تبریز ویکی لینکلر

 
دیدار دو دریا ، شمس تبریزی شه شهان جهان
نظرات |

نادره بحر آذربایجان کیست


روزی شمس تبریزی وارد مجلس مولاناشد ، مولانا درکنارحوضی نشسته بود وچندین کتاب دربرداشت . شمس تبریزی می پرسد: این چه کتابهایی است؟ مولانا می گوید: قیل وقال است . شمس می فرماید: ترا با اینها چکاراست ؟ وبالفور دست درازکرده و کتابها را برمی دارد وبه حوض می افکند
مولانا با اضطراب وتاسف می گوید: هــــی!!! درویش چه کردی؟

بعضی ازاین کتابها ازپدرم به من رسیده بود ونسخه ی منحصر بفرد بود ودیگر پیدانمی شود. شمس دست درحوض برده و کتابها را یکایک بیرون می کشد ، بدون اینکه آب به آنها رسده باشد وبدست مولانا جلال الدین می دهد.

مولانا می پرسد: این چه سِرّی است ؟
شمس می گوید: این ذوق وحال است که ترا ازآن خبری نیست .

حال مولاناجلال الدین دگرگون شده وبه شوریدگی می گراید . بحث و درس را کنار گذاشته و شبانه روز در رکاب شمس تبریزی درخدمت می ایستد و از آنروز به بعد حالات گوناگونی به شمس تبریزی دست می داده که دیوان غزلیاتش را برای مراد خود ، شمس تبریزی سروده است .

رقص عشق ، مستند مولانا به ترکی  Mevlana- Aşkın Dansı
[http://www.aparat.com/v/8xSjp]

[http://www.aparat.com/v/2lQgS]


می نویسند شمس سواد نداشته ومعلوم نیست باچه جاذبه ای مردی مانند مولانا را مجذوب خود کرده ، درصورتیکه مولانا درهمان زمان از بزرگان علم وحکمت بوده بطوریکه اورا ” ملای رومی ” می نامیدند.

بهرحال این دومرد چنان درهم فرورفته وذوب شدند که تمامی مردم قونیه ومریدان مولانا را به آتش حسد برافروختند تاجایی که نقشه قتل شمس راکشیدند تاشاید جناب مولانا راازدست اوبرهانند.وبدین منظور شبی در تاریکی به شمس تبریزی دست یافتند وباکارد به قتلش رساندند ودراین جنایت فرزند مولانا (علاالدین محمد )دست داشته .

می نویسند اولین کاردی که زدند حضرت شمس چنان نعره ای کشید که قاتلین ( هفت نفر) همگی بیهوش به زمین افتادند وچند لحظه بعدکه به هوش آمدند ،جز چند قطره خون چیزی ندیدند.

پس ازآن حال مولانا بسیارآشفته بود تاجایی که باکسی حرفی نمیزد ودراین زمان غزلیات بسیار شورانگیز برای محبوب خود سروده وامروز پس ازگذشت حدود هفتصد سال ازبهترین های ادبیات فارسی است .

شمس تبریزی


دیدار شمس و مولانا
درباره دیدار نخستین شمس و مولانا سخن بسیار گفته اند. گروهی از آن به دیدار دو عاشق و برخی به دیدار دو معشوق یاد کرده‌اند. دیدار جان با جان هم گفته اند که من این را بیشتر می پسندم.
واقعا معلوم نیست اگر آن ملاقات رازآلود رخ نمی داد اکنون نامی از شمس و مولانا در عالم بود یا نه. این که در آن دیدار چه گذشت بر ما روشن نیست  هرچند در باره آن بسیار گفته اند و نوشته اند. اکثر آن چه نوشته اند و به دست ما رسیده است، بوی اسطوره سازی و مبالغه می دهد و کمتر نشا نی از واقعیت دارد.

افلاکی در مناقب العارفین ماجرا را این گونه شرح می دهد: “روزی مولانا پس از درس ،از مدرسه پنبه فروشان سواره بیرون آمد، شمس بیرون مدرسه او را دید وپرسید که محمد “ص” برتر است یا با یزید؟ مولانا جواب داد: واضح است  محمد”ص” برتر است. وشمس پرسید پس چرا محمد”ص” گفت: ” ما عرفناک حق معرفتک (خدایا آن چنان که باید تو را نشناختم ) اما بایزید گفت :” سبحانی ! ما اعظم شا‌نی ” ( منزّهم من!چه بلند مرتبه ام !)؟ گویند مولانا با شنیدن این سخن از هوش رفت و از استر افتاد.بعضی نیز مانند جامی در نفحات‌الانس گفته اند مولانا جوابی داد که شمس از هوش رفت.
اما در مقالات شمس داستان این ملاقات طور دیگری بیان شده است که با واقعیت بیشتر سازگاری دارد.در آن جا آمده است وقتی شمس به قونیه می رسد و محضر مولانا را درک می کند، به او می گوید: “بسیار خوب! ما وعظ تو را شنیدیم و خیلی هم لذت بردیم. تو علامه‌ی دهری و همه چیز را خیلی خوب بلدی و کتاب معارف پدرت را نه یک بار و دو بار، بلکه هزار بار خوانده ای و خیلی خوب بلدی، حالا بگو ببینم حرف های خودت کو ؟”

در مورد تاریخ این ملاقات گفته اند در سال ۶۴۲ ه.ق بوده است که  شمس به قونیه وارد شد و پس از ۱۶ ماه آن جا را ترک گفت و دوباره در سال ۶۴۴ به قونیه بازگشت ودر سال ۶۴۵ برای همیشه ناپدید شد.
شمس روح بی قراری بود که در پی یافتن کسی از جنس خویش ترک خانه و کاشانه کرده بود و دائما در سفر بود تا جایی که به او لقب شمس پرنده داده بودند. خود او می گوید: “کسی می خواستم از جنس خود، که او را قبله سازم و روی بدو آورم، که از خود ملول شده بودم.” ( خط سوم، ص ۱۱۱
شمس که در دهه ششم عمر خود بود مولانای ۳۸ ساله را همان گمشده سالیان دراز خود می یابد و او را به قماری می خواند که هیچ تضمینی برای برنده شدن در آن وجود نداشت. مولانا با تمام خلوص وارد این قمار عاشقانه می شود و گوهر عشق می برد.
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش         بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
دیوان کبیر، غزل ۱۰۸۵

یادمان مفهوم عروج شمس در باغ گلستان تبریز
عرفانی

شمس نیز با دیدن مولانا  آن کسی را که می خواست یافته بود و حالا می توانست هر آن چه در دل داشت و دیگران از فهمش عاجز بودند با او در میان بگذارد.او که ظاهراً مردی درشت خو، دیرجوش و کم حوصله بود، حرف های زیادی برای گفتن داشت اما گوش و دل‌های زیادی برای شنیدن و پذیرفتن آنها  نمی یافت. به قول خودش: “من گنگ خواب دیده و خلقی تمام کر، من عاجز از گفتن و خلق از شنیدنش”. (خط سوم) و در باره ی وجود مبهم و سر در گم خود در مقالات شمس ازخطاطی سخن می گوید که سه گونه خط می نوشته است، یکی از آنها را خود او و دیگران می توانستند بخوانند، دومی را فقط خود او می خوانده و سومی را نه خطاط می توانست بخواند و نه دیگران، و شمس می گوید: “این خط سوم منم“. “چنان که آن خطّاط سه گونه خط نبشتی؛

یکی او خواندی لا غیر، یکی هم او خواندی و هم غیر ، یکی نه او خواندی نه غیر او. آن منم که سخن گویم. نه من دانم نه غیر من“. (خط سوم، آغاز کتاب)
بزرگترین و گران بها ترین و شاید بتوان گفت تنها هدیه ای که شمس به مولانا در آن قمار عاشقانه بخشید، “عشق” بود. همان چیزی که تنها معیار شمس برای ارزیابی مردمان بود. علم و زهد و فضل و عبادت هرگز در مقابل عشق برای او رنگ و بویی نداشت، تا جایی که حتی پدرش را مورد انتقاد قرار می داد که از “عشق” بی خبر است.

