تبریز ویکی لینکلر

 
سلام به شهریار
نظرات |

شهریاره سلاملار



باز هم 27 شهریور فرا رسید و روز شعر و ادب ایران در سالروز وفات شهریار ایران


سلام بر روح شهریار ...

شهریار


سلام شهریار...
خوشبختانه شهریار بیدار نیست که ببینند ، روز ملی شهریار" اصلا ملی نشده است!
این روز اگر به نام شخص دیگری بود در بزرگ‌ترین تالارهای کشور و در طراز مسئولان اول کشور برنامه‌ برگزار می‌شد!

سلام شهریار...
خوشبختانه شهریار بیدار نیست که ببییند،  نه اصالت و فرهنگ آذربایجان در دیار آذربایجان باقی مانده ، نه زبان غنی ترکی که شعر گفته !

سلام شهریار...
خوشبختانه شهریار بیدار نیست که ببییند، دریاچه اورمیه آذربایجان باقی مانده ، جوانان دیار خود را فراموش و مهاجر شده اند مثل دورناهای دریاچه اورمیه !

شهریار در خواب ابدی است و ما در خواب و بیدار !

كونلوم قوشو قاناد چالماز، سنسیز بیر آن آذربایجان
خوش گونلرین گئتمیر مودام خیالیمدان آذربایجان
سن دن اوزاق دوشسم ده من عشق اینله یاشاییرام
یارالانمیش قلبیم كیمی قلبی ویران آذربایجان
بوتون دونیا بیلیر قودرتینله دؤولتینله
آباد اولوب، آزاد اولوب، مولكو ایران، آذربایجان
بیسوتونی، اینقیلابدا شیرین وطن اوچون فرهاد
كولونگ وورموش اوز باشینا زامان – زامان آذربایجان
وطن عشقی مكتبینده جان وئرمه یی اؤیرنمیشیك
اوستادیمیز دئمیش هئچدیر وطنسیز جان آذربایجان
قورتارماق اوچون ظالیملرین الین دن ری شومشادینی
اؤز شومشادین باشدان – باشا اولوب آل قان آذربایجان
یا رب نه­ دیر بیر بو قدر اوركلری قان ائتمه یین
قولو باغلی قالاجاقدیر نه واختاجان آذربایجان
ایگیدلرین ایران اوچون شهید اولموش عوضینده
درد آلمیسان غم آلمیسان سن ایراندان آذربایجان
ائولادلارین نه واختاجان تّركی وطن اولاجاقدیر
ال – اله وئر عصیان ائله اویان اویان آذربایجان
یئتر فراق اودلاریندان اود الندی باشیمیزا
دور آیاغا یا آزاد اول یا تامام یان آذربایجان
شهرییارین اوره­ یی ده سنین كی تك یارالیبدیر
آزادلیقدیر سنه مرحم منه درمان آذربایجان!



در این روز برویم کنار شهریار ....


شهریار

تشیع شهریار

وفات



آذربایجان، سرزمینی پرآوازه در عرصه فرهنگ و ادب است که از شمس تا شهریار را به عنوان ستارگانی ماندگار در ادبیات در خود جای داده و جلوه‌گری می‌کند.

به روایت تاریخ آذربایجان محل پرورش شاعران نامی چون قطران، خاقانی، نظامی، شیخ محمود شبستری، استاد سید محمد حسین شهریار، پروین اعتصامی و یادآور جوشن اندیشه‌ای مولانا و شمس تبریزی و ظهور اسلام شناسان برجسته‌ای نظیر علامه امینی، علامه محمدحسین طباطبایی، علامه محمد تقی جعفری و چهره‌های برجسته سیاسی و فرهنگی و آزادیخواهانی مانند، ستارخان سردار ملی و باقرخان سالار ملی، شیخ محمد خیابانی و سرزمین شهدای محرابی چون آیت‌الله شهید مدنی است.

دانشمندان برجسته‌ای چون پروفسور هشترودی، پروفسور عدل و هنرمندانی مانند، اقبال آذر معروف به سلطان آواز ایران و غلامحسین بیگچه خانی، فرنام و پیشتازان تئاتر نوین ایران نیز از این دیار برخاسته‌اند.

استاد محمدحسین شهریار از جمله مشاهیر و مفاخر ارزشمند فرهنگ ادب ایران اسلامی است که در جایگاه برترین‌های شعر و ادب گهربار ایران جای دارد، بی‌تردید وی در قرن اخیر آئینه تمام‌نمای فرهنگ و هویت اصیل ایرانی است.

استاد شهریار که برخاسته از خاک پاک آذربایجان است از منظرهای گوناگون نماد و سمبل هویت اصیل ایرانی مردم این خطه است. آذربایجان که همواره مدافع هویت و اصالت ایرانی و ایرانیان بوده است بزرگان و فرزانگان آن پرچمدار این جبهه دفاع بوده‌اند. استاد شهریار در شعر و ادب معاصر آذربایجان از جمله این فرزانگان است که با شعر و ادب به مصاف نبرد با بیگانگان و بیگانه‌گرایان آمد.

شهریار نه تنها در شیوه کلاسیک و موسوم ادب فارسی حق سخنوری را ادا کرده بلکه در اسلوب شعر فارسی نیز اعجازی اعجاب انگیز نشان داده است. جهان بینی فلسفی، نگرش اجتماعی، جلوه‌های عاطفی، ذوقی و هنری اسلوب متین و استوار شاعری درعین حال لطافت و ظرافت‌ خاص او در آثاری چون:‌ هذیان دل، ای وای مادرم، نقاش، پیام انیشتین و... منتقدان شعر فارسی را دچار حیرت و سرگشتگی کرده است و به یقین بعضی از این آثار در صورت شرح و بسط، تبدیل به گنجینه‌ای جاودانه می‌شود.

‏جامعیت و تنوع در شعر شهریار و نیز انسانیت شهریار وی را به شاعری مردمی و محبوب تبدیل کرد و نامگذاری سالروز وفاتش به روز ملی شعر و ادب شاید کوچک‌ترین کار در حق این شاعر متعهد و مردی است.

شهریار شاعری عاشق بود که شعر او جلوه‌ای از پاکی وجود و تبلور حقیقی احساس بود. با آن دلی که غزال چابک دشت‌های غزل بود می‌خرامید و چشم زیبا دوست «شاعری» را به خود وا می‌داشت. آنجا که در دامـن دل‌انگیز «حیدر بابا» طنین می‌افکند دل هر عاشق وارسته‌ای به آن سو می‌شتافت. او در سیر پر دامنه خویش، در سلوک عاشقی تا بدان جا پیش رفت که سزاوار دریافت خرقه از دستان مرشد طریقت گشت اما فروتنی و خاکساری‌اش او را به عالم شاعری فرا خواند. روح پر تلاطم و پر تکاپوی نغز پرور او را می‌ستاییم.

استاد سید محمدحسین بهجت تبریزی، شاعر پرآوازه معاصر ایران است که در شعر خود به «شهریار» تخلص می‌کرده و با چیرگی تمام به زبان‌های «فارسی» و «ترکی» شعر می‌سروده است. نفوذ معنوی کلام شیرین این شاعر از یک سو در همه جای سرزمین پهناور ایران بر سراچه دل کوچک و بزرگ، زن و مرد، پیر و جوان نشسته و هر ایرانی غزلی، قطعه‌ای و یا لااقل بیتی از «شهریار» بر لوح خاطر خویش سپرده است و از سوی دیگر آوازه شهرت این عاشق دلسوخته از فراسوی مرزهای ایران به سرزمین‌های دیگر و به ویژه کشورهای ترک زبان رسیده و سخنان دلنشینش روشنی بخش دل شیفتگان گشته و هر ترک زبانی که منظومه «حیدربابای» او را شنیده منقلب گشته و بر روح لطیف و دل با صفا و هنری همتای او آفرین گفته است.



نماهنگ حیدربابا شهریار از ودود مؤذن زاده
[https://www.aparat.com/v/nfyaY]
نماهنگ با شعرهای فارسی استاد شهریار ، بنان و محسن چاوشی
[https://www.aparat.com/v/metNA]


به خدا ملک دلی نیست که تسخیر نکردی

استاد شاعرى که سال‌ها با یکه‌تازى در میدان توحید و وادى عرفان ثمره اشعارش هم اکنون زینت‌بخش محافل خاص و عام ماست. رند پیر عالم‌سوزى که هبه شهریاریش را از کف عطاى خواجه شیراز برگرفته بود و همچون مراد خود زمزمه غزل‌هایش عشق را در رگ‌ها به جوش مى‌آورد گرانقدرى که غزل «على اى هماى رحمتش» او را فارغ از زمان و مکان نمود و در ابتداى ابد و انتهاى ازل جایش داد.

امروزه در پهن دشت سرزمین ایران کمتر جایی را می‌توان یافت که نام و نشانی از سروده‌های شهریار در آن نباشد و شمار اندکی از مردم با سواد را می‌توان دید که بیتی، قطعه‌ای و غزلی از شهریار را بر لوح خاطر نسپرده باشند و این نشانه‌ای است از نفوذ معنوی کلام شاعر بر سراچه دل آشنا و بیگانه.

نام «شهریار» فرزند نامدار تبریز سال‌ها است که از مرزهای ایران گذشته و در چهار گوشه گیتی هر جا که از ادب فارسی و زبان حافظ، سعدی و فردوسی سخن می‌رود از لاهور و کشمیر و پیشاور و کراچی تا مدرسه السنه شرقیه پاریس و مکتب شرقی و‌ آفریقایی، از فرانکفورت و...تا راهروهای دانشگاه‌ «هاروارد» زبانزد پارسی شناسان است و دیر زمانی است که نام شهریار با حدیث ادب معاصر ایران عنای بر عنای می‌رود و شعر فارسی با دیوان و‌ آثار شهریار پیوند استوار و ناگسستنی دارد.

