیش ، یاساق ،


بولود و شهریار
بولوت قاراچورلو

در سال ۱۳۳۲ پس از آزاد شدن سهند و دوستانش از زندان کودتای ۲۸ مرداد برای سرنگونی دولت مصدق رخ داد. در این سالها سهند با دوست نزدیک و صمیمی خود فرزانه در تهران زندگی می‌کرد. او با راهنمائی دوستش با فولکلور و خصوصاً کتاب دده قورقود الفت گرفت و در این ماه‌ها شعر حیدربابایه سلام محمدحسین شهریار برای او منبع الهامی شد، سهند هم ده ده قورقود را شروع به نظم کشیدن کرد.

آثار:
منظومه آراز
منظومه خاطره
سازمین سوزو جلد اول داستانهای کتاب دده قورقود
دده مین کیتابی جلد دوم داستانهای کتاب دده قورقود
شهریارا مکتوب
شعر یاساق


منظومه خاطره کتاب شعری است اثر بولوت قاراچورلو (۱۳۰۵-۱۳۵۸) مشهور به سهند یکی از شاعران شعر سیاسی ایران است.
سهند منظومه خاطره را پس سقوط حکومت پیشه‌وری در شرایط سخت زندان و غربت مابین سالهای ۱۳۳۲ـ۱۳۳۰ به همراه منظومه آراز سروده‌است و در این منظومه از مسائل قومی سخن گفته‌است.

بولوت و پرفسور جواد هیئت
بولوت و جواد هیئت

سازمین سوزو
(به فارسی: صدای ساز من) کتابی منظوم اثر بولوت قاراچورلو (۱۳۰۵-۱۳۵۸) مشهور به سهند یکی از شاعران آذربایجان است.
سهند در این اثرش کتاب دده قورقود را با ثابت ماندن ماجراها و داستانهایش به نظم کشیده و برای هر داستان یک آغاز و پایان اضافه نموده‌است.
در این اضافات شاعر احساسات ملی تاریخی، اجتماعی و فلسفی خود را به قلم کشیده، با کامل شدن این داستانها و نوشته‌ها در فکر چاپ و گسترش آن برمی‌آید اما در شرایط سخت آن زمان این فکر را عملی ساختن آسان نبود و هیچ چاپخانه‌ای برای انتشار یک اثر ترکی حاضر نمی‌شد. با تلاش زیاد یک چاپخانه به شرط چاپ و انتقال شبانه آن از چاپ خانه موافقت می‌کند اولین جلد آن با درج نشدن تاریخ چاپ در روی آن به بازار می‌آید.
دوست شاعرش فرزانه در مقدمه این کتاب چنین می‌نویسد:
شاعر بزرگ و صاحب سخن این کار را به بهترین نحو به جای خود رسانده‌است با در نظر گرفتن ذوق و احساس خواننده در آن هیجان غم و شادی بدیع آفریده و یک اثر اجتماعی عرضه کرده و باوفادار ماندن به ساختار اصلی و اسلوب و خصوصیات سخن در جای خود استعداد خویش را نشان داده و به دریای بی‌افق ذوق انسان راه یافته‌است شاعر برای زنده کردن احساسات و معنای جا گرفته در داستانها و همچنین روبرو کردن آنها با مسائل اجتماعی و فلسفی در اول و آخر اثر یک مقدمه و خاتمه آورده‌است.
بو توپراغدا بو دیاردا
اسیرلردن اسیرله‌ره
السیزلری تالامایام
تؤپوردؤیون یالامایان
دیللرینه یالان گلمه‌ز
حق یولوندان اوز چئویرمز
ظولمکارا بونیین ایمه‌ز
دالیسینی دوشمن گؤرمه‌ز
دیشی اصلان
قوچ ایریلر
قافلان کیمی
یووا سالمیش
بو داغلارین یایلاقلارین
جیران قاچار اولاقلارین
تورپاغلاری قاریشیقدیر
بابالارین تورپاغیلای

در حالیکه جلد اول داستانهای «ده ده قورقود» سازمین سوزو آن زمانها نشر و بعداً تجدید چاپ هم شد وحتی در ترکیه و باکو چاپ و منتشر گشت، اما جلد دوم آن یعنی ده ده مین کیتابی تا امروز هم رویی روشنائی ندیده شاعر در جلد دوم شش داستان از داستانهای ده ده قورقود را به نظم کشیده‌است و در پایان و شروع آنها نیز مقدمه و خاتمه‌ای آورده‌است و خصوصاً در پایان اثر در خاتمه آورده شده و سخن‌پردازی خود را به نمایش گذاشته‌است.

میدان با نام این شاعر در مراغه

میدان سهند مراغه

سهند، منظومه آراز را پس سقوط حکومت پیشه‌وری در شرایط سخت زندان و غربت مابین سالهای ۱۳۲۶ـ۱۳۳۰ به همراه منظومه خاطره سروده‌است.
او در این منظومه از مسائل قومی سخن گفته‌است. شاعر منظومه آراز را با این شعر شروع می‌کند:
من آراز آدیلان
چوخ زاماندیر تانیشام
ان کیچیک یاشلاریمدان
اونا روانلامیشام
قوجا بابام نه واقتی کن
بوغازیم آغرییاردی
آراز کئچمیشم دییه
بوغازیمی سیغاردی
سوروشاردیم آی بابا
آراز نه دیر کئچمیسن
نه کیمی شئیدیر او کی
سویوندان دا ایچمیسن؟
سوالمیدن بابامین
یاشلاردی گؤزلری
اؤزونین چیینلرینده
گیزله نه‌ردی کدری
اؤزومه مأیوس مأیوس
باخیب دئمه‌زدی بیر سؤز
گؤرردیم آنجاق اولوب
اونون توکلری بیز بیز
سونرا دا قارداشیمین
آدین قویدولار آراز
لاکین اؤندا دا منه
آیدینلاشماری بو راز
آنجاق آراز بئشیکده
یاتیب ییرغانان زامان
بؤ سؤزلری دینلردیم
آنامین لایلاسیندان
آراز'ی آییردیلار
قومویلن دویوردولار
من سندن آیریلمازدیم
ظولمولن آییردیلار.