در مقالات شمس پدر خود را این گونه توصیف می کند: “نیک مرد بود و کرمی داشت. در سخن گفتن آبش از محاسن فرو آمدی. الا عاشق نبود. مرد نیکو دیگر است و عاشق دیگر“.


می گویند: روزی مولانا، شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید:مگر تو شراب خوارهستی؟!
شمس پاسخ داد:بلی.
مولانا:ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
ـ در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!
ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
– با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
– پس خودت برو و شراب خریداری کن.
– در این شهر همه مرا میشناسند،چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم ،نه صحبت کنم و نه بخوابم.
مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.

شعر مولانا

تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شدمردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.
هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد:”ای مردم!شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است.”

آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد.مرد ادامه داد:”این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!” سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد:”ای مردم بی حیا!شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید،این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند.”
رقیب مولوی فریاد زد:”این سرکه نیست بلکه شراب است.”
شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.

رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت ،دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.آنگاه مولوی از شمس پرسید:برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
شمس گفت:برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست،تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی،با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند.این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت.پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود
البته شمس این متاع را به دیگران و حتی بزرگانی از عالم عرفان عرضه کرده بود ولی به چشم هیچ یک آن گونه که به چشم مولانا آمد، نیامد. این توان و قوه در مولانا بود که دست به قماری بزند که هیچ تضمینی برای بردن نداشت، بلکه ممکن بود دنیا و آخرتش را بر سر آن بگذارد. اما مولانا چنان مست و شیدا شده بود که حاضر بود به خواست شمس به هر خلاف عادتی دست بزند تا به کام خود برسد.
از خلاف آمد عادت بطلب کام که من          کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
حافظ

مولوی

مولانا که پس از دیدار با شمس تولدی دوباره یافته بود، درس و بحث و وعظ را رها کرد و به شعر و ترانه و سماع روی آورد و نکوهش نکوهش کنندگان را به هیچ گرفت.
زاهد بودم ، ترانه گویم کردی         سر حلقه ی بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم            بازیچه ی کودکان  کویم  کردی
رباعیات مولانا،دیوان شمس، ۲۳۶ ،شفیعی کدکنی

اما شمس به مولانا چه گفته بود که او را این گونه واله و شیدا کرده بود؟ شاید غزل زیر بهترین جواب باشد:
گفت که دیوانه  نه ای، لایق این خانه  نه ای            رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سر مست نه ای، رو که از این دست نه ای    رفتم و سر مست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه ای، در طرب آغشته نه ای           پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی، مست خیا لی و شکی              گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی، قبله ی این جمع شدی              جمع نیم، شمع نیم، دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری، پیشرو و راهبری                     شیخ نیم، پیش نیم، امر تو را بنده شدم
دیوان کبیر ، غزل ۱۳۹۳

مدت همراهی این دو در مرحله نخست پس از دیدار اول از ۱۶ ماه تجاوز نمی کند. مولانا در این مدت چنان شیفته شمس می شود که به هیچ وجه تاب دوری او را ندارد .اما زمزمه ها یی مبنی بر رفتن شمس می شنود و ملتمسانه از او می خواهد که نرود.
روشنی خانه تویی، خانه بمگذار و نرو                      عشرت چون شکر ما را تو نگه دار و نرو
عشوه دهد دشمن من، عشوه ی او را مشنو            جان و دلم را به غم و غصه بمسپار و نرو
دشمن ما را و تو را بهر خدا شاد مکن                     حیله ی دشمن مشنو، دوست میازا ر و مرو
هیچ حسود از پی کس نیک نگوید صنما                  آن چه سزد از کرم دوست ، به پیش آر و مرو
دیوان کبیر، غزل ۲۱۴۳

مقبره شمس

همین طور که از ابیات بالا معلوم است، ظاهرا وقتی مولانا تغییر رویه داده است و از کرسی تدریس و سجاده پیش نمازی دست کشیده و دست ارادت کامل  به شمس تبریزی داده است، عده ای از مدرسان علوم شرعی و برخی از مریدان مولانا را خوش نیامده است و نسبت به شمس حسد و دشمنی ورزیده اند.وچه بسا نقشه ی قتل شمس را در سر می پرورانیدند. بنابر این، شمس که خواهان چنین آشوب و بلوایی نبود و شاید از جان خویش نیز بیمناک بود، از قونیه بی خبر خارج می شود و به دمشق می رو
پس از این که مولانا از حضور شمس در دمشق آگاه می شود نامه های بسیار به او می نویسد تا به قونیه بازگردد، حتی فرزند خود سلطان ولد را با عده ای از مریدان به دمشق می فرستد و سر انجام شمس تسلیم اصرار مولانا شده و به قونیه باز می گردد اما این بار نیز همان حسد ها و دشمنی ها شمس را مجبور به ترک قونیه می کند؛ با این فرق که دیگر بازگشتی در کار نبود و مولانا مدتها در هجر او سوخت و غزل های سوزان سرود. مولانا به هیچ وجه نمی خواست مرگ شمس را باور کند. ناباورانه این رباعی را با خود می خواند که:
که  گفت که :” آن زنده ی جاوید بمرد؟ “        که گفت که:” آفتاب امید بمرد؟”
آن دشمن خورشید، بر آمد بربام                     دو چشم ببست ، گفت :”خورشید بمرد”

رباعیات مولانا، ۸۴ دیوان شمس، شفیعی کدکنی
کم کم مولانا باورش شد که شمس برای همیشه رفته است. این بار شمس از درون خود مولانا طلوع کرد و معلوم شد شمس تبریزی با آن همه بزرگی و عظمتی که داشت، بهانه ای بود برای ایجاد تحولی شگرف در مولانا و بیان قصه عشق از زبان شیرین او برای همه ‌ی عالمیان.

مولانا دیگر اهل طرب شده بود نه اهل حسرت و آه. او دیگر به دنبال شمسی خارج از وجود خود نمی گشت چون هزاران شمس از درون او به خارج نور می افشاندند. وقتی مریدی به خاطر نرسیدن به محضر شمس و ندیدن او آهی کشید و گفت: “حیف!” مولانا بر آشفت و گفت: “اگر به خدمت مولانا شمس الدین تبریزی نرسیدی – به روان مقدس پدرم! – به کسی رسیدی که در هر تای موی او هزار شمس‌الدین آونگان است و در ادراک سرِّ سرِّ او حیران!”.
شمس تبریز خود بهانه ست          ماییم به حسن لطف، ماییم
با خلق بگو برای روپوش           کو شاهِ کریم و ما گداییم
ما را چه زشاهی و گدایی          شادیم که شاه را سزاییم
محویم به حسنِِ شمس تبریز        در محو، نه او بود نه ماییم
دیوان کبیر، غزل ۱۵۷۶

منابع:
۱-خط سوم،دکتر صاحب الزمانی
۲-دیوان حافظ
۳-دیوان کبیر
۴- مقالات شمس
۵-مناقب العارفین
۶- نفحات الانس