امروز به جرأت می‌توان گفت «شهریار»از برجسته‌ترین مظاهر جهان شعر و پر فروغ‌ترین ستارگان آسمان ادب ایران به شمار می‌رود و آنان که ادبیات شیرین فارسی را نیک می‌شناسند وی را نظامی، سعدی و حافظ امروز می‌خوانند و آثار وی را از نظر رعایت نکات اخلاقی، عرفانی و برانگیختن غرور ملی،حسن میهن پرستی و نوعدوستی گل سرسبد ادبیات معاصر می‌دانند.

ولیکن آنچه در این میانه گفتنی است، این است که «شهریار» نیز به مانند هر انسان اندیشه‌ورز در راستای آفرینش‌های هنری خود با افت و خیزهایی روبرو بوده و در گذرگاه حیات خویش فراز و نشیب‌های بسیاری را دیده و از پیچ و خم‌های دور و درازی گذشته تا راه خود را در جهت حرکت استکمالی و خلق آثار و سروده‌هایی جاودانه و ماندگار یافته است.

استاد ملک الشعرای بهار او را بداعت شاعری نه تنها افتخار ایران بلکه افتخار عالم شرق می‌داند.

منظومه ترکی «حیدر بابایه سلام» اثر بی‌نظیر این شاعر بزرگ به عنوان یک شاهکار ادبی مورد توجه ادب دوستان قرار گرفته و تاکنون به بیش از 90 زبان زنده دنیا ترجمه شده است.


مقبرةالشعرا قبلا با نام‌های حظیرةالشعرا ، حظیرة‌القضاه، قبرستان سرخاب معروف و مشهور بوده است اما متاسفانه گذشت روزگاران و مهم‌تر از آن حوادث طبیعی چون سیل و زلزله، شکل ظاهری آن را از بین برده و آثاری از مقابر این بزرگان بر جای نمانده است.

چنانچه طباطبایی صاحب کتاب اولاد اطهار که در سال 1294 هجری قمری تالیف شده، نوشته است که به علت زلزله‌های بسیار مخصوصاً زلزله سال 1193 و بعد از آن در سال 1194 آثاری از آن به جای نمانده است. محقق بزرگوارجناب آقای عزیز دولت آبادی در مقاله زلزله‌های تبریز درباره مزارات مقبرةالشعرا نوشته‌اند: (با کمال تاسف از مزارات شهریاران شعر و ادب فارسی مثل خاقانی شروانی، اسدی طوسی، ظهیر فاریابی، مجیرالدین بیلقانی، حکیم قطران تبریزی، شاهپور بن محمد اشهری سبزواری، خواجه همام تبریزی و ..... کوچک‌ترین نشانه و اثری نمی‌یابی.

 *بنای یادبود

عظمت و تقدس خاک سرخاب به جهت عارفان و شاعرانی که در آن مدفون هستند و نام ظاهری مقبرةالشعرا که اثری از وجود خارجی آن نبود، جرقه‌ایی بود برای ساخت بنای یاد بود این شاعران و عارفان سترگ، از این رو در شهریور ماه 1350 هجری شمسی آگهی دعوت به مسابقه طرح یاد بود مقبرةالشعرا به روزنامه‌های کیهان و اطلاعات و مجله یغما فرستاده شد و پس از طی مراحل اداری بالاخره طرح پیشنهادی آقای مهندس غلامرضا فرزانمهر انتخاب و عملیات عمرانی آن آغاز گردید.

اکنون تحت لوای جمهوری اسلامی ایران و به همت اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی آذربایجان‌شرقی این مجموعه فرهنگی پذیرای میهمانان و گردشگران از داخل و خارج کشور می باشد.

به تبریز ار شوی ساکن زهی دولت زهی رفعت

به سرخاب ار شوی مدفون زهی روحا زهی راحت

*مقبرة‌الشعرای تبریز از نگاهی دیگر

مقبرةالشعرای تبریز به گمان بسیاری، عزت و برکت خاصی داشته است که حتی در کتاب روضه الاطهار آمده است که وقتی مردمی از تبریز به روم به خدمت مولانا جلال‌الدین مشرف می‌شدند بنا به خواسته مولانا از خاک سرخاب به عنوان تحفه به او می‌بردند و مولانا به عزت، تمام خاک را نگه می داشت.

تدفین شاعران مشهوری چون خاقانی شروانی، قطران تبریزی، ظهیر فاریابی، همام تبریزی، اسدی طوسی، مانی شیرازی، اشهر سبزواری و محمد‌حسین بهجت تبریزی (استاد شهریار) و غیره سبب به وجود آمدن مقبره‌ای عظیم از مردان نامی در کنار یکدیگر شده است.

البته بر اثر مرور زمان و عوامل طبیعی مانند زلزله‌های پیاپی و گاه بسیار شدید تبریز این مقبره‌ها ویران و به طور کامل از بین رفته‌اند، اما هم اکنون قسمتی از این محل که همان مقبرة‌الشعرا نامیده می‌شود، تجدید و احیای بنا شده است.

متأسفانه با وجود ارزش فرهنگی و تاریخی این مکان، پروژه بازسازی آن که از سال 1349 آغاز شده از سرعت مطلوب برخوردار نبوده است، به طوریکه این مقبره عظیم به جای اینکه در قالب یک مجموعه فرهنگی به یاد خانه تبدیل شود، فرسودگی لابه‌لای دیوارهایشان رسوخ کرده و به فراموش‌خانه‌ای تبدیل شده که در گرداب تصمیم ‌گیری‌های مقطعی مدیران، سرگردانی می‌کشد.

با این اوصاف مقبرةالشعرای تبریز، بالقوه دارای جذابیت‌های ویژه برای جذب مخاطب و توریست از اقصی نقاط دنیاست و اکنون نباید برنامه‌ریزی در این حوزه با پراکندگی ادامه یابد. بلکه باید چنین مکانی با برنامه‌ریزی منسجم در قالب یک مجموعه فرهنگی احیاء شود و روح زندگی در آنها به جریان افتد و به یاد آوردن تدریجی خود را به نسل‌های آینده منتقل کند و این تجربه می‌تواند علاوه بر بودجه مستقل با به کارگیری توانایی بخش خصوصی، شرایط مطلوب‌تری را برای پویایی این مجموعه و موزه ایجاد کند.

حقیقتاً باید از مسؤولان و مدیران شهری سوال کرد که برنامه آنها برای ایجاد پایگاه‌های دائمی فرهنگ و توسعه آن در تبریز چیست؟آیا باز هم تجربه موفق و ناموفق مدیران پیشین در حوزه فرهنگ به یک عادتی اجتناب‌ناپذیر مبدل شده و تکرار خواهد شد؟ یا اینکه به جای زنده کردن نماد به یادآوردن تدریجی خود، همه با هم در آغوش شهریار به گریه خواهیم نشست.

 *و اما یک تأمل

سرزمین ایران در تمام اعصار، مهد پرورش و بالندگی شاعران و عارفان بسیاری بوده است. به جرات می‌توان گفت که این سرزمین، موعود و قبله‌گاه بیشتر عارفان و سالکان در قرن‌های گذشته بوده و تاثیرش را بر شاعران و عارفان سرزمین‌های دور و نزدیک نیز گذارده است. در هر گوشه از این مرز و بوم، بقعه یا مزاری از عارف یا شاعری نامدار می‌توان جست که بوی عبیر و عنبر، بر خاکش پراکنده و عشق و معرفت را در کالبد مردمانش دمیده است.

بدون شک تبریز به دلیل جای دادن به عارفان و شاعران بی‌شمار از این حیث بسیار غنی و پربارتر است و امروزه در دشت سرزمین ایران کمتر جایی را می‌توان یافت که نام و نشانی از سروده‌های شهریار در آن نباشد و شمار اندکی از مردم را می‌توان دید که بیتی، قطعه‌ای یا غزلی از این شاعر معاصر پرآوازه را بر لوح خاطر نسپرده باشد و این نشانه‌ای است از نفوذ معنوی کلام شاعر بر سراچه دل آشنا و بیگانه.

پس شهریار و در کل مقبرةالشعرا، تنها متعلق به تبریز و ایران نیست بلکه مقبرةالشعرا و شهریار متعلق به کل جهان است و این اهمیت و جایگاه ملی مقبرة‌الشعرا به عنوان یک مکان تاریخی و فرهنگی، توجه مضاعفی را از سوی دولتمردان می‌طلبد.

و اکنون که آذربایجان از پایگاه شایسته و پیشینه درخشان خود فاصله گرفته بر تمامی مسؤولان دلسوز، اندیشمندان، نمایندگان مجلس و علاقمندان به این خطه، فرض است تا با همفکری و تلاش و مجاهدتی مضاعف، مسیر گمشده توسعه فرهنگی استان را بازیافته و آن را در مسیر احیای مجد و عظمت گذشته خود یاری دهند.

به هر حال همچنان‌که وحید و ام‌البنین حسین زاده در کتاب مقبرةالشعرای تبریز آورده‌اند: اینکه شاعران مدفون در مقبرةالشعراء، خفتن در جوار شهریار را بیشتر برای خود مایه مباهات‌ می‌دانند یا شهریار برای آرام گرفتن در معروف‌ترین مقبرةالشعرای ایران بر خود می‌بالد دقیقاً نمی‌توان گفت، اما در هر صورت تبریز برای داشتن این همه گوهر گرانبها در خاک عنبرینش می‌بالد و افتخار می‌کند.