آراز

شعرهایی از ایشان:

من دئمیرم اوستون نژاددانام من
دئمیرم ائللریم ائللردن باشدیر

منیم مسلكیمده ، منیم یولومدا
ملت لر هامیسی دوستدور قارداشدیر

چاپماق ایسته میرم من هئچ میللتی
نه دیلین، نه یوردون ،نه ده امگین

تحقیرائله میرم ،هدله میرم
كئچمیشین، ایندی سین ، یا گلجگین

 من آییرمیرام، آیری سالمیرام
قارداشی قارداشدان ، آروادی ـ اردن

آنانی بالادان، اتی دیرناقدان
اوره گی ـ اوره كدن، قانادی پردن

 پوزماق ایسته میرم من بیرلیكلری
انسانلیق بیرلیگی ایده آلیم دیر

قارداشلیق، یولداشلیق ، ادبی باریش
دونیادا ان بویوك آرزولاریمدیر

 آنجاق بیرسوزوم وار، من ده انسانام
دیلیم وار،خلقیم وار،یوردوم یووام وار

یئردن چیخمامیشام گوبه لك كیمی
آدامام،حقیم وار،ائلیم اوبام وار

 قول یارانمامیشام،یاراناندا من
هئچ كسه اولمارام ،نه قول،نه اسیر

قورتولوش عصریدیر انسانا بو عصر
اسیر اولانلاردا بوخوون كسیر

شعر ترکی

بوز چیچگی‌

 گلدی‌ چپیش‌ كیمی‌ شن‌، شیطان‌، ورهوو
 نازلانا- نازلانا اوزومه‌ باخدی‌.
 الده‌ نئچه‌ پوتا بوز چیچگی‌، او-
 گوللری‌ هوسلن‌ گولدانا تاخدی‌.

 «بونلاری‌ یادگار ساخلارسان‌ مندن‌»
 دییه‌-گؤیرچین‌ تك‌ پیرلادی‌، گئتدی‌.
 غمزه‌سی‌ اوخ‌ كیمی‌ دگدی‌ سینم دن‌،
 اوو ایكن‌ اووچوسون‌ اوولادی‌، گئتدی‌.
 
 گولداندا پوتالار قالدی‌ بیر زامان‌
 گوللری‌ قورودو، تؤكولدو بیر- بیر
 منیمسه‌ ایچیمی‌ دوغرادی‌ هجران‌:
 «بونازین‌، ادانین‌ معناسی‌ نه ‌دیر؟»

 منی بیر دفعه لیك آتیردی اگر ،
گئدنده گول نییه وئردی یادیگار ؟
بیلمیردی ، بیلمیردی ، بیلمیردی ، مگر ،
گول نه قدر عؤمر ائدر ، نه قدر یاشار !

 اونا سؤیلمدیم ، دئمدیم ندن :
دریلن چیچكدن یادیگاراولماز ،
یوزده گؤزتلسن ، یوزده سو وئرسن ،
كؤكوندن آیریلان سارالار قالماز !

نه بیلیم بلكه ده او آج مارالین ،
گومانی بو گوله گلیرمیش تكجه ،
بیر ده یارامازا نه یارجی – یارین ؟
صاباحین معناسین بیله ایدی نئجه ؟

صاباح سیز كئچمیشدی عؤمرو همیشه ،
كدرلر عؤمورلوك ، سئوینجلر بیر آن ،
صاباحدان نه اوموب كوسجكدی نه ،
سحری سیخینتی آخشامی حیرمان ،

او، سئللر اوزونده‌ اوزن‌ بیر كولون‌،
 پوتاسیندا آچان‌ گوله‌ بنزردی‌.
 هر آن‌ بو دهشتلی‌ طالعین‌، یولون‌،
 داشلی دالغالاری باغرین ازردی.

او، سرت‌ قایالارین‌ قوزو جیرانی‌،
 قورشونلو، پیچاقلی‌ شهرده‌ دوستاق‌.
 بیر قارین‌ منتلی‌ چؤرك‌ قربانی‌،
 هر گئجه‌ بیر قوردون‌ ائوینده‌ قوناق‌.

 یاردا- یاراشیقدا پریلر كیمین‌،
 پئشه‌سی‌ یاراماز دیولره‌ خدمت‌
 قوینو بخته‌ورلیك‌ اوجاغی‌ لاكن‌
 نصیبی‌ قارا گون‌، قسمتی‌ حسرت‌.

 عشقه‌، محبته‌ سوسوز اور‌گی‌،
 گاه‌ ایكییه‌ باغلی‌ گاه‌، اوچه‌ باغلی‌،
 امیدی‌، آرزیسی‌، عشقی‌، دیلگی‌،
 بیلمز نه‌یه‌ باغلی‌، لاپ‌ هئچه‌ باغلی‌.

  شنلیكلر، شادلیقلار، دئییش‌- گولوشلر،
 اونا بیر اؤتری‌ سازاق‌ كیمی‌ ایدی‌.
 ییخیق‌ اورگینده‌، سئوگی‌، سئویشلر،
 آنجاق‌ بیر گئجه‌لیك‌ قوناق‌ كیمی‌ ایدی‌.

نئجه كی ، قلبیندن چیخارتدی ، آتدی ،
بورانلی گئجه ده باش آلدی گئتدی ،
غوبارلی كونلوندن طوفان قوپارتدی
 دومانلار ایچینده ایتدی كی ، ایتدی ،

بیر زامان‌ دالینجا دولاندیم‌ خسته‌،
 یئره‌- گؤیه‌   زنجیر  سالدیم‌، تاپمادیم‌.
 آختاردیم‌، قویمادیم‌ داشی‌ داش‌ اوسته‌،
 هر یاندان‌ سوراغین‌ آلدیم‌، تاپمادیم‌.

 گون‌ كئچدی‌، آی‌ كئچدی‌، ایلده دولاندی‌،
 غمینی‌ كؤنلومدن‌ آتا بیلمه‌دیم‌.
 منیم‌ده‌ سارامی‌ سئللر آپاردی‌،
 ندنسه‌ الیندن‌ توتا بیلمه‌دیم‌.

 اؤزو ایتدی‌ باتدی‌، دوماندا، چنده‌،
 گولوده‌ قورودو، تؤكولدو-اولسون‌،
 غمینی‌ یادگار ساخلارام‌ من‌ده‌،
 غم‌ كی‌، چیچك‌ دگیل‌ سارالسین‌-سولسون‌.