اپرای دیدار دو دریا عشق و عرفان شمس تبریزی و مولانا
[http://www.aparat.com/v/B0Oxe]



نگارنده: موسی کاظم‌زاده - درباره شمس تبریزی، بهترین توصیف و تعریف را می‌توان از نگاه مولانا بیان کرد که می‌گوید:

شمس تبریز را چو دیدم من / نادره بحر و گنج و کان که منم
از تبریز شمس دین چونک مرا نعم رسد / جز تبریز و شمس دین جمله وجود لا بود
از تبریز شمس دین دست دراز می‌کند / سوی دل و دل من از دسترسی چه می‌شود
راز دل تو شمس دین در تبریز بشنود / دور ز گوش و جان او کز سخنت گران بود
از تبریز شمس دین سوی که رای می‌کند /  بحر چه موج زد گهر بر در ما چه می‌کند

با این وصف حالی که مولانا درباره شمس تبریزی داشته‌اند، ادامه این مطلب و گزارش را به بهانه هفتم مهرماه که به عنوان روز بزرگداشت «شمس» در تقویم رسمی کشور نام‌گذاری شده، پی می‌گیریم که این عارف و اندیشمند، بی‌نام و نشان آذربایجان کیست! که زندگی او این همه رمز و راز پنهانی دارد و به نوعی همگان دوستدار و خواهان او هستند؟

شمس و مولانا

روزی برای شمس
در هر صورت می‌گویند، زندگی شمس تبریزی، در پرده‌ای از ابـهام بوده که این مسأله هم به خاطر متمایز بودن او از دیگران است.

واقعیت این است که بدون تردید باید یادآوری کنیم، که اکثر عرفا، علما، ادبا و شعرا شمس تبریزی را بیشتر از طریق مولانا می‌شناسیم. و به سخن دیگر برای شناخت بیشتر شمس تبریزی باید از پنجره سروده‌ها و غزل‌های شوریده جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولانا، به شمس نگاه کرد.

جالب‌تر آنکه عشق و علاقه مولانا به شمس تبریزی به حدی رسیده بود که این ابرمرد تاریخ عرفانی، او را خدای خود می‌دانست، به طوریکه در این ارتباط دیوان شعری بسیار با ارزش و فاخری به نام شمس می‌سراید.

نادره بحر؛ آذربایجان کیست
در این زمینه، بعد نیست به نمونه‌ای از غزلیات دیوان شمس تبریزی بپردازیم که مولوی تمام زندگی خویش را وقف شمس کرد. و در واقع شمس تبریزی آنچنان زیربنای تفکر و اندیشه‌ مولانا، را تحت تأثیر خود قرار می‌دهد، که او را تا پایان زندگی مست، سرگشته و دیوانه می‌کند.

ای رستخیز ناگهان، وی رحمت بی‌منتها / ای آتشی افروخته، در بیشۀ اندیشه‌ها
امروز خندان آمدی، مفتاح زندان آمدی / بر مستمندان آمدی، چون بخشش و فضل خدا
خورشید را حاجب تویی، امید را واجب تویی / مطلب تویی، طالب تویی، هم منتها، هم مبتدا
در سینه‌ها برخاسته، اندیشه را آراسته / هم خویش حاجت خواسته، هم خویشتن کرده روا
ای روح بخش بی بَدَل، وی لذت علم و عمل / باقی بهانه ست و دغل، کاین علت آمد، و آن دوا
ما زان دغل کژ بین شده، با بی گنه در کین شده / گه مست حورالعین شده، گه مست نان و شوربا
این سُکر بین، هل عقل را، وین نُقل بین، هل نَقل را / کز بهر نان و بقل را، چندین نشاید ماجرا
تدبیر صد رنگ افکنی، بر روم و بر زنگ افکنی / واندر میان جنگ افکنی، فی اصطناع لا یری
میمال پنهان گوش جان، مینه بهانه بر کسان / جان رب خلصنی زنان، والله که لاغست ای کیا
خامش که بس مستعجلم، رفتم سوی پای علم / کاغذ بنه بشکن قلم، ساقی درآمد، الصلا
کوتاه سخن آنکه عشق و علاقه شمس به مولانا و مولانا به شمس تبریزی دو طرفه بوده است.

از شمس تبریزی‌ می‌پرسند، برای چه به قونیه، شهری که مولانا جلال‌الدین در آن‌ می‌زیست، آمده اید؟ پاسخ می‌ دهد:« به سراغ‌ یکی از اولیای خدا آمده‌ام».« به خواب‌ دیدم‌ که‌ مرا گفتند، تـرا بـا یک ولی هم صحبت‌ کنیم.گفتم: کجاست آن ولی؟...گفتند در روم است».

مولوی

شه شهان جهان کیست
و همچنین مولوی در وصف یارش می‌گوید:
پــیر من و مراد مـن، درد مـن و دوای مـن / فاش بگفتم این سخن، شمس من و خدای من

با این وجود، باید یادآوری کنیم که وجود عظیم شمس از دیدۀ نامحرمان پنهان مانده و به جز مولوی، کسی به شناخت گوهر وجودی او پی نبرده است. سلطان ولد، شمس را «شه شهان جهان»، «فزون‌تر از جانِ جان»، «برتر از عرش» و بالاتر از اینها، فانی در حق و یگانه با او می‌‌داند.

به هر حال، سخن گفتن از مردی با نام و نشان چون «حضرت مولانا، سلطان الاولیاء و الواصلین، تاج المحبوبین، قطب العارفین، فخرالموحّدین، شمس‌الحق و الملّة و الدّین تبریزی، عظّم‌الله جلال قدره»، کمی سخت و دشوار است.

حال آنچه در این زمینه اهمیت دارد اینکه، سلطان ولد، شمس تبریزی را با عنوان «مولانا شمس الدّین تبریزی »، یاد کرده و او را دارای مقام عالی ولایت می‌داند؛ و بر این باور است که شمس، مولوی را نیز به سوی همین مرتبه روحانی والا دعوت کرده و سوق داده است:
شمس تبریز بود از آن شاهان / دعوتش کرد لاجرم سوی آن
رهبرش گشت شمس تبریزی / آنکه بودش نهاد خونریزی
دعوتش کرد در جهان عجب / که ندید آن به خواب، ترک و عرب  

در به در به دنبال، شمس
گفته می شود؛ شمس تبریزی عاشق سیر، سیاحت و سفر بود. شمس تبریزی در 26 جمادی‌الثانی 642 (معادل 6 دسامبر 1244 میلادی و 16 آذر 623 هجری خورشیدی) به قونیه می رسد و در این شهر با مولانا آشنا می شود.

به مولانا گفته بود: «سفر کردم آمدم و رنج‌ها به من رسید که اگر قونیه را پر زر کردندی به آن کرا نکردی، الا دوستی تو غالب بود... سفر دشوار می‌آید، اما اگر این بار رفته شود چنان مکن که آن بار کردی».
از سوی دیگر، در سال 645 شمس تبریزی بی آنکه کسی در جریان باشد، قونیه را ترک می کند و به سیر و سیاحت خود ادامه می دهد.

در این ارتباط به سلطان ولد؛ فرزند مولوی که نزدیک‌ترین مرید و همراز او بود، بارها گفته بود:
خواهم این بار آنچنان رفتن / که نداند کسی کجایم من        
همه گردند در طلب عاجز / ندهد کس نشان ز من هرگز                   
سال‌ها بگذرد چنین بسیار / کس نیابد ز گرد من آثار

بنابراین، به عبارت دیگر شمس و مولانا دو نیمة ناتمام با هم به تکامل و رشد می رسند.