 در خاتمه باید گفت که شهریار ملک دل در آخرین لحظات حیات این دو بیت از اشعار خود را زمزمه کرد و جان سپرد:

ای مظهر جمال و جلال خدا

علی یا مظهر العجایب و یا مـرتضی عـلی

از شهـریار پیر زمینگیر دست گیر

ای دستگیر مردم بی‌دست و پا علی

شهریار


ترسا

خان ننه

خانه شهریار

آرامگاه

مقبره الشعرا

مجسمه شهریار

لباس شهریار

روستای خشکناب و خانه باغ پدری شهریار
خشکناب




 قطعه شعر زیبایی از استاد محمّد حسین بهجت تبریزی "شهریار" در رثای همسر مرحومه اش عزیزه خانم که در سنین جوانی بر اثر سکته ی قلبی در تهران دار فانی را وداع گفت و در گورستان بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.

نه ظریف بیر گلین عزیزه سنی
منه لایق تاری یاراتمیشدی !

بیر ظریف روحه بیر ظریف جسمی
ازدواج قدرتیله قاتمیشدی !!!

عشقیمین بولبولی سنی دوتموش
هرنه دونیاده گول وار ، آتمیشدی

سانکی دوستاق ایکن من آزاددیم
ائله عشقون منی یاهاتمیشدی !

سؤیدوگیم سانکی هم نفس اولالی
قفسیمدن منی چیخارتمیشدی

جنّت ائتمیش منیم جهنّمی می
یانماسین یاخماسین آزاتمیشدی

قاراگون قارقاسی قونـاندا منیم
آغ گونوم وارسادا قاراتمیشدی

آدی باتمیش اجل گلنده بیزه
من آییم چیخدی گونده باتمیشدی

سارالیب گون شافاخدا قان چناغین
قورخودان تیتره ییب جالاتمیشدی

قارا بایگوش چـالاندا آغ قوشومی
زعفران تک منی ساراتمیشدی

کور قضا ئوز یولون گئدن وقته
چاره نین یوللارین داراتمیشدی

نه قدر اوغدوم آچمادین گؤزیوی
گؤز سکوت ابدله یاتمیشدی

او آلا گؤز اویانمادی کی منیم
بختیمی مین کره اویاتمیشدی

داها کیپریکلرون اولـــوب نشتر
یارامین کؤزمه سین قاناتمیشدی

سن نه یاخشی ائشیتمدون بالالار
آنا وای ناله سین اوجاتمیشدی

سنی وئردیم بهشت زهرایه
منه مولا الین اوزاتمیشدی

اورگی دوغرانان آنـان مه له دی
دونیا زهرین اونا یالاتمیشدی

سن باهار ائتدیگون چمنده خزان
هرنه گول غونچه وار سوزاتمیشدی

نه یامان یئرده کؤچدی کروانیمیز ؟
نه یئیین یوک یاپین دا چاتمیشدی

قیرخا سن یئتمه دون جاوان گئتدون
من گئدیدیم کی یئتدیم آتمیشدی

قوجا وقتیمده بو قـــــارا بختیـــم
منی قول تک بلایه ساتمیشدی !!!

عزیزه جان

ترجمه:
(عزیزه ! خداوند تو را یک عروس ظریف که لایق من بود خلق کرده بود ! و ازدواج یک روح ظریف را با قدرت به یک جسم ظریف پیوند داده بود !!!)
(بلبل عشقم هر چه گل در دنیا بود را رها کرده بود و تنها تو را انتخاب کرده بود ! عشقت بقدری مرا بیخود کرده بود که گویا من از زندان در حال رها شدن بودم !) (گویا آنکه او را دوست داشتم با من هم نفس شده و از قفسم خارج کرده بود ! و دوزخ مرا مبدّل به بهشت نموده و آتش و سوزاندنش را کاسته بود !)
(کلاغ سیاه بختی من وقتی به پرواز درآمد ، اگر روز سپیدی هم داشتم آنرا سیاه کرده بود ! مرگ که اسمش محو شود وقتی به منزل ما پا گذارد ، ماه من درآمده و خورشید هم غروب کرده بود !!!) (خورسید زرگون شده و آتشدان خونینش در شفق از ترس افتاده و پخش شده بود ! و جغد سیاه زمانیکه پرنده ی سپید مرا شکار کرده بود ، مرا بسان زعفران زردگون کرده بود !!!)
(سرنوشت نابینا زمانیکه راه خود را طی میکرد ، راههای چاره و تدبیر را تنگ کرده بود ! و هر اندازه نوازشت کردم ، چشمهایت را باز نکردی و چشمهایت در سکوت ابدیّت خفته بودند !!!)
(آن نگار زیبا چشم که بخت مرا هزاران بار بیدار کرده بود ، از خواب برنخواست ! و دیگر مژه هایت هم برایم نیشتر شده بود و بثوره ی جراحتم را به خونریزی انداخته بود !!!)
(تو چه خوب شد نشنیدی که فرزندانت فریاد وای مادر بلند کرده بودند ! تو را به بهشت زهرا دادم و مولایم دستش را به سویم دراز کرده بود تا تو را از من بگیرد !!!)
(مادر دلسوخته و داغدارت بسیار شیون کرد چرا که روزگار زهر خود را به او چشانده بود ! و چمنی را که تو بهار کرده بودی ، پاییز آمد و هرچه گل و غنچه در آن بود را پژمرده کرد !!!) (قافله ی ما به چه جای بدی کوچید ؟ و چه زود هم بار و بنه اش را به مقصد رسانید ! تو به سن چهل سالگی نرسیدی و جوانمرگ شدی ! کاش من میرفتم که شصت و هفت سال دارم !)


شاعر

شمع و پروانه

برق اولمادی ” قیزیم گئجه یاندیردی لاله نی
پروانه نین ” اودم ده باخیر دیم اداسینه

گؤردوم طواف کعبه ده یاندیقجا یالواریر
سؤیلور : دؤزوم نه قدر بو عشقین جفاسینه ؟

یا بو حجاب شیشه نی قالدیرکی صاورولوم
یا سوندوروب بو فتنه نی ” باتما عزاسینه !

باخدیم کی شمع سؤیله دی : ای عشقه مدعی !
عاشق هاچان اولوب یئته اؤز مدعا سینه ؟

بیر یار مه لقادی بیزی بئیله یاندیران
صبر ائیله یاندیران دا چاتار اؤز جزاسینه “

اما بو عشقی آتشی عرشیدی ” جاندادیر
قوی یاندیریب خودینی یئتیرسین خداسینه

شمع و پروانه

این شعر در سطح بالای عرفانی است.
فقط به بیت آخرش اشاره میکنیم که میگوید: آتش عشق عرشیست و در جان آدم است، بگذار خودی را سوزانده و تو را به خدا برساند؛
این دقیقا راهیست که شهریار در عرفان طی کرد. با عشقی زمینی جانگداز اما عرشی شروع شد سیر و سلوکش، اما این فقط واسطه ای بود که خودش سوخته به خدا برسد
بقول مولانا:
غازی به دست پور خود، شمشیر چوبین می دهد
تا او در آن استا شود، شمشیر گیرد در غزا
عشقی که بر انسان بود، شمشیر چوبین آن بود
آن عشق با رحمان شود، چون آخر آید ابتلا




مرتبط با : تبریز آذربایجان * مشاهیر آذربایجان
برچسب ها : شعر ترکی-شهریار-شاعر ایران-شعر-
نویسنده : تبریز قارتال
تاریخ : دوشنبه 27 شهریور 1396
زمان : 11:15 ب.ظ
شب قدر و شعر علی
نظرات |

شب قدر و احیا با تصاویر ابنیه های مذهبی تبریز



وصیت نامه مولا علی

کنار من صدف دیده پر گهر نکنید
به پیش چشم یتیمان پدر پدر نکنید

توان دیدن اشک یتیم در من نیست
نثار خرمن جان علی شرر نکنید

اگر چه قاتل من سخت کرده بی مهری
 به چشم خشم به مهمان من نظر نکنید

 اگر چه بال و پر کودکان کوفه شکست
 شما چو مرغ، سر خود به زیر پر نکنید

 از آن خرابه که شبها گذرگه من بود
 بدون سفره ی خرما و نان گذر نکنید..

 به پیرمرد جذامی سلام من ببرید
 ولی ز مرگ من او را شما خبر نکنید

ز کوچه ای که گرفتند راه مادرتان
تمام عمر، شما هم، چو من گذر نکنید


بازار تبریز

عزاداری


شعر ترکی در رابطه با علی علیه السلام که تمام حروف الف با 

ابتدا اولسون ((الفدن)) اصل ایماندور علی              اللری  الله  الی کانون  احساندور علی 

((با))بقاسی بی زوال وبخششی بحر وسیع             باج آلان بالدان آدی باب یتیماندور علی

((تا))تواضع تاجی باشدا توپراق اوسته اگلشن         تارک تقواده تک خورشید تاباندورعلی

((ثا))ثناسین ثبت ائدن  قرآن دا ذات کبریا              ثانی ختم رسل  حقه  ثنا خواندور علی

((جیم))جهاندا جلوه گاه نور جانان جبهه سی      جانی جان مصطفی هم جان جاناندورعلی

((حا))حیا و حلمینه حیران هامی حور وملک          حامی حق و حقیقت حقه میزاندور علی

((خا))خطرده ختم مرسل بسترینده خواب ائدن  خیرخلقت،خلقی احسن،خیری خواهاندورعلی

((دال)) دانای دیانت، دیده دنیادان دویان                 دللرین امراضینه دارو و درماندور علی

((ذال))ذلت ذوالفقاری گوسترن مشرکلره           ذات حق شیری جدلده شیر غراندور علی

((را))ره حق رهنوردی،رهنمای راه راست            رادمرد  رستگار و  رکن  ایماندور علی
 
((زا))زمانه کامینه زهر اولدی زیبا زاهدین            زهره زهرا غمینده زار و گریاندور علی