اونودان‌ دگیلم‌ دردین‌، نیسگیلین‌،
 سهند طاقتی‌ وار منده‌ ده‌ قاللام‌.
 شرینین‌ اؤزوتك‌ غمی‌ده‌ شیرین‌
 گئدیبسه‌ مهریمی‌ غمینه‌ ساللام‌.

 دونن‌ قار یاغیردی‌، باخدیم‌، باغچا، باغ‌
 سون‌ یارپاقلارینی‌دا تؤكوب‌ ساچمیشدی‌.
 یالینجیق‌ پوتالار اسیردی‌ زاغ‌- زاغ‌،
 لاكن‌، بوز چیچگی‌ چیچگ‌ آچمیشدی‌.

 بیر آندا  ائله‌ بیل‌ عالم‌ دگیشدی‌،
 دومانلار دانیشدی‌، سس‌ گلدی‌ چندن‌.
 ایچیمه‌ سسلردن‌ ولوله‌ دوشدو،
 «بونلاری‌ یادگار ساخلارسان‌ مندن‌»

 یئنه‌ یوماقلانان‌ آرزیم‌، دیله‌گیم‌،
 آچیلدی‌ حسرته‌، غمه‌ دولاشدی‌.
 سازكیمی‌ چالیندی‌ یانان‌ اوره‌گیم‌،
 الهامیم‌ فیشقیردی‌، نغمه‌لر داشدی‌.

بوز چیچگی‌ منیم‌ سئوگی‌ چیچگیم‌،
 آلقیش‌ بو دؤزومه‌، ایلقارا آلقیش‌.
 شاختایا، بورانا كیم‌ دؤزرمیش‌، كیم‌؟
 سنده‌ گؤر نه‌ درین‌ معنا وارایمیش‌!

قیزین‌ اور‌گیمین‌ اودونا، قیزین‌،
 سن‌ منیم‌ عشقیمین‌ سون‌ باهاریسان‌.
 او گناهسیز قیزین‌، پناهسیز قیزین‌،
 خزاندا گول‌ آچان‌ یادگاریسان‌.

 سنی‌ اوره‌گیمه‌ اكیرم‌ باری‌،
 كؤكسومده‌ گؤك‌ سالیب‌ بوداق‌ آتاسان‌.
 یاغدیقجا باشیما زمانه‌ قاری‌،
 هی‌ چیچك‌ آچاسان‌، چیچك‌ آچاسان‌.

 تهران‌ ـ بهمن‌ 1350

شاعر ترکی

     گؤزلــــر

یئنه‌ كمان‌ كیمی‌ چكیب‌ قاشلارین‌،
 قولدور باخیشلاری‌ وای‌ منی‌ گؤزلر.
 داغیدیب‌ گؤنلومون‌ باغچاسین‌، بارین‌،
 یاخیب‌ یاندیرماغا خرمنی‌ گؤزلر.

 الیندن‌ كیم‌ قاچدی‌ جانین‌ قورتاردی‌،
 صنعان‌ دینین‌ آتدی‌، دونوز اوتاردی‌،
 هر زامان‌ یئنی‌ بیر فتنه‌ قوپاردی‌،
 او گورجی‌ باخیشلار، ارمنی‌ گؤزلر.

سوزگون‌ باخیشیندان‌ اوركلر شان‌ ـ شان‌،
 هر یاندا مین‌ یانان‌ ،  مین‌ ـ مین‌ آلیشان‌،
 داغیدیب‌ تئللرین‌ ائدیب‌ پریشان‌،
  قلب‌ ائوین‌ ییخماغا شانه‌نی‌ گؤزلر.

حسرتی‌ لاله‌نین‌ باغرین‌ داغلاییب‌،
 شوقوندان‌ گول‌ گولوب‌، بولود آغلاییب‌،
 ییغیب‌ دالیسیندا دسته‌ باغلاییب‌،
 سونبولی‌، نرگیزی‌، سوسنی‌ گؤزلر.

زلفلری‌ قاپ‌ ـ قارا، اوزو آی‌ پارا،
 ناز ـ غمزه‌سیندن‌ اوره‌كلر یارا،
 قدرتدن‌ چكیلیب‌ قاشلارا قارا،
 نئیله‌ییر ـ نئیله‌ییر سورمه‌نی‌ گؤزلر.

باخیشی‌، گولوشو، حیله‌سی‌، فندی‌،
 قاتیب‌ ـ قاتیشدیریب‌ پوسته‌نی‌ ـ قندی‌،
 بیلمیرم‌ ایلك‌ ازل‌ كیمدن‌ اؤیرندی‌،
 چمخمی‌، عشوه‌نی‌، غمزه‌نی‌ گؤزلر.

  سوردوم‌، شرمدندیر، بویا  نخوتدن‌،
 باشینی‌ قووزاییب‌ باخماز ابدا.
 دئدیلر، اؤزو ایله‌ دگیل‌، خلقتدن‌
 شیوادان‌ آلیب‌ بو شیوه‌نی‌ گؤزلر.

عشقی‌، اوره‌گیمده‌ تالان‌ قوپاردی‌،
 صبر و قراریمی‌ چاپدی‌ ـ آپاردی‌،
 وورغون‌ اولسایدی‌ نه‌یه‌ یازاردی‌
 سهند بو قوشمانی‌، نغمه‌نی‌، گؤزلر.


سهندیه نام منظومه‌ای به ترکی آذربایجانی از محمدحسین شهریار است.
شهریار این منظومه را به خاطر ارادتی که به بولود قاراچورلو شاعر اهل مراغه پیدا کرده بود و با الهام از کتاب سازمین سوزو او سرود و به افتخارش آنرا سهندیه نامید.
مطلع شعر سهندیه به ترکی آذربایجانی:
شاه داغیم، چال پاپاغیم، ائل دایاغیم، شان‌لی سهندیم
باشی توفانلی سهندیم
باشدا حئیدر بابا تک قارلا، قیروولا قاریشیب‌سان
سون ایپک تئل‌لی بولودلارلا اوفوق‌ده ساریشیب‌سان
ساواشارکن باریشیب‌سان