مولوی در ستایش شمس در دیوان شمس می سراید:
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم / دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا / زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای / رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم .....
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر / کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان / کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

شمس هم  می گوید: ...
خلق منم خانه منم دام منم دانه منم / عاقل و دیوانه منم دور مشو دور مشو
نام منم بام منم صبح منم شام منم / حاصل ایام منم دور مشو دور مشو ....
شمس منم ماه منم حاجب و درگاه منم / غافل و آگاه منم دور مشو دور مشو
شیخ منم شاب منم ابر منم آب منم / بیخود و بیخواب منم دور مشو دور مشو
شمس شکرریز منم مفخر تبریز منم /  خنجر خونریز منم دور مشو دور مشو

اجرای اشعار مولانا برای شمس تبریزی به ترکی
[http://www.aparat.com/v/scxtO]


با این اوصاف؛ افزون بر آنچه گفته شد، مولانا در دیوان کبیر به طور متعدد «شمس» را کیمیایی می داند، که قلب ماهیّت می‌کند، و وجود ناقص به کمال می‌رساند.« بخرام شمس تبریز ! که تو کیمیای حقّی همه مس ما شود زر، چو بکان ما درآیی».

شمس تبریزی، چگونه در قاب خاطره‌ها جای می‌گیرد
همچنین در بسیاری از موارد شمس تبریزی در ذهن و زبان مولوی حتی فردی زمینی و خاکی نیست، بلکه چهره و تصویر و جلوه و نمودهایی عرشی دارد تا فرشی:« از ورای هر دو عالم بانگ آید روح را پس ترا با شمس دین باقی اعلی چه کار؟».

در نهایت اینکه شمس تبریزی در اشعار و دیوان مولانا نمونه ای بارز از «انسان کامل» و مظهری از نور مطلق است:« شمس تبریز که نور مطلق است آفتاب است و ز انوار حق است».
افلاکی نیز همانند سلطان ولد و سپهسالار، این موضوع را بیان می‌دارد که شمس به صورت ناشناس و پنهانی مسافرت می‌کرد و کسی از واقعیت وجودی و عظمت ذاتی او باخبر نبود.
سپهسالار شمس را از زمره اولیای مستور الهی معرفی می‌کند که تا زمان حضرت مولوی، کسی از احوال او اطلاعی نداشته است.

افلاکی نیز وطن شمس را تبریز دانسته و او را از زمره بزرگان و مشایخ صاحب نام آن خطه می‌داند: «همچنان از پیران قدیم منقول است که حضرت مولانا شمس‌الدین را پیران طریقت و عارفان حقیقت، «کامل تبریزی» خواندندی و جماعت مسافران صاحب دل او را «پرنده» گفتندی، جهت طی زمینی که داشته است».

استاد محمّد علی موحد هم به ارتباط و انعکاس مطالبِ مقالات شمس در آثار مولوی، خصوصاً مثنوی او، اذعان داشته و در این خصوص بر این باور است: «مثنوی مولوی در واقع روایت منظوم و مشروحی از سخنان پیر تبریزی است و شرح رمزی از انعام او، که با تجربیات روحی خود مولانا در هم آمیخته و از اطلاعات وسیع و تصرفات ساحرانه ذهن وقاد وی مایه گرفته است. تصادفی نیست که تمام مطالب مقالات، در تشریح دقایق عرفانی و بسیاری از قصه‌ها و حتی بسیاری از تعبیرات آن را در مثنوی می‌یابیم».

ترکناز

شمس تبریزی ترا عشق شناسد نه خرد
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی نیز در مقدمه گزیده غزلیات شمس در معرفی «شمس تبریزی» می گوید: «شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد تبریزی شوریده ای از شوریدگان عالم و رندی از رندان عالم سوز بودف که خشت زیر سر و بر تارک نه اختر پای دارند.معماری وجودش را با مرور تذکره ها نمی توان گشود.

همچنین درباره‌اش فرمود: شمس تبریزی ترا عشق شناسد نه خرد، اما پرتو این خورشید در شعر مولانا ما را از روایات مجعول تذکره نویسان و مریدان قصه باره بی نیاز می سازد».

فرجام سخن اینکه؛ در معرفی شمس، می‌توان گفت، شیخ شمس‌الدین محمد بن علی بن ملک داد تبریزی عالم و فاضل و دانشمند گرانقدر، از بزرگان مشایخ صوفیه در سال 582 هجری قمری در تبریز به دنیا آمد. وی از پیشروان بزرگ صوفیه در قرون ششم و هفتم هجری است، که مولوی به سبب تأثیر عظیمی که شخصیت شمس بر او گذاشت، و در همین زمینه نیز دیوانش را به نام شمس تبریزی نامید. شمس از معارف اسلامی و عرفان و تصوف و خصایص احوال و منازل سالکان این راه به خوبی آگاهی داشت، اما از مراحل ظاهری گذشت و علایق دنیوی دل کند و جویای حق و حقیقت شد؛ با تجرّد از علایق دنیوی قلندروار همه جا بی‌نام و نشان سفر می‌کرد و روزگار را به سیر آفاق و انفس می‌گذرانید.

شمس؛ عارف بی‌نام و نشان آذربایجان
مقالاتش که به صورت کتابی مدون درآمده و به طبع رسیده، نموداری از مقالات عرفانی و اطلاعات علمی و مذهبی اوست.

نکته مهم‌تر اینکه؛ به عقیده اساتید، محققان و کارشناسان حوزه عرفان و ادبیات، معرفی این شخصیت فرهیخته و بزرگ ادب و عرفان ایران زمین، به جهانیان و به ویژه ملت ایران و در راس آنها آذربایجانی‌ها، متاسفانه آن طور که باید و شاید اقدامات اساسی و مؤثری از سوی دستگاه‌های ذیربط، مسئولان و متولیان فرهنگ و تاریخ صورت نگرفته و به نظر می‌رسد، نزدیک به 8 قرن، شخصیت تاریخی شمس تبریزی، این عارف آذربایجانی برای بسیاری از دوستداران ادب و عرفان ناشناخته مانده است.


آرامگاه شمس تبریزی در خوی آذربایجان غربی
[http://www.aparat.com/v/D17qj]


دؤزگون - دکتر ح.م صدیق
چنان‌که اشاره شد تا کنون کوششی برای تدوین دیوان ترکی مولوی رومی صورت نگرفته است و برخی ابیات ترکی و ملعمات او را نیز که برخی نظیر بدیع‌الزمان فروزانفر در دیوان وی منتشر ساخته‌اند. اینک شعر ترکی مولوی را می‌خوانیم:

1
اوسون وارسا ای غافل،
آلدانماغیل زنهار مالا.
شول نسنه‌یه‌که سن قویوب،
گئده‌رسن اول گئرو قالا.

سن زحمتینی گؤره‌سن،
دوره‌سن دونیا مالینی.
آنلار قالیرلار خرج ائدوپ،
آنمیالار زهی بلا.

سنی اونودور دوستلارین،
اوغلون، قیزین، عورتلرین.
اول مالینی أوله شلر،
حساب ائدوپ قیلدان قیلا.

قیلمایالار سنه وفا،
بونلار بای اولا، سن گدا.
سنین ایچون وئر‌میه‌لر،
بیر پارا ائتمک یوقسولا.

بیر دملیغا آغلاشالار،
آندان واروپ باغلاشالار.
سنی چوقورا گؤموشوب،
تئز دؤنه‌لر گوله – گوله.