((سین))سعادت سالکی،سبطین آتاسی سرفراز   ساقی کوثردی هم سیمای سبحاندور علی

((شین)) شهید مسجد و شاهنشه شهر شرف     شمس دین وشیرحق و شاه خوباندور علی

((صاد))صیاد قلوب و صابر و صاحب نظر           صورت صدق وصفای خلد رضواندورعلی

((ضاد))ضدظلم وظلمتدورضیاسی اول شهون          ضیغم روشن ضمیر و نور رخشاندور علی

((طا))طهوز و طیب وطاووس جنت آشیان             طایر اوج  فضیلت ، تیغ   براندور  علی

((ظا))ظلال رحمت حق،ظالمه عالمده خصم            ظاهر و باطن امامی فخر دوراندور  علی

((عین))عبد عالی  و  اعلای  علام  الغیوب             عابد شب زنده دار و عدل عریاندور  علی

((غین))غالی چون غلط فکر ایلیور غرقابیده           غیرة الله الاحد دور غیر  یزداندور  علی

((فا))فضیلتده  فرید  و فر فوق  نه  فلک                فخر دوران ، فایض فیض فراواندور علی

((قاف))قصدی قلبیده ، قرآن قوامی دهریده       قله  قافون  هماسی ،  قلب  قرآندور  علی
 
((کاف))کفو فاطمه ، کان کمالات و کرم        کیم بیلورکیمدوراوشه،چون گنج پنهاندورعلی

((لام))لبریز و  لبالب  قلبی  عشق  حقدن        لن یری الدنیا نظیره ، لعل رخشاندور علی 

((میم))مولود  میان  کعبه ،  مولای ملل       مقتلی  محراب مسجد ، شاه مرداندور علی

((نون))نسیم رحمت حق،نیت و خلقی نکو          ناطق  نام آور  و نور  نمایاندور    علی

((واو))وصفین ایلیوب قرآندا وهاب ودود               والی  والا مقام  کون  و امکاندور  علی

((ها))هدایت مشعلی ، سلطان ملک هل اتی    هود و داود و خلیل و خضره سلطاندورعلی

((یا))یم بی ساحل جود و کرم،یعسوب دین              یعنی  یکتا  یاور  آئین  رحماندور  علی

قالمیسان آواره((ثاقب))قیل سن عجزه اعتراف          گرچه انساندور، ورای فکر انساندور علی


مسجد کبود تبریز
شب

مسجد کبود


شعر مولانا درباره شب قدر

درون ظلمتی می‌جو صفاتش
که باشد نور و ظلمت محو ذاتش

در آن ظلمت رسی در آب حیوان
نه در هر ظلمتست آب حیاتش

بسی دل‌ها رسد آن جا چو برقی
ولی مشکل بود آن جا ثباتش

خنک آن بیدق فرخ رخی را
که هر دم می‌رساند شه به ماتش

بسی دل‌ها چو شکر شد شکسته
نگشته صاف و نابسته نباتش

بپوشیده ز خود تشریف فقرش
هم از یاقوت خود داده زکاتش

اگر رویش به قبله می‌نبینی
درون کعبه شد جای صلاتش

شب قدرست او دریاب او را
امان یابی چو برخوانی براتش

ز هجران خداوند شمس تبریز
شده نالان حیاتش از مماتش


باغ شمس تبریز
شمس تبریزی


ترجمه ترکی شعر "علی ای همای رحمت" از استاد شهریار

علی ای حقین نشانی وارین اوخشارین همایه
که سالیپسان ایندی کولگه قانادینلا ماسوایه

گر اورگ تانیرسان  آللاه هامیسین علی ده باخ گور
که اونیله تاپدیم آللاه اولا آند کبریایه

هرایکی جهانی گزسن گوره بیلمه رن فنانی
علی نین الی چاتاندا سرِ چشمة بقایه

مگر ای سحاب رحمت یاغاسان وگرنه دوزخ
وئرار اوت شرار قهری اوزماندا ماسوایه

دور ایاقه یوخلی مسکین چال علی قاپی سین ایندی
که باغیشلیار کرمدن اوزوگون او شه گدایه

علی دن سوبای سفارش کیم ائدر اوغول بو قاتل
چون اسیریدی الیزده یئتیشین او بی نوایه

علی دن سوبای اوغول کیم گتیرر ابوالعجائب
که اولا اوزی معرّف شهدای کربلایه

هامی پاکباز ایچینده باشا کیم یئتیردی عهدین
کیم علی کیمین جهاندا عمل ائیلدی وفایه

اونا من دییه مم آللاه نه اونون کیمی بشر وار
اولورام باخاندا حیران  شه ملک لا فتایه

گتیرای نسیم رحمت  توزی یار گزن دیاردان
که قانا باتان گوزوم تئز چاتا بلکه توتیایه

او امیدیلن که شایدیتیره مزارِیاره
اورگیمده چوخ یانیقلی سوزی وئرمیشم صبایه

فقرا دعا ائدنده آقاجان قضانی دوندر
که قضانین آفتیتنده جانی دوشمسین بلایه

نئجه نی کیمی نوایه گلیم ایندی آیریلیقدان
گیجه لرمنیم امیدیم بودی صبحدم نسیمی

که یارین پیام لطفون یئتیره بو آشنایه
گیجه یاری شهریارتک گل ائشیت او حق قوشوندان

اورگین غمین دیینده چاتاسان شهِ ولایه
دی ولائی تورکی یازسین بیزه شهریار یازاندان
کی علی الی نوانی یئتیره بو بینوایه


مقبره الشعرا
مقبره


شعر شیخ محمود شبستری درباره حضرت علی

اگر بر دست گیری مال سهل‌ست
ولی در دل نگه داری جهل است

برای مصلحت دنیا گنه نیست
سر جمله گناهان حب دنیی است

زکوه خاصگان آن علی بود
علی کرد آنچه او را حق بفرمود

نکرد این کار از خلق جهان کس
زکوه اندر نماز او دادی و بس

شنیدستی که در وقت رکوع او
به سائل داد خاتم در خشوع او

سه قرص جو هم از بهر خدا داد
خداوندش جزای هَلْ اَتی داد

تو هم گر می‌توانی همچنین باش
ز دنیا دور شو در راه دین باش

زکوه ار می‌دهی بهر خدا ده
چو می‌دانی که از جمله خدا به

زکوتی کان به حق باشد قبول‌ست
قبولش کن که این قول رسول‌ست


مقبره عینالی تبریز
عینالی

مسجد ثقه الاسلام تبریز

صاحب الامر



شعر حکیمانه از حکیم محمد فضولی درباره رمضان


 رمضان اولدو چكیب شاهد ِ می  پرده یه  رو ،
می ایچون چنگ توتوب تعزیه ، آچدی گیسو

بیلدی مطرب كی نه دیر حال ، گؤتوردو سازی ،
بزم دن چكدی ایاغینی صُراحی و سبو

بزم قانونی پوزولدو ، نه ایچون چنگ ایله دف؟
یئغیلیب ائتمه یه لر حاكم ائشیگین ده غلو

رمضان آیی گرَگ  آچیلا جنت قاپی سی ،
نه روا كیم ، اولا میخانه قاپی سی  باغلو

فتح ِ میخانه ایچون اوخویالیم فاتحه لر ،
اولا كیم اوزوموزه آچیلا بیر باغلی قاپو

آفتاب ِ قدح ائتمز رمضان آیی طلوع ،
نه بلادیر بیزه یارب ، نه قرا گون دور بو؟

انتظار ِ می ِ گلگون ایله بایرام آیی نا ،
باخه - باخه انه جك دیر گؤزوموزه قره سو

رمضان اولدو ، بودور وهمی فضولی نین كیم ،
نئچه گون ایچمه یه می ، زهد ایله ناگه توتا خو


مجموعه مسجد جامع تبریز
تبریز

مسجد زیبا

مسجد تاریخی

مسجد جامع تبریز



صائب تبریزی ، شب قدر و رمضان


هر که ایام خط از سیمبران غافل شد
از شب قدر به ماه رمضان غافل شد

بیخودی می کند اوضاع جهان را هموار
وای بر آن که ازین خواب گران غافل شد

روزی بسته دهانان رسد از غیب، چرا
از دل تنگ من آن غنچه دهان غافل شد؟


امامزاده سید حمزه تبریز
سید حمزه


شعر استاد کریمی مراغه ای - رمضان گلدی

گینه گلدی رمضان هامی مسلمان اولاجاق
دین اسلام اوجالوب خلق نماز خوان اولاجاق

گله جق غیرتده فاسق، اولاجاق اهل تمیز
ایتدیقی معصیته جمـــــــله پشیمــان اولاجا ق

بیر محرمده چخوب شاهقلی بو مسجد دن
بیر ده بو آیده گلــــوب داخـل ایوان اولاجا ق

روزه سین میل ایلینلر چیخاجاقلار سفـره
ایله بیر هاموسی زوار خـــراسان اولاجا ق

او آداملار که ایدوب میلته چوخ جور وستم
هاموسی بیر گئجه ده قاری قرآن اولاجا ق

هیچ گناه اولماسا بسدور بیزه بو صوم وصلاه
قبر ایچینده بیزه او حائیل سوزان اولاجاق




مرتبط با : تبریز متفرقه * مشاهیر آذربایجان
برچسب ها : تصاویر مساجد تبریز-حضرت علی-شب قدر-شعر ترکی امام علی-مسجد تاریخی تبریز-شب احیا-شعر-
نویسنده : تبریز قارتال
تاریخ : جمعه 26 خرداد 1396
زمان : 01:15 ق.ظ
دیدار دو دریا ، شمس تبریزی شه شهان جهان
نظرات |

نادره بحر آذربایجان کیست


روزی شمس تبریزی وارد مجلس مولاناشد ، مولانا درکنارحوضی نشسته بود وچندین کتاب دربرداشت . شمس تبریزی می پرسد: این چه کتابهایی است؟ مولانا می گوید: قیل وقال است . شمس می فرماید: ترا با اینها چکاراست ؟ وبالفور دست درازکرده و کتابها را برمی دارد وبه حوض می افکند
مولانا با اضطراب وتاسف می گوید: هــــی!!! درویش چه کردی؟

بعضی ازاین کتابها ازپدرم به من رسیده بود ونسخه ی منحصر بفرد بود ودیگر پیدانمی شود. شمس دست درحوض برده و کتابها را یکایک بیرون می کشد ، بدون اینکه آب به آنها رسده باشد وبدست مولانا جلال الدین می دهد.