سهند

شعر سهند از قاراچورلو:
سهندی‌ دومان‌ آلیب‌،
یاشیل‌ دونو سارالیب‌.
بوردا بیر غریب اؤلوب‌،
اؤلوسو یئرده‌ قالیب‌.
من‌ یارانان‌ گوندن‌ دردلی‌ یاراندیم‌،
«وای‌ ننه‌» چاغیرار بیزده‌ دردلیلر.
آغلادیم‌، قیشقیردیم‌، باغیردیرم‌ ـ ساندیم‌،
آنا وطنیم‌ وار، قایغی‌ چكر.
سن‌ دئمه‌ ازلدن‌ یتیم‌میشم‌ من‌،
آنا یورددان‌، آنا وطندن‌ ساری‌.
بونو گیزله‌میشدی‌ هامیلار مندن‌،
حاق‌ قارقیسین‌ اینسان‌ آلدادانلاری‌.
ائله‌ده‌ قایغیسیز، السیز، آیاقسیز،
توللاندیم‌ حیاتین‌ بورقانلارینا
بالتاسیز، ناجاقسیز، دایاناجاقسیز،
آتیلدیم‌ طالعین‌ عومّانلارینا.
ایلیشه‌ ـ ایلیشه‌ ایلیشیملره‌،
سیریمسه‌دیم‌، بویا ـ باشا یئتیشدیم‌.
یانغینلارا آتیلسام‌ دا مین‌ كره‌،
یانیب‌ كول‌ اولمادیم‌، قاینادیم‌ ـ پیشدیم‌.
آز ـ ماز گؤز ـ قولاغیم‌ آچیلان‌ زامان‌،
گؤردوم‌ هامیلارین‌ آدی‌ ـ سانی‌ وار.
بیر منیم‌ آدیما دئییرلر جیرتدان‌،
هر كسین‌ ائل‌ ـ گونو، دودمانی‌ وار.
بو دردن‌، بو غمدن‌ یاندیم‌، آلیشدیم‌،
حسرتیم‌ داغلاری‌ ـ داشی‌ یاندیردی‌.
كول‌ ـ اولوبان‌ تورپاقلارا قاریشدیم‌،
آلووم‌ قورونو، یاشی‌ یاندیردی‌.
من‌ ده‌ مجنون‌ كیمی‌ دوشدوم‌ چؤللره‌،
لئیلام‌ ایسه‌ یوردوم‌، وطنیم‌ اولدو.
چوخ‌ دولاندیم‌، باش‌ اوزاتدیم‌، هر یئره‌،
آیاقلاریم‌ قابار چالدی‌، یورولدو.
سحر ـ آخشام‌ یوللار اوسته‌ دایاندیم‌،
گلندن‌ ـ گئدندن‌ خبر سوروشدوم‌،
سوراق‌ آلانمادیم‌، آنجاق‌، بوشاندیم‌،
گئت‌ ـ گئده‌ حسرته‌، غمه‌ یاندیم‌.
بیر گون‌ بیر قوجایا توش‌ گلدیم‌، سوردوم‌،
گؤردوم‌ گیزلی‌ ـ گیزلی‌ منه‌ گؤز ووردو.
واردیم‌، خلوت‌ یئره‌، یولوندا دوردوم‌،
الیمه‌ كؤهنه‌ بیر كیتاب‌ قیسدیردی‌.
اوخودوم‌، دیرچلدیم‌، آیاغا قالخدیم‌،
شیمشك‌ اولوب‌ چاخدیم‌، وولكانا دؤندوم‌.
بولود تك‌ كیشنه‌دیم‌، سئل‌ اولوب‌ آخدیم‌،
كؤكسو داغ‌دالغالی‌ عومّانا دؤندوم‌.
وارلیغیمی‌ دانان‌ قلبه‌زنلرله‌،
یامان‌ یاخالاشدیم‌، یامان‌ ووروشدوم‌.
یالان‌ ـ پالانلارین‌ تاپشیردیم‌ یئله‌،
حاقسیزلیغا قارشی‌ یامان‌ ووروشدوم‌.
اورك‌ سؤزلریمی‌، حاق‌ سؤزلریمی‌،
قایا كیمی‌ دوشمان‌ كؤكسونه‌ ووردوم‌.
غصبكارا جومرد بابالار كیمی‌،
گاه‌ قان‌ قوسدوروبان‌، گاه‌ قان‌ اوتدوردوم‌
الیمدن‌ زینهارا، زارا گلنلر،
كؤپك‌ كوشگورتدولر، ایت‌ بوراخدیلار.
حاق‌ سؤزومه‌ جاواب‌ وئره‌نمیه‌نلر،
قددره‌ قوللانیب‌، قمه‌ تاخدیلار.
گوجوم‌ گوجلرینه‌ چاتانمادیقدا،
هر طرفدن‌ منی‌ دؤوره‌له‌دیلر.
سونگونو بؤیرومه‌ سانجیب‌ آدیما
وطنسیز دئدیلر، نه‌لر دئدیلر!...
یئنه‌ داغلار كیمی‌ دوردوم‌، دایاندیم‌،
نه‌ چكیندیم‌، نه‌ ده‌ سؤزومو چاشدیم‌.
محكمه‌لرینی‌ اگلنجه‌ ساندیم‌،
دنیز كیمی‌ جوشدوم‌، كوكره‌دیم‌، داشدیم‌.
آیاغی‌ كونده‌لی‌، قوللاری‌ باغلی‌،
سسیمی‌ اوجالتدیم‌، آچدیم‌ دیلیمی‌.
اورگی‌ غوبارلی‌، سینه‌سی‌ داغلی‌،
دئدیم‌، هر دردیمی‌، هر نیسگیلیمی‌.
ائی‌ عیرق‌ افسانه‌سینی‌ اوزه‌ چكنلر،
روحونوزو شئیطان‌ چوشلاییب‌ بوتون‌.
قارداش‌ قیرغینی‌نا توخوم‌ اكنلر،
اكدیگینیزه‌ پئشمان‌ اولارسیز بیر گون‌.
بیر پارا سؤزو چوخ‌ اوزه‌ چكمه‌یین‌،
بوش‌ سانمایین‌ بئله‌ چوخدا مئیدانی‌،
قیپچینین‌، بو قدر سوخمایین‌ گؤزه‌،
آنانیزدان‌ قالان‌ كیرلی‌ تومانی‌.
كاش‌ بو «تمیز نژاد»، «پاك‌ قان‌»لاریزلا،
هیتلرین‌ دیرناغی‌ اولابیلئیدیز.
خام‌ خیاللار، گولونج‌ یالانلاریزلا،
قوبلزلردن‌ عیبرت‌ آلا بیلئیدیز!
گئدئیدیز برلینه‌ یادا لوندونا،