اولکیم گئده اوزاق یولا،
گرک آزیق آلا بیله.
آلمازوسا، یولدا قالا،
ارمیه هرگز منزله.

وئردی سنه مالی چلب،
تا خیره قیلاسان سبب،
خیر ائیله‌ده قیل حق طلب،
وئرمه‌دن اول مالین یئله.

بو گون سئوینیرسن منیم،
آلتونوم آقچام چوق دئیو.
آنمازموسان اول سونوکیم
محتاج اولاسان بیر پولا.

اس أتمیه مالین سنین،
خوش اولمیا حالین سنین.
نسنه أرمیه ألین سنین،
گر سونمادونسا أل – اله.

اول مال دئدین، مار اولا،
حقا که گورون دار اولا.
هرگز مدد بولمایاسون،
چئوره باقوب ساغا – سولا.

آلتون‌ایسه آندا چوراق،
اولا سنه اول خوش طوراق.
نئیلر طایم قیلدین یاراق،
آنلارسنه قارشو گله.

مال سرمایه قیلغیل آزیق،
حققه اینانیرسان باییق،
یاپ آخرت، دونیانی ییق،
تا ایره‌سون سون منزله.

چون اولا الونده درم،
گوج ‌یئتدوکجه قیلغیل کرم.
اؤگود بودور که من دئرم
دولت آنین اؤگود اولا.

ائتمه مالین الا تلف،
حق بیرمینه وئرور خلف.
قیلغیل سلف، قیلما علف،
ورنه قامو ضایع اولا.

دیلر ایسه‌ن عیش ابد،
توتغیل نه دئدیسه احد.
آندان دیله هر دم مدد،
تا ایری‌شه سون حاصله.

بؤیله بویوردو لم‌یزل،
بیلین بونو، قیلین عمل:
ترک ائیله‌نوز طول أمل،
اویمانیز هر بیر باطله.

یوخسول ایسه‌ن صبر ائیله‌غیل،
گر بای ایسه‌ن ذکر ائیله‌غیل.
هر بیر حالا شکر ائیله‌غیل،
حق دؤندورور حالدان حاله.

دونیا اونون آخرت اونون،
نعمت اونون، محنت اونون،
تامو اونون، جنت اونون،
دولت اونون قانی بولا؟

حققا منه نه مال گرک،
نه قیل گرک، نه قال گرک،
دیله‌گوم ائیو حال گرک،
کندوزونو بیلن قولا.

من بیر بیجان ای الاه،
یاولاق چوخ ائیله‌دوم گناه.
یازوقلارومدان آه، آه،
نه شرح ائدوم، گلمز دیله.

ای شمس دیله حاقدان حقی،
بیز فانی ییز، اولدور باقی.
قامولار اونو مشتاقی،
تا خود کو کیمین اولا؟

کیچگینن اوغلان،
هی بیزه گلگیل!
داغدان داشدان،
گز-گزه گیلگیل.

آی بیگی سن‌سن،
گون بیگی سن سن.
بی‌مزه گلمه،
با مزه گلگیل.

مولانا


2

گئچگیلن اوغلان،
اوتاغا گلگیل.
یول بولامازسان،
داغ – داغا گلگیل.

اول چیچه گی کیم،
یازی‌دا بولدون.
کیمسه‌یه وئرمه،
حسمونه وئر گیل.

3

گله‌سن آندا سنه ‌یئی، غرضیم یوق ائشیدورسن،
قالاسن بوندا یاووزدور یالونوز قاندا قالورسن.
چلبی دیرقامو دیرلیک، چلبه گل، نه گزرسن،
چلبی قوللارین استر، چلبی‌نی نه سانورسن؟
نه اوغوردور، نه اوغوردور، چلب آغزیندا قیغیرماق،
قولاغون آچ،‌قولاغون آچ، بولاکیم آندا دولارسن.

4
اگر گئیدور قارینداش یوخسا یاووز،
اوزون یولدا سنه بودور قیلاووز.
چوپانی برک دوت، قورتلار اؤ کوشدور،
ائشیت مندن قاراقوزم، قاراقوز.
اگر تات‌سان، اگر روم‌سان، اگر تورک،
زبان بی‌زبانان را بیاموز.

5
دانی چرا به عالم، یالقیز سنی سئورمن؟
چون در برم نیائی، اند عمت اؤلرمن.
من یار با وفایم، بر من جفا قیلوسن،
گر تو مرا نخواهی، من خود سنی دیلرمن.
روی چو ماه داری، من شاد دل از آنم،
زان شکر لبانت بیر اؤپکنگ دیلرمن.
تو همچو شیر مستی، داخی قانیم ایچرسن،
من چون سگان کویت، دنبال تو گزرمن.
فرمای غمزه‌ات را، تا خون من بریزد،
ورنی سنین ألیندن من یارغویا باریرمن.
هر دم به خشم گویی، بارغیل منیم قاتیمدان،
من روی سخت کرده، نزدیک تو دورورمن.
روزی نشست خواهم یالقیز سنسن قاتیندا،
هم سن چاخیر ایچرسن، هم من قیمیز چیلرمن.
آن شب که خفته باشی مست و خراب شاها،
نوشین لبت به دندان قی‌یی ـ قی‌یی تورتورمن.
روزی که من نبینم آن روی همچو ماهت،
جانا نشان کویت از هر کسی سورور من.
ماهی چو شمس تبریز غیبت نمود، گفتند
از دیگری نپرسید، من سؤیله‌دیم: آرارمن.

6
مرا یاری‌ست ترک جنگوئی،
که او هر لحطه با من یاغی بولغای.
هر آن نقدی که جنسی دید با من،
ستاند او ز من تا چاخیر آلغای.
بنوشد چاخیر و آنگه بگوید،
تا لالالا، تالاتارلام، تالاتای.
گل ای ساقی، غنیمتدیر بو دمنی،
که فردا کانداند که نه بولغای.
الا ای شمس تبریزی نظر قیل،
که عشقت آتش است و جسم ما نای.

7
ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو،
آیی به کلبه‌ی من و گویی که: گل برو!
تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم،
دانم من این‌قدر که به ترکی‌ست آب: سو.
ای ارسلان قیلیچ مکش از بهر خون من،
عشقت گرفته جمله‌ی اجزام مو به مو.
بر من فسون بخواهد کؤیچگ یا باشلارین،
ای سؤزدشی تو سئیرک سؤزده قانی بجو.
دیک دور! شنودم از تو و خاموش ماندم،
غماز من بس است در  این یک رنگ و بو.

8
ماه است نمی‌دانم خورشید رخت یا نه،
بو آیریلیق اودونا نئجه جگریم یا نه؟
مردم ز فراق تو، مردم که همه دانند،
عشق اودو نهان اولماز، یانا دوشیجک جانه،
سودای رخ لیلی، شد حاصل ما خیلی،
مجنون بیگی واویلی اولدوم یئنه دیوانه.
صد تیر زند دلدوز آن ترک کمان ابرو،
فتنه‌لی آلاگؤزلر چون اویخودان اویانه.
ای شاه شجاع ‌الدین، شمس الحق تبریزی،
رحمتدن اگر نولا بیر قطره بیزه دانه؟

شاعر

لینک پست رومی و شمس الحق
لینک پست باغ شمس در تبریز
لینک پست نکوداشت شمس تبریزی
لینک پست قدمگاه شمس تبریزی در خوی




مرتبط با : متفرقه * مشاهیر آذربایجان * تورک سئسه لینک
برچسب ها : شمس و مولانا-شمس تبریزی-مولوی-شعر-صوفی-عرفان-
نویسنده : تبریز قارتال
تاریخ : سه شنبه 6 مهر 1395
زمان : 09:00 ب.ظ
مراسم نکوداشت شمس تبریزی
نظرات |