مولانا می پرسد: این چه سِرّی است ؟
شمس می گوید: این ذوق وحال است که ترا ازآن خبری نیست .

حال مولاناجلال الدین دگرگون شده وبه شوریدگی می گراید . بحث و درس را کنار گذاشته و شبانه روز در رکاب شمس تبریزی درخدمت می ایستد و از آنروز به بعد حالات گوناگونی به شمس تبریزی دست می داده که دیوان غزلیاتش را برای مراد خود ، شمس تبریزی سروده است .

رقص عشق ، مستند مولانا به ترکی  Mevlana- Aşkın Dansı
[http://www.aparat.com/v/8xSjp]

[http://www.aparat.com/v/2lQgS]


می نویسند شمس سواد نداشته ومعلوم نیست باچه جاذبه ای مردی مانند مولانا را مجذوب خود کرده ، درصورتیکه مولانا درهمان زمان از بزرگان علم وحکمت بوده بطوریکه اورا ” ملای رومی ” می نامیدند.

بهرحال این دومرد چنان درهم فرورفته وذوب شدند که تمامی مردم قونیه ومریدان مولانا را به آتش حسد برافروختند تاجایی که نقشه قتل شمس راکشیدند تاشاید جناب مولانا راازدست اوبرهانند.وبدین منظور شبی در تاریکی به شمس تبریزی دست یافتند وباکارد به قتلش رساندند ودراین جنایت فرزند مولانا (علاالدین محمد )دست داشته .

می نویسند اولین کاردی که زدند حضرت شمس چنان نعره ای کشید که قاتلین ( هفت نفر) همگی بیهوش به زمین افتادند وچند لحظه بعدکه به هوش آمدند ،جز چند قطره خون چیزی ندیدند.

پس ازآن حال مولانا بسیارآشفته بود تاجایی که باکسی حرفی نمیزد ودراین زمان غزلیات بسیار شورانگیز برای محبوب خود سروده وامروز پس ازگذشت حدود هفتصد سال ازبهترین های ادبیات فارسی است .

شمس تبریزی


دیدار شمس و مولانا
درباره دیدار نخستین شمس و مولانا سخن بسیار گفته اند. گروهی از آن به دیدار دو عاشق و برخی به دیدار دو معشوق یاد کرده‌اند. دیدار جان با جان هم گفته اند که من این را بیشتر می پسندم.
واقعا معلوم نیست اگر آن ملاقات رازآلود رخ نمی داد اکنون نامی از شمس و مولانا در عالم بود یا نه. این که در آن دیدار چه گذشت بر ما روشن نیست  هرچند در باره آن بسیار گفته اند و نوشته اند. اکثر آن چه نوشته اند و به دست ما رسیده است، بوی اسطوره سازی و مبالغه می دهد و کمتر نشا نی از واقعیت دارد.

افلاکی در مناقب العارفین ماجرا را این گونه شرح می دهد: “روزی مولانا پس از درس ،از مدرسه پنبه فروشان سواره بیرون آمد، شمس بیرون مدرسه او را دید وپرسید که محمد “ص” برتر است یا با یزید؟ مولانا جواب داد: واضح است  محمد”ص” برتر است. وشمس پرسید پس چرا محمد”ص” گفت: ” ما عرفناک حق معرفتک (خدایا آن چنان که باید تو را نشناختم ) اما بایزید گفت :” سبحانی ! ما اعظم شا‌نی ” ( منزّهم من!چه بلند مرتبه ام !)؟ گویند مولانا با شنیدن این سخن از هوش رفت و از استر افتاد.بعضی نیز مانند جامی در نفحات‌الانس گفته اند مولانا جوابی داد که شمس از هوش رفت.
اما در مقالات شمس داستان این ملاقات طور دیگری بیان شده است که با واقعیت بیشتر سازگاری دارد.در آن جا آمده است وقتی شمس به قونیه می رسد و محضر مولانا را درک می کند، به او می گوید: “بسیار خوب! ما وعظ تو را شنیدیم و خیلی هم لذت بردیم. تو علامه‌ی دهری و همه چیز را خیلی خوب بلدی و کتاب معارف پدرت را نه یک بار و دو بار، بلکه هزار بار خوانده ای و خیلی خوب بلدی، حالا بگو ببینم حرف های خودت کو ؟”

در مورد تاریخ این ملاقات گفته اند در سال ۶۴۲ ه.ق بوده است که  شمس به قونیه وارد شد و پس از ۱۶ ماه آن جا را ترک گفت و دوباره در سال ۶۴۴ به قونیه بازگشت ودر سال ۶۴۵ برای همیشه ناپدید شد.
شمس روح بی قراری بود که در پی یافتن کسی از جنس خویش ترک خانه و کاشانه کرده بود و دائما در سفر بود تا جایی که به او لقب شمس پرنده داده بودند. خود او می گوید: “کسی می خواستم از جنس خود، که او را قبله سازم و روی بدو آورم، که از خود ملول شده بودم.” ( خط سوم، ص ۱۱۱
شمس که در دهه ششم عمر خود بود مولانای ۳۸ ساله را همان گمشده سالیان دراز خود می یابد و او را به قماری می خواند که هیچ تضمینی برای برنده شدن در آن وجود نداشت. مولانا با تمام خلوص وارد این قمار عاشقانه می شود و گوهر عشق می برد.
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش         بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
دیوان کبیر، غزل ۱۰۸۵

یادمان مفهوم عروج شمس در باغ گلستان تبریز
عرفانی

شمس نیز با دیدن مولانا  آن کسی را که می خواست یافته بود و حالا می توانست هر آن چه در دل داشت و دیگران از فهمش عاجز بودند با او در میان بگذارد.او که ظاهراً مردی درشت خو، دیرجوش و کم حوصله بود، حرف های زیادی برای گفتن داشت اما گوش و دل‌های زیادی برای شنیدن و پذیرفتن آنها  نمی یافت. به قول خودش: “من گنگ خواب دیده و خلقی تمام کر، من عاجز از گفتن و خلق از شنیدنش”. (خط سوم) و در باره ی وجود مبهم و سر در گم خود در مقالات شمس ازخطاطی سخن می گوید که سه گونه خط می نوشته است، یکی از آنها را خود او و دیگران می توانستند بخوانند، دومی را فقط خود او می خوانده و سومی را نه خطاط می توانست بخواند و نه دیگران، و شمس می گوید: “این خط سوم منم“. “چنان که آن خطّاط سه گونه خط نبشتی؛

یکی او خواندی لا غیر، یکی هم او خواندی و هم غیر ، یکی نه او خواندی نه غیر او. آن منم که سخن گویم. نه من دانم نه غیر من“. (خط سوم، آغاز کتاب)
بزرگترین و گران بها ترین و شاید بتوان گفت تنها هدیه ای که شمس به مولانا در آن قمار عاشقانه بخشید، “عشق” بود. همان چیزی که تنها معیار شمس برای ارزیابی مردمان بود. علم و زهد و فضل و عبادت هرگز در مقابل عشق برای او رنگ و بویی نداشت، تا جایی که حتی پدرش را مورد انتقاد قرار می داد که از “عشق” بی خبر است.

در مقالات شمس پدر خود را این گونه توصیف می کند: “نیک مرد بود و کرمی داشت. در سخن گفتن آبش از محاسن فرو آمدی. الا عاشق نبود. مرد نیکو دیگر است و عاشق دیگر“.


می گویند: روزی مولانا، شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید:مگر تو شراب خوارهستی؟!
شمس پاسخ داد:بلی.
مولانا:ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
ـ در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!
ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
– با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
– پس خودت برو و شراب خریداری کن.
– در این شهر همه مرا میشناسند،چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم ،نه صحبت کنم و نه بخوابم.
مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.

شعر مولانا

تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شدمردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.
هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد:”ای مردم!شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است.”

آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد.مرد ادامه داد:”این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!” سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد:”ای مردم بی حیا!شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید،این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند.”
رقیب مولوی فریاد زد:”این سرکه نیست بلکه شراب است.”
شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.

رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت ،دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.آنگاه مولوی از شمس پرسید:برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
شمس گفت:برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست،تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی،با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند.این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت.پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود
البته شمس این متاع را به دیگران و حتی بزرگانی از عالم عرفان عرضه کرده بود ولی به چشم هیچ یک آن گونه که به چشم مولانا آمد، نیامد. این توان و قوه در مولانا بود که دست به قماری بزند که هیچ تضمینی برای بردن نداشت، بلکه ممکن بود دنیا و آخرتش را بر سر آن بگذارد. اما مولانا چنان مست و شیدا شده بود که حاضر بود به خواست شمس به هر خلاف عادتی دست بزند تا به کام خود برسد.
از خلاف آمد عادت بطلب کام که من          کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
حافظ

مولوی

مولانا که پس از دیدار با شمس تولدی دوباره یافته بود، درس و بحث و وعظ را رها کرد و به شعر و ترانه و سماع روی آورد و نکوهش نکوهش کنندگان را به هیچ گرفت.
زاهد بودم ، ترانه گویم کردی         سر حلقه ی بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم            بازیچه ی کودکان  کویم  کردی
رباعیات مولانا،دیوان شمس، ۲۳۶ ،شفیعی کدکنی

اما شمس به مولانا چه گفته بود که او را این گونه واله و شیدا کرده بود؟ شاید غزل زیر بهترین جواب باشد:
گفت که دیوانه  نه ای، لایق این خانه  نه ای            رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سر مست نه ای، رو که از این دست نه ای    رفتم و سر مست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه ای، در طرب آغشته نه ای           پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی، مست خیا لی و شکی              گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی، قبله ی این جمع شدی              جمع نیم، شمع نیم، دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری، پیشرو و راهبری                     شیخ نیم، پیش نیم، امر تو را بنده شدم
دیوان کبیر ، غزل ۱۳۹۳

مدت همراهی این دو در مرحله نخست پس از دیدار اول از ۱۶ ماه تجاوز نمی کند. مولانا در این مدت چنان شیفته شمس می شود که به هیچ وجه تاب دوری او را ندارد .اما زمزمه ها یی مبنی بر رفتن شمس می شنود و ملتمسانه از او می خواهد که نرود.
روشنی خانه تویی، خانه بمگذار و نرو                      عشرت چون شکر ما را تو نگه دار و نرو
عشوه دهد دشمن من، عشوه ی او را مشنو            جان و دلم را به غم و غصه بمسپار و نرو
دشمن ما را و تو را بهر خدا شاد مکن                     حیله ی دشمن مشنو، دوست میازا ر و مرو
هیچ حسود از پی کس نیک نگوید صنما                  آن چه سزد از کرم دوست ، به پیش آر و مرو
دیوان کبیر، غزل ۲۱۴۳

مقبره شمس

همین طور که از ابیات بالا معلوم است، ظاهرا وقتی مولانا تغییر رویه داده است و از کرسی تدریس و سجاده پیش نمازی دست کشیده و دست ارادت کامل  به شمس تبریزی داده است، عده ای از مدرسان علوم شرعی و برخی از مریدان مولانا را خوش نیامده است و نسبت به شمس حسد و دشمنی ورزیده اند.وچه بسا نقشه ی قتل شمس را در سر می پرورانیدند. بنابر این، شمس که خواهان چنین آشوب و بلوایی نبود و شاید از جان خویش نیز بیمناک بود، از قونیه بی خبر خارج می شود و به دمشق می رو
پس از این که مولانا از حضور شمس در دمشق آگاه می شود نامه های بسیار به او می نویسد تا به قونیه بازگردد، حتی فرزند خود سلطان ولد را با عده ای از مریدان به دمشق می فرستد و سر انجام شمس تسلیم اصرار مولانا شده و به قونیه باز می گردد اما این بار نیز همان حسد ها و دشمنی ها شمس را مجبور به ترک قونیه می کند؛ با این فرق که دیگر بازگشتی در کار نبود و مولانا مدتها در هجر او سوخت و غزل های سوزان سرود. مولانا به هیچ وجه نمی خواست مرگ شمس را باور کند. ناباورانه این رباعی را با خود می خواند که:
که  گفت که :” آن زنده ی جاوید بمرد؟ “        که گفت که:” آفتاب امید بمرد؟”
آن دشمن خورشید، بر آمد بربام                     دو چشم ببست ، گفت :”خورشید بمرد”

رباعیات مولانا، ۸۴ دیوان شمس، شفیعی کدکنی
کم کم مولانا باورش شد که شمس برای همیشه رفته است. این بار شمس از درون خود مولانا طلوع کرد و معلوم شد شمس تبریزی با آن همه بزرگی و عظمتی که داشت، بهانه ای بود برای ایجاد تحولی شگرف در مولانا و بیان قصه عشق از زبان شیرین او برای همه ‌ی عالمیان.

مولانا دیگر اهل طرب شده بود نه اهل حسرت و آه. او دیگر به دنبال شمسی خارج از وجود خود نمی گشت چون هزاران شمس از درون او به خارج نور می افشاندند. وقتی مریدی به خاطر نرسیدن به محضر شمس و ندیدن او آهی کشید و گفت: “حیف!” مولانا بر آشفت و گفت: “اگر به خدمت مولانا شمس الدین تبریزی نرسیدی – به روان مقدس پدرم! – به کسی رسیدی که در هر تای موی او هزار شمس‌الدین آونگان است و در ادراک سرِّ سرِّ او حیران!”.
شمس تبریز خود بهانه ست          ماییم به حسن لطف، ماییم
با خلق بگو برای روپوش           کو شاهِ کریم و ما گداییم
ما را چه زشاهی و گدایی          شادیم که شاه را سزاییم
محویم به حسنِِ شمس تبریز        در محو، نه او بود نه ماییم
دیوان کبیر، غزل ۱۵۷۶

منابع:
۱-خط سوم،دکتر صاحب الزمانی
۲-دیوان حافظ
۳-دیوان کبیر
۴- مقالات شمس
۵-مناقب العارفین
۶- نفحات الانس

اپرای دیدار دو دریا عشق و عرفان شمس تبریزی و مولانا
[http://www.aparat.com/v/B0Oxe]



نگارنده: موسی کاظم‌زاده - درباره شمس تبریزی، بهترین توصیف و تعریف را می‌توان از نگاه مولانا بیان کرد که می‌گوید:

شمس تبریز را چو دیدم من / نادره بحر و گنج و کان که منم
از تبریز شمس دین چونک مرا نعم رسد / جز تبریز و شمس دین جمله وجود لا بود
از تبریز شمس دین دست دراز می‌کند / سوی دل و دل من از دسترسی چه می‌شود
راز دل تو شمس دین در تبریز بشنود / دور ز گوش و جان او کز سخنت گران بود
از تبریز شمس دین سوی که رای می‌کند /  بحر چه موج زد گهر بر در ما چه می‌کند

با این وصف حالی که مولانا درباره شمس تبریزی داشته‌اند، ادامه این مطلب و گزارش را به بهانه هفتم مهرماه که به عنوان روز بزرگداشت «شمس» در تقویم رسمی کشور نام‌گذاری شده، پی می‌گیریم که این عارف و اندیشمند، بی‌نام و نشان آذربایجان کیست! که زندگی او این همه رمز و راز پنهانی دارد و به نوعی همگان دوستدار و خواهان او هستند؟

شمس و مولانا

روزی برای شمس
در هر صورت می‌گویند، زندگی شمس تبریزی، در پرده‌ای از ابـهام بوده که این مسأله هم به خاطر متمایز بودن او از دیگران است.

واقعیت این است که بدون تردید باید یادآوری کنیم، که اکثر عرفا، علما، ادبا و شعرا شمس تبریزی را بیشتر از طریق مولانا می‌شناسیم. و به سخن دیگر برای شناخت بیشتر شمس تبریزی باید از پنجره سروده‌ها و غزل‌های شوریده جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولانا، به شمس نگاه کرد.

جالب‌تر آنکه عشق و علاقه مولانا به شمس تبریزی به حدی رسیده بود که این ابرمرد تاریخ عرفانی، او را خدای خود می‌دانست، به طوریکه در این ارتباط دیوان شعری بسیار با ارزش و فاخری به نام شمس می‌سراید.

نادره بحر؛ آذربایجان کیست
در این زمینه، بعد نیست به نمونه‌ای از غزلیات دیوان شمس تبریزی بپردازیم که مولوی تمام زندگی خویش را وقف شمس کرد. و در واقع شمس تبریزی آنچنان زیربنای تفکر و اندیشه‌ مولانا، را تحت تأثیر خود قرار می‌دهد، که او را تا پایان زندگی مست، سرگشته و دیوانه می‌کند.

ای رستخیز ناگهان، وی رحمت بی‌منتها / ای آتشی افروخته، در بیشۀ اندیشه‌ها
امروز خندان آمدی، مفتاح زندان آمدی / بر مستمندان آمدی، چون بخشش و فضل خدا
خورشید را حاجب تویی، امید را واجب تویی / مطلب تویی، طالب تویی، هم منتها، هم مبتدا
در سینه‌ها برخاسته، اندیشه را آراسته / هم خویش حاجت خواسته، هم خویشتن کرده روا
ای روح بخش بی بَدَل، وی لذت علم و عمل / باقی بهانه ست و دغل، کاین علت آمد، و آن دوا
ما زان دغل کژ بین شده، با بی گنه در کین شده / گه مست حورالعین شده، گه مست نان و شوربا
این سُکر بین، هل عقل را، وین نُقل بین، هل نَقل را / کز بهر نان و بقل را، چندین نشاید ماجرا
تدبیر صد رنگ افکنی، بر روم و بر زنگ افکنی / واندر میان جنگ افکنی، فی اصطناع لا یری
میمال پنهان گوش جان، مینه بهانه بر کسان / جان رب خلصنی زنان، والله که لاغست ای کیا
خامش که بس مستعجلم، رفتم سوی پای علم / کاغذ بنه بشکن قلم، ساقی درآمد، الصلا
کوتاه سخن آنکه عشق و علاقه شمس به مولانا و مولانا به شمس تبریزی دو طرفه بوده است.

از شمس تبریزی‌ می‌پرسند، برای چه به قونیه، شهری که مولانا جلال‌الدین در آن‌ می‌زیست، آمده اید؟ پاسخ می‌ دهد:« به سراغ‌ یکی از اولیای خدا آمده‌ام».« به خواب‌ دیدم‌ که‌ مرا گفتند، تـرا بـا یک ولی هم صحبت‌ کنیم.گفتم: کجاست آن ولی؟...گفتند در روم است».

مولوی

شه شهان جهان کیست
و همچنین مولوی در وصف یارش می‌گوید:
پــیر من و مراد مـن، درد مـن و دوای مـن / فاش بگفتم این سخن، شمس من و خدای من

با این وجود، باید یادآوری کنیم که وجود عظیم شمس از دیدۀ نامحرمان پنهان مانده و به جز مولوی، کسی به شناخت گوهر وجودی او پی نبرده است. سلطان ولد، شمس را «شه شهان جهان»، «فزون‌تر از جانِ جان»، «برتر از عرش» و بالاتر از اینها، فانی در حق و یگانه با او می‌‌داند.