اوستون‌ نژادلارین‌ گؤرئیدیز حالین‌.
بلكه‌ سیغینایدیز اینسان‌ قوینونا
سونون‌ دوشونئیدیز بوش‌ خیاللارین‌.
گؤرئیدیز مئیدانا چوخ‌ گئج‌ گلیبسیز،
معركه‌ ییغیشیب‌، اویون‌ قورتولوب‌
بوش‌ یئره‌ چاپیبان‌ آت‌ چرله‌دیبسیز
گلین‌ اركك‌ چیخیب‌، توی‌ باطیل‌ اولوب‌.
گؤرئیدیز خالقلار قالخیب‌ آیاغا،
وارلیغین‌، منلیگین‌ آختاریر سین‌ ـ سین‌.
كیمسه‌ نه‌ نؤكردیر، نه‌ ده‌ كی‌، آقا،
نه‌ ایستر ازیلسین‌، نه‌ ده‌ كی‌، ازسین‌.
تاریخ‌ كدرلنمز گوزگویه‌ بنزر،
اوندا گؤرمك‌ اولار، اگرینی‌ ـ دوزو.
بیر مصلحتیم‌ وار، دینله‌سز اگر،
بو آینادا گؤرون‌ اؤز اؤزونوزو.
ظن‌ ائتمه‌یین‌ یئنه‌ قلم‌ سیزده‌دیر،
سیزلره‌ مخصوصدور كیتابخانالار.
آغی‌ ـ قارا یازماق‌ الینیزده‌دیر،
یوخ‌!... بو گون‌ میلیونلار باشا دوشن‌ وار.
دیرشه‌ بیلسه‌ده‌ كیم‌ حقیقتله‌،
خالقی‌ آلدادانمیر، اؤزو آلدانیر.
دیزه‌ چوكدورولسه‌ میلیون‌ قالیله‌،
یئنه‌ یئر دولانیر، یئنه‌ فیرلانیر.
چوخ‌ یاخشی‌ بیلیرسیز فیریلداقچیلار،
من‌ نه‌ وطنسیزم‌، نه‌ ده‌ گؤبه‌لك‌.
دوغما دیاریم‌ وار، بؤیوك‌ ائلیم‌ وار،
منیمدیر هم‌ كئچمیش‌، هم‌ ده‌ گله‌جك‌.
منه‌ نه‌ عیرق‌، نه‌ ده‌ بابا یونتایین‌،
اؤزوم‌، اؤز كؤكومو یاخشی‌ تانیرام‌.
گئدین‌ اؤزونوزه‌ «بابا» آرایین‌،
سیزین‌ یئرینیزه‌ من‌ اوتانیرام‌.
قاطیرینیز چوخدا باش‌ آپارماسین‌،
قودورمایین‌ بئش‌ گون‌ یایان‌ اولموشام‌.
منی‌ چوخ‌ دا بئله‌ حقیر سانمایین‌،
ایگنه‌می‌ یئینه‌ قیییق‌ قوسدورام‌.
خاما باغلامیشام‌ قیر آتی‌ هله‌،
بیر گون‌ بوتون‌ مینیب‌ اویناداجاغام‌.
ائل‌ ـ اولوسونوزا سالیب‌ ولوله‌،
سیزه‌ قان‌ قوسدوروب‌، قان‌ آلاجاغام‌.
بئش‌ گونلوك‌ بگلیگی‌ بگلیك‌ سانمایین‌،
ایشین‌ دالیسینی‌ دوشونون‌، دویون‌.
بوش‌ یئره‌ اؤیونوب‌ خوروزلانمایین‌،
دالی‌ گونونوزه‌ بیر كؤرپو قویون‌.
بیر آن‌ زنجیرلری‌ آچین‌ دیلیمدن‌،
بو دیل‌ میلیونلارین‌ آنا دیلیدیر.
قورخون‌ غضبیمدن‌، قورخون‌ كینیمدن‌،
ساغالمایان‌ یارام‌ دیل‌ نیسكیلیدیر.
مین‌ ایل‌ قاباق‌ بابام‌ قازان‌ دئمیشكن‌:
بوتون‌ سیزین‌ اولسون‌ تورپاغیم‌، داشیم‌.
تالادیقلارینیزی‌ آلمیرام‌ سیزدن‌،
قویون‌ آنام‌ ایله‌ بیر قوجاقلاشیم‌.
یانیلمایین‌ اگر یالواردیم‌ سیزه‌،
آنام‌ آیاق‌ آلتدا قالماماق‌ اوچون‌.
آنا، موقّدسدیر ازلدن‌ بیزه‌،
قییماریق‌ آیاقلار آلتینا دوشسون‌.
نامردلر زینهارا گلدی‌ الیمدن‌،
چارمیخا چكدیلر منی‌ هر یاندان‌.
قنّارایا آسلادیلار دیلیمدن‌،
یاتاغیم‌ قورو یئر، اوتاغیم‌ زیندان‌.
ایچیمده‌ بوغولان‌ قیشقیریق‌ سسیم‌،
دمیر مییله‌لری‌ تیترتدی‌ یالنیز.
تك‌ باشیما آرتیق‌ نه‌ جوشوب‌، داشیم‌،
اولدوزسوز یارانیب‌ زاواللی‌ یالقیز.
نه‌ قدر باغیردیم‌، هارای‌ قوپاردیم‌،
بوشلوقلاردا ایتدی‌ آنجاق‌ هاراییم‌.
دمیر زنجیرلری‌ چئینه‌دیم‌، دارتدیم‌،
دادیما چاتمادی‌ هاوادارلاریم‌.
كیریدیم‌، آغاردی‌ ساققالیم‌، ساچیم‌
قاپینی‌ آچدیلار، دئدیلر، ایتیل‌!
بیلمه‌دیم‌ هایانا اوز قویوب‌ قاچیم‌،
اومودسوز، آرزی‌سیز، یئر ـ یوردسوز، سفیل‌.
یئنه‌ده‌ اوز قویدوم‌ داغلارا ساری‌،
بلكه‌ دالداناجاق‌ آرایا بیلم‌.
بلكه‌ تاپا بیلم‌ آنام‌ دیاری‌،
قوینونا سیغینیب‌ بیر آز دینجلم‌.
یورولدوم‌ ـ خورد دوشدوم‌، گئتدیم‌ اویقویا،
دربه‌در گزمكدن‌ آخیر اوساندیم‌.
اپریمیش‌ بیر قاری‌ گلدی‌ یوخوما،
دیسكیندیم‌، خوفلاندیم‌، ایسكلت‌ ساندیم‌.
باشیما ال‌ چكدی‌ قورخوم‌ تؤكولدو،
خوش‌ باخیشلاریندان‌ گؤردوم‌ تانیشدی‌.
مهریبان‌ ـ مهریبان‌ اوزومه‌ گولدو،