نخستین نکوداشت شمس در تبریز

محمد بن علی بن ملک داد تبریزی ملقب به شمس الدین یا شمس تبریزی در سال ۵۸۲ هجری قمری در تبریز دیده به جهان گشود و در سالٔ ۶۴۵ هجری قمری وفات یافت و مشهور سدهٔ هفتم هجری است و سخنان وی را که در مجالس مختلف بر زبان آورده، مریدان گردآوری کرده اند که به نام 'مقالات شمس تبریزی' معروف است.
شمس تبریزی عاشق سفر بود و بیشتر عمر خود را به سیر و سیاحت گذراند آنچنان که به روایت افلاکی «جماعت مسافران صاحبدل او را پرنده خطاب کرده اند.
آثار شمس تبریزی خود دنیایی است و مانند دریا عمیق بوده که درک واقعی شمس وقت زیادی را می طلبد.
نخستین آیین نکوداشت شمس تبریزی شب گذشته به مناسبت دیدار تاریخی مولانا با شمس با حضور استاد محمد علی موحد،همایون شجریان و کریمی مراغه ای در تالار پتروشیمی تبریز برگزار شد. در این مراسم همچنین استاد کریمی مراغه ای به قرائت شعر پرداخت و از تمبر یادبود نخستین آئین نکوداشت شمس تبریزی رونمایی شد.
سردیس همایش نیز به استاد محمدعلی موحد، کریمی مراغه ای، همایون شجریان و سفیر بلاروس اهدا شد.
تندیس بنیاد شمس خوی نیز توسط مسوولان این بنیاد به مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی آذربایجان شرقی اهدا شد.


[http://www.aparat.com/v/nDAx9]


چندان بنالم ناله‌ها چندان برآرم رنگ‌ها
تا برکنم از آینه هر منکری من زنگ‌ها

بر مرکب عشق تو دل می‌راند و این مرکبش
در هر قدم می‌بگذرد زان سوی جان فرسنگ‌ها

بنما تو لعل روشنت بر کوری هر ظلمتی
تا بر سر سنگین دلان از عرش بارد سنگ‌ها

با این چنین تابانیت دانی چرا منکر شدند
کاین دولت و اقبال را باشد از ایشان ننگ‌ها

گر نی که کورندی چنین آخر بدیدندی چنان
آن سو هزاران جان ز مه چون اختران آونگ‌ها

چون از نشاط نور تو کوران همی بینا شوند
تا از خوشی راه تو رهوار گردد لنگ‌ها

اما چو اندر راه تو ناگاه بیخود می‌شود
هر عقل زیرا رسته شد در سبزه زارت بنگ‌ها

زین رو همی‌بینم کسان نالان چو نی وز دل تهی
زین رو دو صد سرو روان خم شد ز غم چون چنگ‌ها

زین رو هزاران کاروان بشکسته شد از ره روان
زین ره بسی کشتی پر بشکسته شد بر گنگ‌ها

اشکستگان را جان‌ها بستست بر اومید تو
تا دانش بی‌حد تو پیدا کند فرهنگ‌ها

تا قهر را برهم زند آن لطف اندر لطف تو
تا صلح گیرد هر طرف تا محو گردد جنگ‌ها

تا جستنی نوعی دگر ره رفتنی طرزی دگر
پیدا شود در هر جگر در سلسله آهنگ‌ها

وز دعوت جذب خوشی آن شمس تبریزی شود
هر ذره انگیزنده‌ای هر موی چون سرهنگ‌ها

هفته شمس تبریزی

نکوداشت

گرامیداشت

همایون شجریان

چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را
خون بارد این چشمان که تا بینم من آن گلزار را

خورشید چون افروزدم تا هجر کمتر سوزدم
دل حیلتی آموزدم کز سر بگیرم کار را

ای عقل کل ذوفنون تعلیم فرما یک فسون
کز وی بخیزد در درون رحمی نگارین یار را

چون نور آن شمع چگل می‌درنیابد جان و دل
کی داند آخر آب و گل دلخواه آن عیار را

جبریل با لطف و رشد عجل سمین را چون چشد
این دام و دانه کی کشد عنقای خوش منقار را

عنقا که یابد دام کس در پیش آن عنقامگس
ای عنکبوت عقل بس تا کی تنی این تار را

کو آن مسیح خوش دمی بی‌واسطه مریم یمی
کز وی دل ترسا همی پاره کند زنار را

دجال غم چون آتشی گسترد ز آتش مفرشی
کو عیسی خنجرکشی دجال بدکردار را

تن را سلامت‌ها ز تو جان را قیامت‌ها ز تو
عیسی علامت‌ها ز تو وصل قیامت وار را

ساغر ز غم در سر فتد چون سنگ در ساغر فتد
آتش به خار اندرفتد چون گل نباشد خار را

ماندم ز عذرا وامقی چون من نبودم لایقی
لیکن خمار عاشقی در سر دل خمار را

شطرنج دولت شاه را صد جان به خرجش راه را
صد که حمایل کاه را صد درد دردی خوار را

بینم به شه واصل شده می از خودی فاصل شده
وز شاه جان حاصل شده جان‌ها در او دیوار را

باشد که آن شاه حرون زان لطف از حدها برون
منسوخ گرداند کنون آن رسم استغفار را

جانی که رو این سو کند با بایزید او خو کند
یا در سنایی رو کند یا بو دهد عطار را

مخدوم جان کز جام او سرمست شد ایام او
گاهی که گویی نام او لازم شمر تکرار را

عالی خداوند شمس دین تبریز از او جان زمین
پرنور چون عرش مکین کو رشک شد انوار را

ای صد هزاران آفرین بر ساعت فرخترین
کان ناطق روح الامین بگشاید آن اسرار را

در پاکی بی‌مهر و کین در بزم عشق او نشین
در پرده منکر ببین آن پرده صدمسمار را

مراسم نکوداشت شمس

شمس تبریزی

هنرمندان

مراسم تبریز

تو از خواری همی‌نالی نمی‌بینی عنایت‌ها
مخواه از حق عنایت‌ها و یا کم کن شکایت‌ها

تو را عزت همی‌باید که آن فرعون را شاید
بده آن عشق و بستان تو چو فرعون این ولایت‌ها

خنک جانی که خواری را به جان ز اول نهد بر سر
پی اومید آن بختی که هست اندر نهایت‌ها

دهان پرپست می‌خواهی مزن سرنای دولت را
نتاند خواندن مقری دهان پرپست آیت‌ها

ازان دریا هزاران شاخ شد هر سوی و جویی شد
به باغ جان هر خلقی کند آن جو کفایت‌ها

دلا منگر به هر شاخی که در تنگی فرومانی
به اول بنگر و آخر که جمع آیند غایت‌ها

اگر خوکی فتد در مشک و آدم زاد در سرگین
رود هر یک به اصل خود ز ارزاق و کفایت‌ها

سگ گرگین این در به ز شیران همه عالم
که لاف عشق حق دارد و او داند وقایت‌ها

تو بدنامی عاشق را منه با خواری دونان
که هست اندر قفای او ز شاه عشق رایت‌ها

چو دیگ از زر بود او را سیه رویی چه غم آرد
که از جانش همی‌تابد به هر زخمی حکایت‌ها

تو شادی کن ز شمس الدین تبریزی و از عشقش
که از عشقش صفا یابی و از لطفش حمایت‌ها

باغ شمس

مولوی

عارف

shams tabrizi

خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست
نیم نانی دررسد تا نیم جانی در تنست