به هر حال، سخن گفتن از مردی با نام و نشان چون «حضرت مولانا، سلطان الاولیاء و الواصلین، تاج المحبوبین، قطب العارفین، فخرالموحّدین، شمس‌الحق و الملّة و الدّین تبریزی، عظّم‌الله جلال قدره»، کمی سخت و دشوار است.

حال آنچه در این زمینه اهمیت دارد اینکه، سلطان ولد، شمس تبریزی را با عنوان «مولانا شمس الدّین تبریزی »، یاد کرده و او را دارای مقام عالی ولایت می‌داند؛ و بر این باور است که شمس، مولوی را نیز به سوی همین مرتبه روحانی والا دعوت کرده و سوق داده است:
شمس تبریز بود از آن شاهان / دعوتش کرد لاجرم سوی آن
رهبرش گشت شمس تبریزی / آنکه بودش نهاد خونریزی
دعوتش کرد در جهان عجب / که ندید آن به خواب، ترک و عرب  

در به در به دنبال، شمس
گفته می شود؛ شمس تبریزی عاشق سیر، سیاحت و سفر بود. شمس تبریزی در 26 جمادی‌الثانی 642 (معادل 6 دسامبر 1244 میلادی و 16 آذر 623 هجری خورشیدی) به قونیه می رسد و در این شهر با مولانا آشنا می شود.

به مولانا گفته بود: «سفر کردم آمدم و رنج‌ها به من رسید که اگر قونیه را پر زر کردندی به آن کرا نکردی، الا دوستی تو غالب بود... سفر دشوار می‌آید، اما اگر این بار رفته شود چنان مکن که آن بار کردی».
از سوی دیگر، در سال 645 شمس تبریزی بی آنکه کسی در جریان باشد، قونیه را ترک می کند و به سیر و سیاحت خود ادامه می دهد.

در این ارتباط به سلطان ولد؛ فرزند مولوی که نزدیک‌ترین مرید و همراز او بود، بارها گفته بود:
خواهم این بار آنچنان رفتن / که نداند کسی کجایم من        
همه گردند در طلب عاجز / ندهد کس نشان ز من هرگز                   
سال‌ها بگذرد چنین بسیار / کس نیابد ز گرد من آثار

بنابراین، به عبارت دیگر شمس و مولانا دو نیمة ناتمام با هم به تکامل و رشد می رسند.

مولوی در ستایش شمس در دیوان شمس می سراید:
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم / دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا / زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای / رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم .....
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر / کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان / کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

شمس هم  می گوید: ...
خلق منم خانه منم دام منم دانه منم / عاقل و دیوانه منم دور مشو دور مشو
نام منم بام منم صبح منم شام منم / حاصل ایام منم دور مشو دور مشو ....
شمس منم ماه منم حاجب و درگاه منم / غافل و آگاه منم دور مشو دور مشو
شیخ منم شاب منم ابر منم آب منم / بیخود و بیخواب منم دور مشو دور مشو
شمس شکرریز منم مفخر تبریز منم /  خنجر خونریز منم دور مشو دور مشو

اجرای اشعار مولانا برای شمس تبریزی به ترکی
[http://www.aparat.com/v/scxtO]


با این اوصاف؛ افزون بر آنچه گفته شد، مولانا در دیوان کبیر به طور متعدد «شمس» را کیمیایی می داند، که قلب ماهیّت می‌کند، و وجود ناقص به کمال می‌رساند.« بخرام شمس تبریز ! که تو کیمیای حقّی همه مس ما شود زر، چو بکان ما درآیی».

شمس تبریزی، چگونه در قاب خاطره‌ها جای می‌گیرد
همچنین در بسیاری از موارد شمس تبریزی در ذهن و زبان مولوی حتی فردی زمینی و خاکی نیست، بلکه چهره و تصویر و جلوه و نمودهایی عرشی دارد تا فرشی:« از ورای هر دو عالم بانگ آید روح را پس ترا با شمس دین باقی اعلی چه کار؟».

در نهایت اینکه شمس تبریزی در اشعار و دیوان مولانا نمونه ای بارز از «انسان کامل» و مظهری از نور مطلق است:« شمس تبریز که نور مطلق است آفتاب است و ز انوار حق است».
افلاکی نیز همانند سلطان ولد و سپهسالار، این موضوع را بیان می‌دارد که شمس به صورت ناشناس و پنهانی مسافرت می‌کرد و کسی از واقعیت وجودی و عظمت ذاتی او باخبر نبود.
سپهسالار شمس را از زمره اولیای مستور الهی معرفی می‌کند که تا زمان حضرت مولوی، کسی از احوال او اطلاعی نداشته است.

افلاکی نیز وطن شمس را تبریز دانسته و او را از زمره بزرگان و مشایخ صاحب نام آن خطه می‌داند: «همچنان از پیران قدیم منقول است که حضرت مولانا شمس‌الدین را پیران طریقت و عارفان حقیقت، «کامل تبریزی» خواندندی و جماعت مسافران صاحب دل او را «پرنده» گفتندی، جهت طی زمینی که داشته است».

استاد محمّد علی موحد هم به ارتباط و انعکاس مطالبِ مقالات شمس در آثار مولوی، خصوصاً مثنوی او، اذعان داشته و در این خصوص بر این باور است: «مثنوی مولوی در واقع روایت منظوم و مشروحی از سخنان پیر تبریزی است و شرح رمزی از انعام او، که با تجربیات روحی خود مولانا در هم آمیخته و از اطلاعات وسیع و تصرفات ساحرانه ذهن وقاد وی مایه گرفته است. تصادفی نیست که تمام مطالب مقالات، در تشریح دقایق عرفانی و بسیاری از قصه‌ها و حتی بسیاری از تعبیرات آن را در مثنوی می‌یابیم».

ترکناز

شمس تبریزی ترا عشق شناسد نه خرد
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی نیز در مقدمه گزیده غزلیات شمس در معرفی «شمس تبریزی» می گوید: «شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد تبریزی شوریده ای از شوریدگان عالم و رندی از رندان عالم سوز بودف که خشت زیر سر و بر تارک نه اختر پای دارند.معماری وجودش را با مرور تذکره ها نمی توان گشود.

همچنین درباره‌اش فرمود: شمس تبریزی ترا عشق شناسد نه خرد، اما پرتو این خورشید در شعر مولانا ما را از روایات مجعول تذکره نویسان و مریدان قصه باره بی نیاز می سازد».

فرجام سخن اینکه؛ در معرفی شمس، می‌توان گفت، شیخ شمس‌الدین محمد بن علی بن ملک داد تبریزی عالم و فاضل و دانشمند گرانقدر، از بزرگان مشایخ صوفیه در سال 582 هجری قمری در تبریز به دنیا آمد. وی از پیشروان بزرگ صوفیه در قرون ششم و هفتم هجری است، که مولوی به سبب تأثیر عظیمی که شخصیت شمس بر او گذاشت، و در همین زمینه نیز دیوانش را به نام شمس تبریزی نامید. شمس از معارف اسلامی و عرفان و تصوف و خصایص احوال و منازل سالکان این راه به خوبی آگاهی داشت، اما از مراحل ظاهری گذشت و علایق دنیوی دل کند و جویای حق و حقیقت شد؛ با تجرّد از علایق دنیوی قلندروار همه جا بی‌نام و نشان سفر می‌کرد و روزگار را به سیر آفاق و انفس می‌گذرانید.

شمس؛ عارف بی‌نام و نشان آذربایجان
مقالاتش که به صورت کتابی مدون درآمده و به طبع رسیده، نموداری از مقالات عرفانی و اطلاعات علمی و مذهبی اوست.

نکته مهم‌تر اینکه؛ به عقیده اساتید، محققان و کارشناسان حوزه عرفان و ادبیات، معرفی این شخصیت فرهیخته و بزرگ ادب و عرفان ایران زمین، به جهانیان و به ویژه ملت ایران و در راس آنها آذربایجانی‌ها، متاسفانه آن طور که باید و شاید اقدامات اساسی و مؤثری از سوی دستگاه‌های ذیربط، مسئولان و متولیان فرهنگ و تاریخ صورت نگرفته و به نظر می‌رسد، نزدیک به 8 قرن، شخصیت تاریخی شمس تبریزی، این عارف آذربایجانی برای بسیاری از دوستداران ادب و عرفان ناشناخته مانده است.


آرامگاه شمس تبریزی در خوی آذربایجان غربی
[http://www.aparat.com/v/D17qj]


دؤزگون - دکتر ح.م صدیق
چنان‌که اشاره شد تا کنون کوششی برای تدوین دیوان ترکی مولوی رومی صورت نگرفته است و برخی ابیات ترکی و ملعمات او را نیز که برخی نظیر بدیع‌الزمان فروزانفر در دیوان وی منتشر ساخته‌اند. اینک شعر ترکی مولوی را می‌خوانیم:

1
اوسون وارسا ای غافل،
آلدانماغیل زنهار مالا.
شول نسنه‌یه‌که سن قویوب،
گئده‌رسن اول گئرو قالا.

سن زحمتینی گؤره‌سن،
دوره‌سن دونیا مالینی.
آنلار قالیرلار خرج ائدوپ،
آنمیالار زهی بلا.

سنی اونودور دوستلارین،
اوغلون، قیزین، عورتلرین.
اول مالینی أوله شلر،
حساب ائدوپ قیلدان قیلا.

قیلمایالار سنه وفا،
بونلار بای اولا، سن گدا.
سنین ایچون وئر‌میه‌لر،
بیر پارا ائتمک یوقسولا.

بیر دملیغا آغلاشالار،
آندان واروپ باغلاشالار.
سنی چوقورا گؤموشوب،
تئز دؤنه‌لر گوله – گوله.