دؤندو دیله‌ گلدی‌، منله‌ دانیشدی‌:
قورخما، عزیز بالام‌! گزدیگین‌ منم‌،
اپریمیش‌ اولسام‌ دا، گل‌، قوجاقلاشاق‌.
هامان‌ آختاردیغین‌ آنا وطنم‌،
آنا اؤلوسوندن‌ چكینمز اوشاق‌.
بیلیرم‌ دردیوی‌، هر نیسگیلیوی‌،
دولانیم‌ باشووا، دؤنوم‌ گؤزووه‌.
دانیش‌، قوی‌، دینله‌ییم‌ دردلی‌ دیلیوی‌
جانیم‌ قوربان‌ اولسون‌ شیرین‌ سؤزووه‌!
سؤیله‌دیم‌، یوخ‌ آنا! سن‌ دانیش‌گیلن‌،
سؤیله‌، نه‌ اولوب‌ بو گونه‌ دوشوبسن‌؟
دانیش‌ طالعیندن‌، دانیش‌ گونوندن‌
دانیش‌ یازیق‌ آنا، زاواللی‌ وطن‌.
قورو كلّه‌ده‌كی‌ گؤز یئرلریندن‌،
باخدیم‌، داملا ـ داملا یاش‌ دامجیلادی‌.
لاكین‌ كلمه‌ وئریب‌ آلمادی‌ اصلا،
ایچیم‌ آلوو چكدی‌، اورگیم‌ یاندی‌.
اتگین‌ آختاردیم‌ اله‌ گلمه‌دی‌،
یالواردیم‌، آسلاندیم‌ سوموكلریندن‌.
آنا اورگی‌ ایدی‌، دؤزه‌ بیلمه‌دی‌،
آخیر دیله‌ گلدی‌، دانیشدی‌ منلن‌.
دینله‌، دردلی‌ بالام‌، دردیمی‌ دینله‌،
درد اهلی‌ آرتیق‌ درد چكمگه‌ نه‌ وار؟
گل‌، بیر ـ بیر تانیش‌ اول‌ كدرلریمله‌،
دردین‌ دولو گرك‌، دئمیش‌ آتالار.
گوناهكار توتورسان‌ گئت‌ توت‌ هر كسی‌،
آنجاق‌، او گوندن‌ كی‌، اسیر توتولدوم‌،
بویوندوروق‌ آلتدا قارا مال‌ كیمی‌،
یئر شوملادیم‌، هولالارا قوشولدوم‌.
یارالی‌ چیگنیمله‌ چمنلر سؤكدوم‌
تارلالار بیتیردیم‌ چاییرلیقلاردان‌.
گئجه‌لر آج‌ قالدیم‌، گونوز تر تؤكدوم‌،
دیزیمین‌ طاقتی‌ توكنن‌ زامان‌.
دؤندولر اتلیگه‌ كسدیلر منی‌
قوشا چاتما قوروب‌ تونقال‌ یاپدیلار.
چاغیردیلار بوتون‌ یولدان‌ اؤته‌نی‌
دریمی‌ سویدولار، شیشه‌ تاخدیلار.
دؤوره‌لندیم‌، شولن‌ بوریانی‌ تكین‌،
هر كاباب‌ ایگینه‌ ییغیشیب‌ گلن‌،
پیچاغین‌ چیخاریب‌، چكدی‌ قمه‌سین‌،
بیر پارچا سییریب‌ كسدی‌ اتیمدن‌.
یاراماز اوغوللار یاریماسینالار،
چوخ‌ قافاسیز چیخدی‌ سون‌ بابالارین‌.
یورد وئریب‌ قوللوغو ساتین‌ آلدیلار،
الدن‌ گئتدی‌ بوتون‌ وارلیغیم‌، واریم‌.
دؤنرگه‌ دولاندی‌، اوجاغیم‌ سؤندو،
دوغما یوردوم‌ دوغراق‌ دوغراق‌ دوغراندی‌.
قارقالار قارتالا، لاچینا دؤندو،
قارتال‌ قوزغون‌ اولدو، قوش‌ قارقالاندی‌.
اتیم‌ یئییلسه‌ده‌، نئیلك‌، یئییلسین‌،
چالیش‌ خاطیره‌می‌ عزیزله‌، ساخلا.
قویما باری‌ مزاریم‌ اولا ایتگین‌،
ییغ‌ سوموكلریمی‌، بیر یئر تاپ‌، قویلا.
بیزده‌ آنا حقّی‌ تانری‌ حقّیدیر
مگر وصیتین‌ اونوتماق‌ اولار؟
آنا تاپشیریغین‌ یئرینه‌ یئتیر،
مرد ایگیت‌ بورج‌ اوسته‌ جانینی‌ قویار.
آنانین‌ هر سؤزون‌، هر وصیتین‌،
حلال‌ سود امنلر اونودا بیلمز.
یورومك‌ نه‌ قدر اولسا دا چتین‌،
مرد ایگیت‌ یولوندان‌ اوز دؤندرنمز.
او قورخونج‌ رؤیادان‌ آییلان‌ گوندن‌،
نه‌ گئجه‌م‌ قالیبدیر، نه‌ده‌ گوندوزوم‌.
یالنیز بیر سئودانین‌ دالینجایام‌ من‌،
قورو سوموك‌ گزیر هر یئرده‌ گؤزوم‌.
جان‌ آتیب‌، آختاریب‌ یورددان‌، یووادان‌
آنجاق‌ بیر تورباجیق‌ سوموك‌ ییغمیشام‌.
گزیب‌ دولانیرام‌، سفیل‌، سرگردان‌،
هارادا قویلایام‌، هاردا باسدیرام‌.
بو گئنیش‌ دونیادا ارلر، یارانلار،
هر یئر باشدان‌ ـ باشا قاپسانمیش‌ بوتون‌.
ای‌ وطن‌ داشینی‌ دؤشه‌ وورانلار،
مزاردا تاپیلمیر وطنیم‌ اوچون‌.
من‌ كی‌ بیر وطنسیز، یوردسوز شاعیرم‌،
بیر عؤموردور سیتقاییب‌ اینله‌ییرم‌.
كیمسه‌دن‌ نه‌ قان‌، نه‌ دییه‌ت‌ ایسترم‌
بیر مزار بویوندا یئر دیله‌ییرم‌.
یوردومو ـ یووامی‌ باسیب‌ آلانلار،
فقط‌ نئچه‌ قاریش‌ یئر وئرین‌ منه‌.
بوتون‌ سیزین‌ اولسون‌ بو اؤلكه‌ ـ دیار
بیر مزار قاییریم‌ آنام‌ وطنه‌.