گفتمش آخر پی یک وصل چندین هجر چیست
گفت آری من قصابم گردران با گردنست

دی تماشا رفته بودم جانب صحرای دل
آن نگنجد در نظر چه جای پیدا کردنست

چشم مست یار گویان هر زمان با چشم من
در دو عالم می‌نگنجد آنچ در چشم منست

رو فزون شو از دو عالم تا بریزم بر سرت
آنچ دل را جان جان و دیدگان را دیدنست

ذره ذره عاشقانه پهلوی معشوق خویش
می‌زند پهلو که وقت عقد و کابین کردنست

اندر آن پیوند کردن آب و آتش یک شده‌ست
غنچه آن جا سنبلست و سرو آن جا سوسنست

زیر پاشان گنج‌ها و سوی بالا باغ‌ها
بشنو از بالا نه وقت زیر و بالا گفتنست

من اگر پیدا نگویم بی‌صفت پیداست آن
ذوق آن اندر سرست و طوق آن در گردنست

شمس تبریزی تو خورشیدی چه گویم مدح تو
صد زبان دارم چو تیغ اما به وصفت الکنست

شعر ترکی و فارسی حضرت مولانا در وصف شمس تبریزی
[http://www.aparat.com/v/98Bjc]

شعر مولانا در خانقاه شمس تبریزی اثر استاد شهریار
[http://www.aparat.com/v/bMDRd]

گزارش از بارگاه خداوندگار عشق و عرفان مولانا در قونیه
[http://www.aparat.com/v/PW9Ot]

مقبره شمس تبریزی در شهرستان خوی آذربایجان غربی
[http://www.aparat.com/v/K5IOT]


عاشقان را گر چه در باطن جهانی دیگرست
عشق آن دلدار ما را ذوق و جانی دیگرست

سینه‌های روشنان بس غیب‌ها دانند لیک
سینه عشاق او را غیب دانی دیگرست

بس زبان حکمت اندر شوق سرش گوش شد
زانک مر اسرار او را ترجمانی دیگرست

یک زمین نقره بین از لطف او در عین جان
تا بدانی کان مهم را آسمانی دیگرست

عقل و عشق و معرفت شد نردبان بام حق
لیک حق را در حقیقت نردبانی دیگرست

شب روان از شاه عقل و پاسبان آن سو شوند
لیک آن جان را از آن سو پاسبانی دیگرست

دلبران راه معنی با دلی عاجز بدند
وحیشان آمد که دل را دلستانی دیگرست

ای زبان‌ها برگشاده بر دل بربوده‌ای
لب فروبندید کو را همزبانی دیگرست

شمس تبریزی چو جمع و شمع‌ها پروانه‌اش
زانک اندر عین دل او را عیانی دیگرست

نصرنیوز - از تبریز تا خوی/خود غریبی در جهان چون شمس نیست
لینک پست باغ شمس تبریزی
لینک پست معماری قدمگاه شمس تبریزی در خوی


مرتبط با : تبریز * مشاهیر آذربایجان
برچسب ها : شمس تبریزی-مولانا-نکوداشت شمس-عارف نامی ایران-بنیاد شمس-شعر-
نویسنده : تبریز قارتال
تاریخ : دوشنبه 9 آذر 1394
زمان : 02:30 ب.ظ
بزرگداشت و خانه پروین اعتصامی
نظرات |

25 اسفند چشم تبریز و ایران روشن شد

پروین اعتصامی در تاریخ ۲۵ اسفند سال ۱۲۸۵ خورشیدی در خانه‌ای در محله ششگلان تبریز و در کوچه‌ای به همین نام، متولد شد و تا سن ۶ سالگی که به همراه خانواده به تهران مهاجرت نمود، در این خانه پرورش یافت.
رخشنده یا پروین دختر یوسف اعتصامی الملك آشتیانی، نوه میرزا ابراهیم خان آشتیانی است كه در اواخر دوره قاجاریه با لقب استیفای آذربایجان یا پیشكار دارایی از آشتیان به تبریز رفت.

بزرگداشت


خانه پروین اعتصامی

آنچه می خوانید از زبان علی هاشمی است كه تهیه و تنظیم شده و تقدیم می شود.
پدرش كه در سال ۱۳۱۶ در سن ۶۳ سالگی در تهران درگذشت، دانشمندی مؤلف، محقق، مترجم، نویسنده، روزنامه نگار و كتابشناس بود. او دومین كسی است كه بعد از عباس میرزا دستگاه چاپ حروفی را از پس انداز خود به تبریز وارد كرد. یوسف اعتصام برای اولین بار اثر بزرگ ویكتورهوگو را با نام تیره بختان ترجمه كرد كه بعدها حسینقلی مستعان آن را با نام بینوایان به ترجمه رساند و همین طور عشق و خدعه اثر شیللر شاعر آلمانی و كتابها و مقالات بسیاری را از عربی و فرانسه و انگلیسی به فارسی ترجمه كرد. پروین غالباً در سفرها همراه پدر بود و به او احترام و علاقه خاصی داشت و در مرگش (۱۳۱۶) قطعه زیبا و محكمی سرود.
مادر پروین، اختر فتوحی تبریزی در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۵۲ بعد از ۳۲ سال جدایی در كنار فرزند و شوهر نامدارش در آرامگاه خانوادگی شان در صحن جدید قم آرام گرفت.

خانه ایشان در محله ششگلان تبریز منتظر شماست

شاعر ایران

خانه پروین اعتصامی

بر تابلوی برنجی سردر آرامگاه خانوادگی نوشته شده آخرین منزل هستی كه از شعر خود پروین كه در سال ۱۳۱۴ سروده شده، گرفته شده است.
در حدود ۱۱-۱۰ سالگی با غالب آثار حافظ، سعدی، نظامی، مولوی، فردوسی، انوری، ناصرخسرو، سنایی و منوچهری آشنا بود و بسیاری از این آثار را حفظ بوده كه همین موجب خردگرایی او شد. از كودكی گاه شعرهایی می سرود كه باعث تعجب و انكار دیگران می شد. بسیاری از بزرگان علم و ادب آن روزگار به خانه پدرش رفت و آمد داشتند و او را تحسین می كردند. شاید كسی نداند كه در خانه آنها فقط زبان تركی جاری بود.

پروین بعد از ورود به تهران در كالج البرز درس خواند و همان جا در سال ۱۳۰۳ فارغ التحصیل شد و خطابه زن و تاریخ را در مراسم پایان درس قرائت كرد كه بسیار مورد توجه واقع شد.
در ۱۸ سالگی در همان مدرسه به تدریس زبان انگلیسی مشغول شد. در ۱۳۱۵ از طرف وزارت فرهنگ زمان نشان درجه ۳ علمی برای او فرستادند كه دریافت نكرد و در جواب گفت: شایسته تر از من بسیارند.