اولکیم گئده اوزاق یولا،
گرک آزیق آلا بیله.
آلمازوسا، یولدا قالا،
ارمیه هرگز منزله.

وئردی سنه مالی چلب،
تا خیره قیلاسان سبب،
خیر ائیله‌ده قیل حق طلب،
وئرمه‌دن اول مالین یئله.

بو گون سئوینیرسن منیم،
آلتونوم آقچام چوق دئیو.
آنمازموسان اول سونوکیم
محتاج اولاسان بیر پولا.

اس أتمیه مالین سنین،
خوش اولمیا حالین سنین.
نسنه أرمیه ألین سنین،
گر سونمادونسا أل – اله.

اول مال دئدین، مار اولا،
حقا که گورون دار اولا.
هرگز مدد بولمایاسون،
چئوره باقوب ساغا – سولا.

آلتون‌ایسه آندا چوراق،
اولا سنه اول خوش طوراق.
نئیلر طایم قیلدین یاراق،
آنلارسنه قارشو گله.

مال سرمایه قیلغیل آزیق،
حققه اینانیرسان باییق،
یاپ آخرت، دونیانی ییق،
تا ایره‌سون سون منزله.

چون اولا الونده درم،
گوج ‌یئتدوکجه قیلغیل کرم.
اؤگود بودور که من دئرم
دولت آنین اؤگود اولا.

ائتمه مالین الا تلف،
حق بیرمینه وئرور خلف.
قیلغیل سلف، قیلما علف،
ورنه قامو ضایع اولا.

دیلر ایسه‌ن عیش ابد،
توتغیل نه دئدیسه احد.
آندان دیله هر دم مدد،
تا ایری‌شه سون حاصله.

بؤیله بویوردو لم‌یزل،
بیلین بونو، قیلین عمل:
ترک ائیله‌نوز طول أمل،
اویمانیز هر بیر باطله.

یوخسول ایسه‌ن صبر ائیله‌غیل،
گر بای ایسه‌ن ذکر ائیله‌غیل.
هر بیر حالا شکر ائیله‌غیل،
حق دؤندورور حالدان حاله.

دونیا اونون آخرت اونون،
نعمت اونون، محنت اونون،
تامو اونون، جنت اونون،
دولت اونون قانی بولا؟

حققا منه نه مال گرک،
نه قیل گرک، نه قال گرک،
دیله‌گوم ائیو حال گرک،
کندوزونو بیلن قولا.

من بیر بیجان ای الاه،
یاولاق چوخ ائیله‌دوم گناه.
یازوقلارومدان آه، آه،
نه شرح ائدوم، گلمز دیله.

ای شمس دیله حاقدان حقی،
بیز فانی ییز، اولدور باقی.
قامولار اونو مشتاقی،
تا خود کو کیمین اولا؟

کیچگینن اوغلان،
هی بیزه گلگیل!
داغدان داشدان،
گز-گزه گیلگیل.

آی بیگی سن‌سن،
گون بیگی سن سن.
بی‌مزه گلمه،
با مزه گلگیل.

مولانا


2

گئچگیلن اوغلان،
اوتاغا گلگیل.
یول بولامازسان،
داغ – داغا گلگیل.

اول چیچه گی کیم،
یازی‌دا بولدون.
کیمسه‌یه وئرمه،
حسمونه وئر گیل.

3

گله‌سن آندا سنه ‌یئی، غرضیم یوق ائشیدورسن،
قالاسن بوندا یاووزدور یالونوز قاندا قالورسن.
چلبی دیرقامو دیرلیک، چلبه گل، نه گزرسن،
چلبی قوللارین استر، چلبی‌نی نه سانورسن؟
نه اوغوردور، نه اوغوردور، چلب آغزیندا قیغیرماق،
قولاغون آچ،‌قولاغون آچ، بولاکیم آندا دولارسن.

4
اگر گئیدور قارینداش یوخسا یاووز،
اوزون یولدا سنه بودور قیلاووز.
چوپانی برک دوت، قورتلار اؤ کوشدور،
ائشیت مندن قاراقوزم، قاراقوز.
اگر تات‌سان، اگر روم‌سان، اگر تورک،
زبان بی‌زبانان را بیاموز.

5
دانی چرا به عالم، یالقیز سنی سئورمن؟
چون در برم نیائی، اند عمت اؤلرمن.
من یار با وفایم، بر من جفا قیلوسن،
گر تو مرا نخواهی، من خود سنی دیلرمن.
روی چو ماه داری، من شاد دل از آنم،
زان شکر لبانت بیر اؤپکنگ دیلرمن.
تو همچو شیر مستی، داخی قانیم ایچرسن،
من چون سگان کویت، دنبال تو گزرمن.
فرمای غمزه‌ات را، تا خون من بریزد،
ورنی سنین ألیندن من یارغویا باریرمن.
هر دم به خشم گویی، بارغیل منیم قاتیمدان،
من روی سخت کرده، نزدیک تو دورورمن.
روزی نشست خواهم یالقیز سنسن قاتیندا،
هم سن چاخیر ایچرسن، هم من قیمیز چیلرمن.
آن شب که خفته باشی مست و خراب شاها،
نوشین لبت به دندان قی‌یی ـ قی‌یی تورتورمن.
روزی که من نبینم آن روی همچو ماهت،
جانا نشان کویت از هر کسی سورور من.
ماهی چو شمس تبریز غیبت نمود، گفتند
از دیگری نپرسید، من سؤیله‌دیم: آرارمن.

6
مرا یاری‌ست ترک جنگوئی،
که او هر لحطه با من یاغی بولغای.
هر آن نقدی که جنسی دید با من،
ستاند او ز من تا چاخیر آلغای.
بنوشد چاخیر و آنگه بگوید،
تا لالالا، تالاتارلام، تالاتای.
گل ای ساقی، غنیمتدیر بو دمنی،
که فردا کانداند که نه بولغای.
الا ای شمس تبریزی نظر قیل،
که عشقت آتش است و جسم ما نای.

7
ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو،
آیی به کلبه‌ی من و گویی که: گل برو!
تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم،
دانم من این‌قدر که به ترکی‌ست آب: سو.
ای ارسلان قیلیچ مکش از بهر خون من،
عشقت گرفته جمله‌ی اجزام مو به مو.
بر من فسون بخواهد کؤیچگ یا باشلارین،
ای سؤزدشی تو سئیرک سؤزده قانی بجو.
دیک دور! شنودم از تو و خاموش ماندم،
غماز من بس است در  این یک رنگ و بو.

8
ماه است نمی‌دانم خورشید رخت یا نه،
بو آیریلیق اودونا نئجه جگریم یا نه؟
مردم ز فراق تو، مردم که همه دانند،
عشق اودو نهان اولماز، یانا دوشیجک جانه،
سودای رخ لیلی، شد حاصل ما خیلی،
مجنون بیگی واویلی اولدوم یئنه دیوانه.
صد تیر زند دلدوز آن ترک کمان ابرو،
فتنه‌لی آلاگؤزلر چون اویخودان اویانه.
ای شاه شجاع ‌الدین، شمس الحق تبریزی،
رحمتدن اگر نولا بیر قطره بیزه دانه؟

شاعر

لینک پست رومی و شمس الحق
لینک پست باغ شمس در تبریز
لینک پست نکوداشت شمس تبریزی
لینک پست قدمگاه شمس تبریزی در خوی




مرتبط با : متفرقه * مشاهیر آذربایجان * تورک سئسه لینک
برچسب ها : شمس و مولانا-شمس تبریزی-مولوی-شعر-صوفی-عرفان-
نویسنده : تبریز قارتال
تاریخ : سه شنبه 6 مهر 1395
زمان : 09:00 ب.ظ
:: سلام به شهریار
:: فولکلور ترانه های آذربایجان
:: دوربین تبریز لینک 73 (شهرک زعفرانیه تبریز)
:: حكیم ملا محمد فضولی
:: عکس با لباس اصیل آذربایجان
:: دوربین تبریز لینک 72 ( سفر به زنوز و زیبایی های آن )
:: درباره تبریز و آذربایجان و اخبار About and News
:: روستاهای تاریخی حماملو و اویلق و کرینگان ورزقان
:: افتتاح مرکز همایشهای بین المللی خاوران تبریز
:: پرفسور لطفی زاده ریاضیدان و دانشمند بزرگ آذربایجان
:: تبریز 2018 را مثل خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی باشیم
:: کویر قوم تپه آذربایجان
:: شهروند لینک آذربایجانی 69 (عکاس آقایان انصارین و عزیزی )
:: زیر پوست شهر تبریز ، "ژن" نامرغوب یا بی پولی
:: توریسم و اهمیت آن برای اقتصاد شهر
:: Richard I'Anson and trip to Tabriz
:: جشنواره قیزیل گول یا گل محمدی آذربایجان
:: اردبیل و تماشای تاریخ و طبیعت
:: رقص های آذربایجان آمیخته با هنر و فرهنگ غنی
:: پیاده محوری لازمه شهر تاریخی توریستی تبریز
:: شهروند لینک آذربایجانی 68 ( غذاهای کدبانوی آذربایجان )
:: گردشگری با چادرهای اوبا عشایری در آذربایجان شرقی
:: شب قدر و شعر علی
:: جوانان خیر تبریزی بجای حج به گلریزان اهدا کردند
:: هتلهای ارزان قیمت برای مسافران تبریز
:: سوغات آذربایجان غربی و اورمیه
:: جلیل مثنی سماور ساز با مس تبریز
:: دوربین تبریز لینک 71 ( گلجار و دویجان مرند )
:: قدرتمندی زبان ترکی
:: شهروند لینک آذربایجانی 67 (عکاس آقای ایرج خانی)




( تعداد کل صفحات: 3 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]




 

شارژ ایرانسل

فال حافظ