شعر ساوالان - سبلان
ساوالان باخ هاوالان،دردین آلان چوخدو منیم تك
سئویرم داغ دره وی،بت بره وی، جانلا تنیم تك
قارا آغلی،قاراداغلی،قاراباغلی،وطنیم تك
آی بوتون وارلیغی گویچك
ده لی وورغونلارا باش چك

ساوالان

بولود قاراچورلودان، داغلارلا ایلگیلی شعیریندن پارچالار تقدیم:

ای باشی دومانلی قوجامان داغلار (ای کوههای سر به فلک کشیده برف گیر)
سیزلرده نه معنا، نه سیر وار مگر؟ ( چه اسراری در شما نهانست)
گونشدن قوپان ایلك آلتین شعالار ( شعاع طلایی جدا شده از خورشید در تو)
سحر ـ سحر سیزین آلنیزی اؤپر ( هر صبح بر پیشانی تو بوسه می زنند)
سیز سؤنن اودلارین مناره‌سی‌سیز ( شما مناره آتش های خاموشید)
سیزلره یاراشیر عظمت، ویقار ( بلندی و عظمت برازندۀ شماست)
اوجالیق، علویّت نشانه‌سی‌سیز (شما نشانۀ بلندی هستید)
سیزده تؤیشون آلیر اسن روزگار (بادهای وزان در تو می آرمند)
دئییرلر باغرینیز قایادیر، داشدیر (به دلهای سنگی و صخره ای شما می نازند)
یوخ یالنیش فیكیر‌دیر، اوره‌ك داش اولماز ( نه نه این فکر نادرست است قلب شما سنگی نیست)
سیزین‌ده ایچینیـز آلیشیـر، یانیـر ( دل شما آتشین و سوزان است)
اوره‌ك یانمایینجا، گؤزده، یاش اولماز ( اشک های شما نشانۀ دلسوزی شما کوههاست)
سیزی تانیمیشام، سیزی آنمیشام (شما را شناخته ام شما را در خاطراتم سیر کرده ام)
بولاغلاردان آخان گؤز یاشینیزدان (از چشمه های جاری شما )
نه‌لر دوشونموشم، نه‌لر قانمیشام (چه حرفها اندیشیده ام چه چیزها فهمیده ام)

دئمک بوتون یارانمیشلار طبیعتدن الهام الاراق؛  یاشیل دویغو، یاشیل دوشونجه، یاشیل باخیش و یاشیل یاشاییشا مالک اولمالی‌دیرلار.
demək bütün yaranmışlar təbiətdən ilham əlaraq ;  yaşıl düyğü , yaşıl düşüncə , yaşıl baxış və yaşıl yaşayışa malik olmalıdırlar
(گفتنی است تمام آفریده ها با الهام از طبیعت باید احساس، فکر، نگاه و زندگی سبز و با طراوت داشته باشند)

لینک مجموعه پستهای مشاهیر و بزرگان آذربایجان



دسته بندی : آذربایجان , * مشاهیر آذربایجان , * تورک سئسه لینک ,
برچسب ها : بولوت قاراچورلو , شعر ترکی , شاعر آذربایجان , بلود قره چورلی , سازمین سوزو , تورکی , شاعر ,



» درباره تبریز و آذربایجان و اخبار About and News ( جمعه 16 اسفند 1398 )
» ویروس کرونا تهدیدی در ایران ( جمعه 9 اسفند 1398 )
» نقاش و نگارگر استاد علی اصغر پتگر ( جمعه 25 بهمن 1398 )
» زینب پاشا بانوی رابین هود ایران ( جمعه 18 بهمن 1398 )
» خانه زیبا که به هتل بوتیک در تبریز تبدیل می‌شود ( یکشنبه 6 بهمن 1398 )
» بنیس شبستر ، روستای دانشگاهی بدون بیکار و بی سواد ( چهارشنبه 25 دی 1398 )
» برف زمستانی 1398 تبریز ( جمعه 20 دی 1398 )
» اردبیل؛ سرزمین چشمه‌های بهشتی آذربایجان ( یکشنبه 15 دی 1398 )
» مشکلات صنعت کفش چرم دستدوز تبریز ( پنجشنبه 5 دی 1398 )
» شب خاطره ها چیلله گئجه‌سی ( شنبه 30 آذر 1398 )
» خلیل بحران طنز پرداز ( چهارشنبه 20 آذر 1398 )
» شهر شکی جمهوری آذربایجان ( یکشنبه 10 آذر 1398 )
» پاکبان و جدال با فاضلاب برای یک لقمه نان حلال ( دوشنبه 4 آذر 1398 )
» دوربین تبریز لینک 80 ( گردشی در اطراف بیلانکوه ) ( جمعه 24 آبان 1398 )
» پارک باغ‌شهر تبریز ( دوشنبه 13 آبان 1398 )
» مسجد حسن پاشا در انتظار احیا ( جمعه 3 آبان 1398 )
» شهر گمشده اوجان آذربایجان در راه احیا ( جمعه 26 مهر 1398 )
» عشایر شاهسون آذربایجان از اصالت تا زندگی شیرین ( سه شنبه 16 مهر 1398 )
» مصاحبه مینا خلیل‌ زاده فتحی برنده جایزه هوانوردی آمریکا ( چهارشنبه 10 مهر 1398 )
» چهار پروژه و نابودی چهار اثر تاریخی تبریز ( جمعه 5 مهر 1398 )
» زووفان حیوانات تبریز ( دوشنبه 25 شهریور 1398 )
» تصاویر محمدحسن‌میرزا قاجار در دارالحکومه تبریز ( پنجشنبه 21 شهریور 1398 )
» دلیرمردی که سوختن ارسباران را برنتابید ( دوشنبه 11 شهریور 1398 )
» حوادث اشغال تبریز توسط ارتش سرخ در شهریور ۱۳۲۰ ( دوشنبه 4 شهریور 1398 )
» شهروند لینک آذربایجانی 78 ( مهری نژاد ) ( سه شنبه 29 مرداد 1398 )
» سرگذشت دراماتیک امپراتوران مدرسه‌سازی مردانی آذر ( شنبه 19 مرداد 1398 )
» ضرورت احیا هتل قدیمی گراند و محله پاساژ تبریز ( جمعه 11 مرداد 1398 )
» ساعت به وقت گدایی در شهر بدون گدا تبریز ( دوشنبه 31 تیر 1398 )
» شهروند لینک آذربایجانی 77 ( آراز نویدی ) ( جمعه 21 تیر 1398 )
» چهارمین جشنواره خلاقیت و نوآوری تبریز ( پنجشنبه 13 تیر 1398 )
موضوعات