آهنگ شعر پروین اعتصامی بانوی شاعر تبریز
[http://www.aparat.com/v/k0vVT]

در ۱۳۱۸ مدت كوتاهی كتابدار دانشسرای عالی بود و در همان مدت با دانشجویی به نام سیمین دانشور دیداری پر از احترام و صفا داشته كه مثل خاطره ای تا همیشه در ذهن سیمین دانشور باقی ماند.
مرحوم ابوالفتح خان اعتصامی تنها برادری بود كه با تنها خواهر خود خیلی دوست بود و برای چاپ آثارش از ۱۳۱۴ به بعد خیلی زحمت كشید و آن را با زیبایی تمام در ۶۵۰۰ بیت به چاپ رساند.
در این ۷۰ ساله بیش از دو میلیون نسخه آثار پروین بدون هیچ حساب و كتابی به چاپ رسیده و شعر و نامش در كتابهای مدارس، دایره المعارف ها و تذكره ها به كرات آمده و درباره اش بزرگان بسیاری قلمفرسایی كرده اند كه اولین آنها ملك الشعراء بهار بود.
از غم انگیزترین بخش های زندگی پروین، ماجرای ازدواجش با نوه عموی خود تیمسار فضل الله آرتا رئیس شهربانی كرمانشاه بود. او بعد از ۴ ماه به خانه شوهر رفت و پس از دو ماه و نیم تحمل اوضاع نامساعد به خانه پدری بازگشت و در ۱۱ مرداد ۱۳۱۴ با صرفنظر كردن از مهریه خود جدا شد. از این حادثه تلخ هرگز سخنی به میان نیاورد و در غم و اندوه خاص خود فرو رفت. تنها ۳ بیت در این زمینه سرود.

ای گل تو ز جمعیت گلزار چه دیدی؟
جز سرزنش و بد سری خار چه دیدی؟
ای لعل دل افروز تو با آن همه پرتو
جز مشتری سفله به بازار چه دیدی؟
رفتی به چمن لیك قفس گشت نصیبت
غیر از قفس ای مرغ گرفتار چه دیدی؟

قبلا بنده رفتم داخل خانه ایشان بسته بود امیدواریم ایام عید آماده باشد

parvin etesami

زیر زمین خانه پروین
ششگلان تبریز

پروین به جز ابوالفتح خان كه عضو سابق اتاق بازرگانی، كارمند مستعفی وزارت دارایی و فروشنده یراق آلات در خیابان سپه بود سه برادر دیگر داشت. ابوالقاسم اعتصامی عضو وزارت خارجه سابق، نصرالله اعتصامی استاد دانشكده هنرهای زیبا و سعید اعتصامی استاد و رئیس دانشكده داروسازی بود.
ابوالفتح خان می گوید: پروین در سوم فروردین ۱۳۲۰ دچار بیماری شد و آقای دكتر علی معین الحكما آن را حصبه تشخیص داد و بعد از معالجه اندك، در حالت بحرانی نه خودش بر سر مریض حاضر شد و نه اجازه داد طبیب دیگری حاضر شود.
در نیمه اول فروردین ،۱۳۲۰ به خاطر مریضی او و بزرگی مادر در میان اقوام، وابستگان و دوستان به دیدار پروین می آمدند یك بار مادرش به تركی به پروین گفت:
پروین جان، ان شاءالله زودتر خوب می شوی و به بازدیدشان می رویم. پروین هم به تركی گفت:
سن یازده قوی قوی كناره
گر فلك نلر یازاره

فرش جهیزیه پروین اعتصامی در موزه شهر تبریز
فرش جهیزیه


این شعر یادتان هست؟

اشک یتیم

یعنی تو قلمت را كنار بگذار و ننویس، ببین فلك چه می نویسد. وقتی آقای دكتر ارسطو علاج، بعد از نیامدن دكتر عبدالله احمدیه با محبت فراوان، خودش را بر سر بالین پروین رساند، دیگر كار از كار گذشته بود و پروین بعد از ۱۳ روز تب و درد از رنج تن خلاصی یافت و در ۳۴ سالگی به سرای باقی شتافت.
اما تأثیر شگرف شعرهایش در عرصه ادبیات فارسی بخصوص در قصیده غیرقابل انكار است. شعر اشك یتیم كتابهای فارسی دبستان! خاطرتان هست؟

داخل خانه ایشان در تبریز
خانه تبریز

خانه پروین اعتصامی
پروین اعتصامی این قطعه را برای سنگ مزار خود سروده بود.

این کــــه خاک سیه اش بالین است  اختــــــر چـــــــــرخ ادب پــروین است
گـــر چه جــــــز تلخی ز ایام ندیــــد   هرچه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آن همـــه گفتـــــار، امــــروز   ســـائـــــــل فاتحــــه و یاسین است
دوستــــان بــــه کــه ز وی یاد کنید   دل بــــی‌دوست دلــی غمگین است
خـاک در دیده بسی جانفرساست   سنگ بــر سینه بسی سنگین است
بینـــــد این بستر و عبـــرت گیـــــرد   هـــر کـــه را چشم حقیقت‌بین است
هــر کـه باشی و ز هـــرجــا برسی   آخــــرین منــــــزل هستی این است
آدمــــی هـــــرچـــه توانگـــــر باشد   چون بدین نقطه رسد، مسکین است
اندر آنجـــا کـــه قضا حملـــه کنـــــد   چــاره، تسلیــJـم و ادب، تمکین است
زادن و کشتـــــن و پنهــــان‌کــــردن   دهــــــر را رســـم و ره دیــــرین است
خـــــرّم آن کس که در این محنتگاه   خاطــــــری را سبب تسکیــن است



مرتبط با : تبریز * مشاهیر آذربایجان
برچسب ها : رخشنده اعتصامی الملك آشتیانی-پروین اعتصامی-زن شاعر-ششگلان تبریز-خانه پروین-شعر-اشک یتیم-
نویسنده : تبریز قارتال
تاریخ : دوشنبه 25 اسفند 1393
زمان : 11:03 ق.ظ
:: مسافران نوروزی در تبریز پایتخت گردشگری
:: شهروند لینک آذربایجانی 66 (عکاس آقای باقر محرمی)
:: عید نوروز یا ارگنه قون 1396
:: جشن نوروزگاه در بازار تاریخی تبریز
:: کشف های جدید در محوطه ارگ علیشاه تبریز
:: آداب چهارشنبه سوری ترکها ، تورکلرین چرشنبه دبلری
:: سفر نوروزی به نگین تمدن ایران زمین ، استان آذربایجان غربی
:: مرکز تجارت اطلس تبریز بعد از افتتاح
:: Urmia City Night in West Azerbaijan province
:: معضل حاشیه نشینی تبریز ، علل و راهکارها
:: روز جهانی زبان مادری و غربت زبان ترکی در ایران
:: درباره تبریز و آذربایجان - پست ثابت About
:: سالار ملی ، مجاهدت های باقرخان
:: غرفه تبریز در دهمین نمایشگاه بین المللی گردشگری تهران
:: کفش تبریز و کمپین حمایت از کفشهای بومی
:: ثبت اصالت سفال آذربایجان در لیست اصالت یونسکو
:: دوربین تبریز لینک 67 (برف بهمن ماه 1395 در تبریز)
:: مدارس قدیمی در تبریز قطب علم پرور ایران
:: آشپزی و غذای خوشمزه آذربایجان
:: ثبت جهانی تابلو فرش سردرود تبریز
:: برج تاریخی آتش نشانی تبریز
:: طبیعت زیبای هوراند آذربایجان شرقی
:: گردش در دروازه آذربایجان شرقی ، شهرستان میانه
:: بیشترین مالیات کشور اذعان آذربایجانی ها
:: فرزندآوری و کودکان آذربایجان شرقی
:: روستای چراغیل و فرهنگ روستای قاضی جهان در آذرشهر
:: پروفسور محسن هشترودی و پروفسور لطفی زاده و پرفسور علی جوان
:: در آستانه سال نو میلادی و ارامنه تبریز
:: دوربین تبریز لینک 66 ( برف و زمستان در کندوان )
:: چله گئجسی در آذربایجان




( تعداد کل صفحات: 2 )

[ 1 ] [ 2 ]




 

شارژ ایرانسل

فال حافظ