لینکستان

» سازمان گردشگری شهرداری تبریز Tourism Development Organization of Tabriz Municipality
» گردشگری آذربایجان شرقی - تبریز توریست
» آپارات کارتونهای آذربایجانی
» وبلاگ کلیبر سیتی (پریسا)
» وبسایت تبریز دانلود (هادی)
» آنایوردوم خطبه سرا
» آذربایجان و پیرامون (عبدالحسین)
» وبلاگ بایرام (بیانی)
» وبلاگ جانیم آزربایجان(elçi bəy)
» وبلاگ مازگامت
» یئنی قاپی
» سایت ادبیات ترکی ایشیق
» شهرمن تبریز (یاشار)
» وبلاگ باخیش(شادی)
» وبلاگ سهند ما (محسن)
» خاطیره لر دوراغی (حسین واحدی)
» صنم در اوج (سجاد)
» وبلاگ اشعار ترکی آذری و فارسی
» یوردوم ملکان
» وبلاگ تبریز شهر اولین ها (سعید)
» سهند توپراقی(جواد نجات)
» املاک قربانی (اسپیران)
» وبلاگ ینگی اسپیران (محمد)
» آنــــا یــوردوم تــبریــز(عبدا.. رضوی)
» وبلاگ کشاورزی آمقانی اسکو(شوکتی)
» وبلاگ گوگان
» ....................................
» وبلاگ اخبار اردبیل (فرزاد)
» وبلاگ شهریمیز اورمو
» دئیه لر(دیگاله)-اورمیه
» وبلاگ مشگین شهر (میلاد)
» وبلاگ چشمه های بهشتی آرتاویل
» پروژه های عمرانی ایران
» وبسایت مشهد امروز (اشکان)
» مشهد شهر بهشت (امیرحسین)
» وبلاگ شهر خرم آباد
» وبلاگ هورامان
» وبلاگ برازجان (بوشهر)
» وبلاگ آموزش رانندگی
» هواشناسی ایرما
» ......................................
» وبلاگ گالری تراکتور
» وبسایت گسترش فولاد تبریز
» وبسایت باشگاه ماشین سازی تبریز
» وبسایت رسمی باشگاه تراکتورسازی
» لینک پیش فرض دوم
» لینک پیش فرض اول
» لیست لینک ها

آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

تبریز دیجی لینکلر

تلگرام تبریز ویکی لینکلر

 اینستاگرام تبریز ویکی لینکلر

 آپارات شبکه سهند

آپارات سهند موزیک

آپارات سهند کارتون

آشپزی آذربایجان

تبریز 2018

فیسبوک

لنزور

آذربایجان نیوز

توریسم و گردشگری

سوغات و صنایع دستی

هواشناسی آذربایجان

اصالت و رسوم آذربایجان

مشاهیر

اولین های تبریز

ترکی آذربایجانی

تاریخ باستان

درباره ما


مجموعه تبریز ویکی لینکلر
Tabriz WikiLinks
آغاز وبلاگ در آذر ماه 1391
*******************

وبلاگ تبریز ویکی لینکلر
Tabrizlinks.mihanblog.com

وبلاگ تبریز دیجی لینکلر
Tabrizdigilinks.mihanblog.com

اینستاگرام تبریز ویکی لینکلر
Instagram.com/tabrizlinks

فیس بوک تبریز ویکی لینکلر
Facebook.com/tabrizlinks

شبکه ویدیویی نماشا تبریز لینک
Namasha.com/tabrizlinks

آپارات ویدیویی شبکه سهند
Aparat.com/sahandtv

آپارات ویدیویی سهند موزیک
Aparat.com/sahandmusic

آپارات ویدیویی سهند کارتون
Aparat.com/sahandcartoon

آپارات ویدیویی آشپزی آذربایجان
Aparat.com/sahandchef

آپارات ویدیویی بازنشر تبریز 2018
Aparat.com/tabriz_2018

کانال یوتیوب ویدیویی
youtube.com/tabrizlinks

گالری لنزور تبریز ویکی لینکلر
Lenzor.com/tabrizlinks

تلگرام تبریز ویکی لینکلر
https://t.me/tabrizlinks
@tabrizlinks


ایجاد کننده وبلاگ : تبریز قارتال


    گوگل

    ویکی پدیا

    کتاب ترکی

    دیکشنری زبان ترکی

    دایره المعارف مجازی

    دریاچه ارومیه

    مستمندان تبریز

    استخدامی

    تبریز سرچ

    دیوار تبریز

    رقص آذری

    زنجان توریسم

    تبریز مدرن

    tripadvisor

    تراکتور لینک

    آمار و داده های تبریز

    نصرنیوز

    خبرگزاری شهریار

    آخار آذ

    آناج

    آذرقلم

    دورنا نیوز

    میراث فرهنگی آذربایجان

    صدا و سیمای مرکز استان آذربایجانشرقی

    استانداری آذربایجان شرقی


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic